<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن بهنگام پردازش داده ها - تمامی انجمن ها]]></title>
		<link>http://www.bpd.ir/</link>
		<description><![CDATA[انجمن بهنگام پردازش داده ها - http://www.bpd.ir]]></description>
		<pubDate>Sun, 20 May 2012 12:41:15 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[بزرگترین ابلیسک جهان در مکه !]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=356</link>
			<pubDate>Wed, 09 May 2012 12:56:10 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=356</guid>
			<description><![CDATA[شاخ های بلند شیطان بر مسجد الحرام...<br />
 <br />
 <br />
<img src="http://up.vatandownload.com/upimages/2010/Nov/29/obelisk13.jpg" border="0" alt="[تصویر: obelisk13.jpg]" /><br />
 <br />
ابراج البیت نام هتلی مجلل در مکه، عربستان سعودی است. سازندگان ساختمان شرکت مجموعة بن لادن السعودیة (متعلق به خانواده اسامه بن لادن) است. معمار آن شرکت دار الهنداسه است.<br />
این هتل با ۵۹۵ متر ارتفاع، بلندترین برج عربستان، و از نظر حجم (با ۱۵۰۰۰۰۰ مترمربع مساحت) بزرگترین ساختمان جهان خواهد بود.<br />
رقم دقیق هزینه شده برای ساختمان بنا مشخص نیست، اما گمان می‌رود بیش از ۳ میلیارد دلار آمریکا باشد.<br />
هتل در مجاور مسجد الحرام قرار دارد، و قابلیت جا دادن ۱۰۰۰۰۰ مهمان را دارد.<br />
در قسمت فوقانی برج، ساعتی چهار وجهی قرار گرفته‌است که عربستان سعودی، آن را به عنوان بزرگ‌ترین ساعت جهان معرفی کرده‌است. این ساعت، ساعت بیگ بن در لندن که روزگاری به عنوان بزرگترین ساعت چهار وجهی دنیا بوده و همچنین یدک کشنده فعلی این رکورد که برج ساعت آلن برادلی در میلواکی واقع در ایالت ویسکانسین در ایالات متحده آمریکا است را کوتاه تر جلوه می‌دهد؛ مساحت صفحات ساعت، بیش از پنج برابر بزرگ تر است. قطر هر کدام از چهار وجه ساعت ۱۵۱ فوت معادل ۴۶ متر می‌باشد که با دو میلیون لامپ ال ای دی همراه با نوشته عربی «الله اکبر» روشن می‌شود. ۲۱۰۰۰ لامپ سفید و سبز هم در بالای ساعت قرار گرفته‌اند که از فاصلهٔ ۱۹ مایلی معادل ۳۰ کیلومتر نمایان هستند. نماد دولت سعودی در مرکز هر یک از ساعت‌ها در زمینه صفحه نمایان شده‌است. صفحات ساعت همچنین از بهترین نمونه حال حاضر دنیا که ساعتی واقع در بازار کواهیر در استانبول که یک وجه ۳۶ متری قرار گرفته در پشت بام نور گذر مجتمع فروشگاه است هم بزرگ تر می‌باشد.<br />
سه ماه اجرای آزمایشی برای این ساعت از ۱۱ آگوست ۲۰۱۰ برابر با اول رمضان ۱۴۳۱ هجری قمری آغاز شد. تا کنون تنها یکی از چهار وجه ساعت کامل شده‌است و با ۹۸ میلیون قطعه موزائیک شیشه‌ای پوشیده شده‌است. هر کدام از وجوه با عبارت «خدا بزرگ‌ترین است» به زبان عربی منقوش و با هزاران لامپ رنگی تجهیز خواهند شد. ساعت از فاصلهٔ بیش تر از ۱۶ مایل معادل ۲۵ کیلومتر قابل مشاهده خواهد بود.<br />
این ساعت را مهندسان آلمانی و سوئیسی طراحی کردند و به گفته وزارت اوقاف، کل پروژه ۸۰۰ میلیون دلار هزینه خواهد داشت. ساعت برج ساعت استاندارد عربی (۳GMT+) را نشان می‌دهد.<br />
--------------------------------------------------------------------------------------------<br />
 <br />
 <br />
بزرگترین مأموریّت وهّابیون تا سال 2012 م. به اجرا در خواهد آمد، تا این سال، همة نشانه‌ها، نمادها و سوابق مسلمانان سلف و اهل بیت(ع) در امّ القرای اسلامی نابود خواهد شد و در غیبت همة سنّت‌های اسلامی که در اثر بدعت‌های سلفی و شرک‌آلود خواندن آن سنّت‌ها از میان مسلمانان رخ بربسته، در بنای اصلی «مسجدالحرام و مسجد النّبی» نیز در تیررس تیرهای زهرآلود ماسونی و شیطانی از جمله ابراج البیت، کارکردهای خود را از دست خواهد داد تا فراماسونری جهانی یا همان دجّال آخرالزّمان  (البته حقیقت خاموش فراماسونری را آماده کنندگان ظهور دجال ضد مسیح میداند و لی در اینجا عین مقاله ی نویسند آورده شده است.) به راحتی بتواند حکومت جهانی شیطان را مستقر نماید.<br />
<br />
تا چند سال پیش، بلندترین بنای مُشرف به صحن مسجدالحرام، قصر ملک فهد، سلطان پیشین مملکت عربی سعودی یا همان خادم الحرمینی بود که بر بلندای ابوقُبیس، صدها متر فراتر از مخدوم خود نشسته بود. مهمانان خاصّ پادشاهی سعودی در ایّام حج در این قصر ضیافت اتراق می‌کردند تا ضمن انجام اعمال، از آن بلندا ناظر صحن مسجد و طواف حاجیان باشند. امّا امروزه دیگر، این بنا در برابر برج در دست ساخت «ابراج البیت» کوچک می‌نماید. درست مقابل رکن یمانی. این بنا که معرّفی‌اش خواهم کرد، قرار است در سال 2012 م. افتتاح شود. بر این مُژده گر سر فشانم رواست. در تمام نقاط جهان و میان همة اماکن مقدّس مذهبی، هیچ بنایی تاکنون مجال و جرئت قد برافراشتن به این قدّ و قواره را نداشته است.<br />
برج‌های تجاری مکه (ابراج البیت)، که در واقع باید «شا‌خ‌های شیطان» خوانده شود،  سرشار از نمادهای ماسونی، بنای کعبه را به محاصره گرفته، کار لرد فاستر، معمار و ماسون نامدار است.<br />
<br />
 <br />
در سال 2012، که از دیدگاه فرقه‌های شیطانی شروع «نظم نوین دنیوی» استساختمان "ابراج البیت" به پایان می‌رسد و کعبه چنین در سایه نمادهای شیطانی قرار خواهد گرفت. برج رفیعی که در میان دو بال قرار گرفته، در نوع خود بزرگترین ستون اوبلیکس جهان است که از عهد مصر باستان تاکنون ساخته شده است.<br />
 <br />
<br />
برج ایفل در فرانسه و برج ساعت لندن دو نمونة فانتزی ابلیسک هستند که توسط معماران ماسونی ساخته شده‌اند. امّا ابراج البیت بر بلندای مسجدالحرام گوی سبقت را از همگان ربوده است. این برج‌ها، در خود بزرگترین ابلیسک جهان را در امّ القرای جهان اسلام جای داده‌اند؛ البتّه، با تخریب ستون خانة شیطان در رمی جمرات و جایگزین شدن دیوار عریضی به جای آن. این برج‌ها با ابتکار معمار معروف ماسون‌ها؛ یعنی آقای لرد فاستر قد برافراشتند تا هم پاسخی به اسائة ادب مسلمانان به شیطان در وقت تخریب ستون‌های خانة‌ شیطان در رمی جمرات باشد و هم جبرانی برای آن. فاستر تا کنون بیش از 200 برج ابلیسک در جهان طراحی و ساخته است. در واقع او معروف ترین معمار سازنده سازنده ابلیسک مورد نظر فراماسونرهاست. از اینجا، برج‌های مشرف بر مسجدالحرام و خانة کعبه با دو برج بزرگ دروازه‌ای شکل ساخته شد تا به همگان اعلام نماید نه تنها مملکت سعودی، بلکه خانة مقدّس مسلمانان جهان نیز در آغوش ما و تحت سلطة ماست.<br />
<br />
 <br />
 <br />
قابل ذکر است این برج بزرگ در 72 طبقه برکشیده شده است. با توجه به حرکت های نمادین فراماسونرها انتخاب عدد 72 که به عنوان عدد قدرت نزد کابالیست ها شناخته می شود قابل توجه است. از نظر آنان 72 تعداد شیاطینی هستند که (نیروهای جنی) حضرت سلیمان (ع) آنان رابرای ساختن معبد بزرگ در خدمت آورده بود. جز این افتتاح برج در 21 دسامبر 2012 نیر قابل توجه است. زیرا از نظر فراماسونرها و گردانندگان سازمان های مخفی در این روز که معروف به روز شیطان است از طریق ابراج البیت سایه این بنای شیطانی بر روی کعبه خواهد افتاد.<br />
 <br />
<br />
<br />
بد نیست بدانید که در ادبیّات مسیحی، شیطان در شمایل حیوانی با بال‌های خفّاش، پاهای شیر و سری چون سر قوچ به تصویر کشیده می‌شود. این نماد را در بسیاری از فیلم‌های هالیوود و از جمله امگا کد 2 می‌توانید ببینید. گوییا که معمار صاحب سبک این برج‌ها می‌خواهد به همگان القاء کند که بال‌های شیطان مسجدالحرام را در خود گرفته‌اند. در واقع، رمی و سنگباران معکوس از بلندای مسجد آغاز شده است. سنگ‌های پنهانی نیروهای اهریمنی بر سر و روی حجّاج طواف کننده و عمره گزاران. امواج منفی شیطانی که جان مسلمانان را هدف تیرهای زهراگین می‌سازد. بسیاری از محقّقان بر این باورند که، انفجار دو برج نیویورک در یازده سپتامبر، در واقع، حاصل پروژة انفجار دروازه‌ای بود که در آن زمان و مکان خاص و البتّه از نظر فراماسونرهای نشسته بر اریکة قدرت سازمان‌های مخفی، راه ورود نیروهای شیطانی را بیش از پیش در زمین و در صحن حیات اجتماعی ساکنان زمین هموار ساخت.<br />
چنان که عرض کردم، قرار است این بنا و بال‌های شیطانی‌اش در سال 2012 م. افتتاح شود.<br />
<br />
 <br />
ماجرای «دروازه‌ها» نیز جالب است. در مصر باستان در میان ساحران و پس از آن در میان کابالیست‌ها و فراماسونرها، دو ستون دروازه‌ای شکل بر پهنة زمینی شطرنجی (مانند کف‌پوش شطرنجی تمامی لژهای ماسونی) به عنوان دروازة ارتباط با جهان ماورایی ابلیسی شناخته می‌شدند. اعمال کثیف مانند توهین به مقدّسات و مناسک شیطان پرستان و جادوگران، باعث بودند تا امکان ارتباط انسان‌ها (یا همان جادوگران و ساحران) با نیروهای اهریمنی شیطانی و جنّی ممکن شود. امروزه اشرار یهود و فراماسونرهای درجة بالا و کابالیست‌ها برای ارتباط با نیروهای شیطانی و اعمال قدرت بر رقیبان و مخالفان و مبارزة بی‌امان با انسان و ادیان در مناسک ویژه، از صفحات شطرنجی و دروازه‌ها و ستون‌ها بهره می‌برند.<br />
چند سال قبل، در سفری به فرانسه، در منطقة مدرن و نوساز پاریس، بنای رفیع دروازه‌ای شکل شیشه‌ای را ملاحظه کردم. البتّه شما هم از دیدار نمونة کاملی از آن بی‌نصیب نمانده‌اید. طیّ سه چهار سال اخیر دو نمونة بزرگ از برج‌های دروازه‌ای شکل شیشه‌ای را در حاشیة ‌غربی بزرگراه مدرّس ساخته‌اند. بر تپّه‌های معروف عبّاس آباد. جالب اینجاست که در این دروازه‌ها که از اتّفاق، دولتی هم هستند، هرم معروف چشم جهان‌بین All seeing eye را هم ساخته‌اند. این واقعه را به حساب هر کس می‌خواهید بگذارید با خودتان. به هر روی نمادها و نمادسازها کار خود را می‌کنند. بگذریم!<br />
از «شاخ‌های شیطان» قد برافراشته بر فراز مسجدالحرام می‌گفتم. بخش انتهایی و بالای دو بال این بنا که ابلیسک بلند مزیّن به ساعت بزرگی را در خود جای داده‌اند، به شکل بخش انتهایی بال‌های خفّاش ساخته شده‌اند.<br />
<br />
<br />
همة کسانی که تا یکی دو سال پیش در ایّام برگزاری حجّ تمتّع در رمی جمرات، ستون شیطان را سنگباران کرده‌اند، شکل ستون میانی خانة شیطان را به یاد دارند. ستونی چهارگوش که در انتها، نوک هرمی مشکلش خود را می‌نمایاند. این ستون همان ابلیسک است که امروزه به عنوان یکی از معروف‌ترین نماد فراماسونرهای جهان قابل شناسایی است.<br />
میدان بزرگ رو به روی کاخ سفید در واشینگتن، میدان ساختمان بزرگ واتیکان، پاریس، لندن، برزیل و صدها نقطة دیگر جهان، نمونه‌هایی از این ستون را به نمایش گذاشته‌اند. حضور این نماد در هر کجای جهان نشان دهندة حضور و سلطة فراماسونرها بر مقدورات و مقدّرات آن سرزمین است. در کشورهایی همچون ترکیه و مصر هم که برای مدّت‌هایی طولانی فراماسونرها زمام امور سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را در اختیار داشته و دارند، این نماد مقدّس ماسونی خود را می‌نماید. در ایران خودمان هم نمونه‌هایی از این ستون را تا سال 1357 قد برافراشته داشتیم.<br />
<br />
 <br />
از نظر فرقه‌های شیطانی و طرّاحان نظم نوین جهانی، سال 2012 م. سال شروع نظم نوین دنیوی است. در این سال کعبه در سایة نمادهای شیطانی ابراج البیت قرار خواهد گرفت.<br />
<br />
<br />
<br />
 <br />
افتتاح برج در 21 دسامبر 2012 م، ارتباط این برج را با فاجعة پیش‌بینی و اعلام شده توسط غربی‌ها در سال 2012 م. نشان می‌دهد. در آثار متعدّد و فراوانی که طیّ سال‌های اخیر دربارة فاجعة جهانی در سال 2012 م. ساخته شده و پهنة وسیعی از سینما و حتّی مستندات تلویزیونی آمریکایی و اروپایی را اشغال کرده، این سال را سال ظهور مسیح دجّال یا همان مسیح دروغین اعلام کرده‌اند. عدد 11، عدد مقدّس فراماسونرهاست. قراینی حکایت از این دارد که سران مجامع مخفی، کمر همّت بسته‌اند تا با زمینه‌سازی ذهنی و تبلیغات گسترده، وقوع حوادثی در ابعاد جهانی را در سال 2012 محتوم، مقدور و پیش‌بینی شده معرّفی کنند. هم اینک در اثر ساخت مجموعه‌هایی از مستندات تلویزیونی، میلیون‌ها نفر در آمریکا و اروپا چشم به این سال دوخته‌اند و با نگرانی روزها را می‌شمارند. آنها حتّی به مردم القا کرده‌اند این تاریخ و واقعة مصیبت باری که بخش عمده‌ای از جهان را نابود خواهد کرد، توسط اقوام مایا و توسط پیش‌گویانی چون نوستر آداموس که از اتّفاق خودش در زمرة کابالیست‌ها است، پیش‌گویی شده است.<br />
<br />
آنچه برای ما مسلّم است، آن است که، غرب و سران مجامع مخفی شیطان‌پرست و فراماسونر که اداره و کنترل جهان را عهده دارند، برای اجرای آخرین بخش از پروژة نظم نوین جهانی یا همان جهان تک حکومتی شیطانی، عجولانه در پی نمادسازی و اقدام پیش‌دستانه‌اند و با مدد گرفتن از نیروهای غیر ارگانیک، ماوراء الطّبیعه‌ای ابلیسی و جنّی، خود را مهیّای اقدامی در ابعاد جهانی برای نابودی مستضعفان و اسلام کرده‌اند.<br />
<br />
مسیحیّت و سایر مذاهب محرّف در این میان جایگاهی ندارند؛ زیرا مسیحیّت و کانون‌های بزرگ مسیحی و از جمله کلیسای کاتولیک تمام عیار در اختیار همین کانون‌های قدرت است و سران این کانون به ظاهر مذهبی از اعضای اصلی مجامع مخفی‌اند و بازیگران بخش‌هایی از سناریوی طرّاحی شده هستند.<br />
<br />
حساب مستضعفان مسیحی و روحانیان مستقل را باید از این کانون جدا دانست.<br />
تنها اسلام، مسلمانان، کعبه و بزرگترین کانون شیعی؛ یعنی ایران اسلامی است که به عنوان مزاحم و آخرین بازمانده‌های دینداری در برابر مجامع مخفی و کانون‌های قدرت شیطانی ایستاده است.<br />
<br />
سازندة فیلم 2012 م. در فیلمش و در هنگام به تصویر کشیدن فاجعة جهانی، نشان می‌دهد که همة بناها و کانون‌های مذهبی مسیحی، بودایی و غیره منهدم و از بین می‌رود، امّا، ‌همو از ترس اعتراض و عکس العمل مسلمانان از به تصویر کشیدن ویران شدن کعبه خودداری کرده بود.<br />
 <br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
بزرگترین مأموریّت وهّابیون تا سال 2012 م. به اجرا در خواهد آمد، تا این سال، همة نشانه‌ها، نمادها و سوابق مسلمانان سلف و اهل بیت(ع) در امّ القرای اسلامی نابود خواهد شد و در غیبت همة سنّت‌های اسلامی که در اثر بدعت‌های سلفی و شرک‌آلود خواندن آن سنّت‌ها از میان مسلمانان رخ بربسته، در بنای اصلی «مسجدالحرام و مسجد النّبی» نیز در تیررس تیرهای زهرآلود ماسونی و شیطانی از جمله ابراج البیت، کارکردهای خود را از دست خواهد داد تا فراماسونری جهانی یا همان دجّال آخرالزّمان به راحتی بتواند حکومت جهانی شیطان را مستقر نماید. هر کس می‌تواند به اقتضای گرایش و حسّاسیت خود به نوعی و از وجهی به ابراج البیت بنگرد.<br />
<br />
<br />
این بنا، مسجدالحرام،‌ کعبه و طواف را تحت الشّعاع خود قرار می‌دهد. برج اصلی با ارتفاع 595 متر در کنار شش برج بزرگ مسکونی، که جملگی متعلّق به «مجموعة بن لادن» هستند. حتّی اجازه نمی‌دهد شما تصویری از مسجدالحرام، گلدسته‌ها و پهنای آسمان داشته باشید.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
سازمان جهانی و از جمله یونسکو، در حالی چشم خود را بر این هیکل ابلیسی بسته‌اند که برای ثبت ابنیة تاریخی در ایران مانند میدان بزرگ امام در اصفهان، شرط خود را کوتاه شدن و تقلیل طبقات برج جهان نما در حاشیة میدان اعلام می‌کنند.<br />
<br />
سکوت سازمان‌های جهانی بی‌وجه نیست. آنها جملگی تحت مدیریّت سازمان‌های ماسونی عمل می‌کنند. یونسکو به عنوان یکی از بازوهای اصلی و فرهنگی فراماسونری جهانی قابل شناسایی است و رؤسای آن عمدتاً خود فراماسونر هستند، امّا سکوت سازمان‌های فرهنگی اسلامی در سراسر جهان اسلام و از جمله ایران توجیه پذیر نیست.<br />
<br />
مدیران سازمان‌های مسئول میراث فرهنگی، در حالی از این موضوع مهم که به آیندة اسلام و ایران بستگی دارد، غفلت می‌ورزند که از ردّ و نشان ستون‌های تخت جمشید و لوح‌های گلی برای لحظه‌ای غفلت نمی‌ورزند و سرمایه‌های بزرگی را صرف برگزاری نمایشگاهی از این آثار در ایران و اروپا می‌کنند و گاه رؤیای جشن‌های بزرگ ملّی عید نوروز را در خرابه‌های پرسپولیس در سر می‌پرورند و همّت خود را مصروف آن می‌دارند. به قول شاعر من در این بحر تفکّر به کجا و تو کجایی؟<br />
<br />
امّا از وجهی دیگر و مهم‌تر، پروژة 2012 م. که اینک «ایران اسلامی» را به دلیل رویکرد شیعی و ولایی‌اش از یک سو و «حرمین مکّه و مدینه» را از دیگر سو، چون یک سیبل در تیررس اهداف شیطانی خود قرار داده، به عنوان انتقام‌گیری شیطان از خدای ابراهیم و آل ابراهیم(ع) قابل شناسایی است. شجرة طیّبه‌ای که غرس شد تا از طریق بنی‌اسماعیل و اوصیای پیامبر آخرالزّمان، دین جهانی و حکومت جهانی مستضعفان در عرصة زمین مستقر شود اعلام پادشاهی جهانی بنی‌اسرائیل، اینک مشروط به در هم پیچیدن طومار آیین ابراهیم خلیل الرّحمن و «بنی‌اسماعیل» شده است.<br />
<br />
<br />
ظهور کبرای امام عصر(ع) به منزلة تحقّق طرح آسمانی استقرار شجرة طیّبه‌ای است که با حضرت ابراهیم(ع) غرس شد تا در دولت کریمة آخرین فرزند این خانواده به برگ و بار بنشیند. ابراج البیت و پروژة ساختن شهرکی مسیحی‌نشین در مکّه که به بهانة آشنا ساختن غیرمسلمانان با اسلام در حال شکل‌گیری است، اوّلاً؛<br />
<br />
    * جغرافیای حرم را در هم شکسته و این قلعة بزرگ فتح نشدنی را مورد تعرّض و تجاوز اجانب و غیرمسلمانان قرار می‌دهد. پایگاهی که تاکنون در تصرّف در نیامده و حتّی از آسمانش هیچ هواپیمایی امکان گذر ندارد تا چه رسد به اینکه غیرمسلمانان در آن سکنا گزینند یا جرئت دست‌اندازی به مسجدالحرام را پیدا کنند؛<br />
    *  این برج‌ها سایة خود را بر مسجدالحرام می‌افکنند و تمامی آداب، مناسک صرفاً معنوی و آسمانی را تحت الشّعاع خود قرار می‌دهد. تأثیرگذاری بر امواج و تشعشعات روحانی و معنوی مسجدالحرام و بی‌اثر ساختن یا حدّاقل تضعیف این تشعشعات از طریق ابلیسک شیطانی در زمرة دومین هدف پنهانی فراماسونری جهانی شیطان‌پرست قابل شناسایی است؛<br />
    * دست‌اندازی جنود ابلیسی در سال‌هایی که به ظهور می‌انجامد و وارد کردن خسارات بزرگ مادّی و معنوی به «انسان‌ها و ادیان»، در گرو حذف موانع باز دارنده است؛<br />
    *  حذف نمادهای بزرگ، مردان بزرگ و تحریف مناسک و آیین‌ها، به تدریج همة سپرهای حفاظتی بشر را که مانع از نفوذ و دخالت جنود شیطانی است، از بین می‌برد تا بشر در بی‌پناهی تمام آماج تیرهای مستقیم شیطانی و جنودش شود؛<br />
    * توسعة مراسم و مناسک شیطان‌پرستی و رواج فرقه‌های ضدّ دین و شیطانی، بر کشیدن نمادهای فراماسونری در اقصانقاط جهان اسلام و به ویژه در اطراف اماکن مذهبی، همة سپرهای حفاظتی را از بین برده یا حدّاقل از میدان تأثیر امواج روحانی آنها می‌کاهد و بشر را بیش از هر زمان در برابر جنود ابلیس بی‌پناه می‌سازد؛<br />
<br />
این همه، بر میزان القای خطوات و الهامات و وسواس شیطانی که منشأ همة آلودگی‌ها، گناهان و منکرات در انسان است، می‌افزاید.<br />
<br />
<br />
ابتلای وحشتناک به غربزدگی مانع از درک این موضوع است. ابلیس و جنودش از طریق القا، الهام، وسوسه، تعریف و تزیین در مراحل اوّلیه انسان را برای انجام گناه تشویق می‌کنند، امّا در مراحل بالاتر با سلطه یافتن بر انسان‌ها، از آنها به عنوان آلت فعل خود بهره می‍‌جویند. سلطة شیطان بر انسان با طیّ مراتبی اتّفاق می‌افتد تا آنجا که برخی از انسان‌ها در عمل و نظر فرزند خواندة شیطان می‌شوند. از اینجا همة جوانان مسلمان جهان اسلام، مسلمانان عرب، فارس، ترک و سایر اقوام را برای مقابله با این دسیسه‌ها فرا می‌خوانم. آنها می‌توانند از طریق بمباران رسانه‌ای موج تبلیغاتی وسیعی را برای متوقّف کردن پروژه‌های غیر رحمانی در سراسر جهان اسلام به راه بیندازند.<br />
<br />
جوانان غیور عرب زبان در عربستان، یمن، عراق، لبنان و شبه قارّة هند از توانمندی ویژه‌ای برای ایجاد این موج فرهنگی و رسانه‌ای برخوردارند.<br />
<br />
رایزنان فرهنگی را، در صورتی که از مادّه و تبصره‌های اداری خلاص ‌شوند، سفیرانی مکلّف می‌شناسم تا ضمن رصد کردن طرح‌ها و توطئه‌ها، همة‌ اعتراض خود را در مجامع مذهبی، فرهنگی و حتّی سازمان‌های بین‌المللی اعلام و مواضع خود را آشکار سازند.<br />
 <br />
 <br />
به نقل از تبیان<br />
<br />
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
سالها از فروپاشی نظام های فاشیسم و نازیسم در جهان پیش از جنگ جهانی دوم می گذرد و عرصه ای که در آن جولانگاه دو نظام فکری لیبرالیسم آنگلوساکسون و کمونیست الحادی بود با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از یک سو و سقوط اقتصادی نظام لیبرالیستی در مهد تولداین تفکر، جهان سرگردان به دنبال انتخاب و جایگزین نمودن ایدئولوژی نوینی، سازگار با تمام نیازهای فردی و اجتماعی به سر می برد .<br />
<br />
با به ثمره نشستن تمام تلاش انبیاء الهی و ائمه معصومین علیم السلام و زعمای شیعه در عصر غیبت کبری و تجلی آن در حاکمیت الله بر کره خاکی و در سرزمین شیعیان پارسی، روزنه های امید، خبر از تجلی ظهور و سیطره حاکمیت الهی بر تمام کره خاکی می دهد .<br />
<br />
ظهور عرفان های نوظهور ، مدعیان دروغین منجی ، بسط و گسترش فرق دستساز استعمار و در نهایت رواج بی شائبه سیطینیزم در قالب آیینی جدید بنام شیطان پرستی که در ابعاد و اندازه مافوق تصور ما در حال شکل گیری است حکایت از هماوردی جدید در کره خاکی میان حق و باطل دارد.<br />
<br />
در روایت اسلامی همواره به سه سرزمین مقدس اشاره فراوان شده است .مکه معظمه ،مدینه منوره و بیت المقدس .<br />
<br />
با پایان جنگ جهانی اول و فروپاشی و تجزیه امپراتوری عثمانی به عنوان داعیه دار حکومت اسلامی در روزگار آغازین قرن 20 مسیحی و سیطره قوای آنگلوساکسون در سرزمین کنعان و سپس واگذاری آن به نیروهای صهیونیستی پس از جنگ جهانی دوم که در نهایت به اشغال سرزمین پیامبران اسلام ، فلسطین انجامید روند مصادره بیت المقدس و هویت زدایی آن با شعارهای سرزمین موعود ، زمینه سازی برای ظهور ماشیح به شدت شروع گردید و شد آنچه که امروز ما نظاره گر آن در دهه ششم اشغال این سرزمین مقدس باشیم.<br />
<br />
و همزمان با این نقشه شوم در دیگر سرزمین های اسلامی مذهب وهابیت با هدایت و دخالت مستقیم جزیره نشینان چشم آبی در سرزمین وحی اجرا گردید که به موجب آن تمام آثار اسلامی و الهی حذف گردید و یا به طریق مختلف استحاله شد.<br />
<br />
سربازان ابلیس که در کسوت یهود و با فرم صهیونیست سالیان بسیار سعی در خفه کردن صدای توحیدی لا الله الا الله را داشتند از آغاز بعثت پیامبر خاتم سعی در مصادره رسالت آخرین رسول خدا داشتند که از مهاجرت قوم یهود به سرزمین عربستان در مجاورت شهرهای مکه و مدینه  شروع گردید و تا درگیری و تحمیل غزوات ، اجرای نمایش سقیفه و فتنه اکبر و خانه نشینی امامان معصوم  ادامه پیدا کرد .<br />
<br />
با تغییر تاکتیک آخرین حجت خدا در راستای پایه گذاری حکومت الهی به غیبت و ارتباط با مردم از طریق نواب اربعه و در ادامه با شروع غیبت کبری با راهبری سلسله زعمای شیعه ودرنهایت تثبیت گام های نخست برای استقرار حکومت اسلامی در زمین شیطان را بر این داشت با تسخیر دو سرزمین باقیمانده ، با اقدامی پیش دستانه به هویت زدایی و سکولاریزاسیون این دو شهر به بپردازد.<br />
<br />
هویت زدایی مکه:<br />
<br />
در هماورد میان حق و باطل این بار طاغوت به مقدس ترین سرزمین مسلمانان و بیت الله العتیق یورش برده تا بتواند در استحاله ایی نیمه سخت در این جنگ نرم ، مسیر قبله را بر نماد شیطان تغییرداده تا موجبات پرستش شیطان مهیا گردد و آن شود که در زمان های دیگر بر اثر غفلت مسلمین روی داد...<br />
<br />
حرکتی خزنده که در غالب طرحی نو برای توسعه خانه خدا، تهیه گردید ؛در گام نخست حذف نمادهای شیطان و تغییر آن به دیواری که فاقد هر نوع نمادی است و گام دوم ساخت و سازی عظیم در کنار بیت الله با تمامی نشانه هایی که روزگاری بر آن رمی سنگ ریزه ها می گردید و سنت اسماعیل نبی فرزند بت شکن نخست تاریخ در مواجه با شیطان رانده شده از درگاه الهی .<br />
<br />
مرحله نخست از توسعه مسجدالحرام، نماد ابلیسک  و یا همان برج چهار گوش که نشانی از شیطان داشت به بهانه جمعیت بالای حاجیان در ایام حج حذف و جای خود را به یک دیوار بی هویت داد !<br />
<br />
نماد شیطان در رمی جمرات در مراسم حج<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
توسعه جمرات و تغییر نماد ابلیس به دیواری بدون هویت<br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
و در مرحله دوم مرحله کوه ابو قبیس با تمامی خاطرات صدر اسلام از بن تراشیده شد و بر اساس پلان ها و نقشه های منتشره از سوی دولت سعودی جای خود را به ساختمان هایی با همان شکل و شمایل جمرات و یا همان نماد ابلیسک در آینده ایی نه چندان دور خواهد داد.که البته بخش عمده این سازه تا کنون ساخته شده است.<br />
<br />
نمایی از آینده شهر مکه<br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
<br />
<br />
نکته قابل تامل در این حرکت به ظاهر توسعه، وجود شخصی یهودی و اتریشی تبار بعنوان معمار این توسعه عظیم است که در معماری ترانس مدرن پیشرو و صاحب سبک و هوشمند در این رشته می باشد که تمامی فرضیه های گفته شده را قوت می بخشد. این پروژه از سال 2007 عملیاتی گردیده و طبق زمان بندی های اعلام شده در سال 2012 به اتمام خواهد رسید.<br />
<br />
نورمن فاستر معمار طرح توسعه مسجد الحرام<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
 البته پیشتر از این ساخت و سازها، کار دیگری در محل فرود ملائک و ابلاغ رسالت در غار حراء روی داده است . آزاد سازی میمون های دست آموز سارق، و بازی با این موجودات،توسط زائرین قطعا دستاوردی جز بی توجهی و غفلت  به امر وحی و رسالت نخواهد داشت .<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
میتولوژی ابلیسک :<br />
<br />
«اُبلیسک» (Obelisk) در لغت به بنایی چهارضلعی اطلاق می شود که بلند و باریک باشد و رأس آن به یک هرم ختم شود. این بنا نمادی از الهه خورشید «رع» (Ra) در مصر باستان بود، بدین صورت که این نماد اشعه ای از اشعه های خورشید بود که به صورت سنگی درآمده است و «رع» الهه خورشید درون این سنگ قرار دارد.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
در زبان مصر باستان بر این بنا نام «تِجِن» (Tejen) نیز می نهادند، مصریان معتقد بودند بدنه ی بلند و باریک ابلیسک مظهر دفاع و محافظت و هرم رأسی بنا نیز مظهر دورکردن نیروهای منفی و باد و توفان است. ابلیسک از کلمه ی یونانی Obleliskos به معنای «سیخ کباب» منشاء گرفته است. در لاتین Obeliscus و به فرانسویObelisque  نیز از ریشه ی یونانی Obeliskos آمده است. معنای دیگر ابلیسک «زندگی بی نهایت» است.<br />
<br />
نماد الهه رع در طراحی ها و خطاطی ها یک «چشم» بود، به معنایی چشم خورشید و سمبل این الهه یک دایره بود که در وسط آن یک نقطه وجود دارد، به همین دلیل در بناهای ابلیسک نیز این قاعده در سراسر جهان قدیم و جدید رعایت می شود. و هرجا ابلیسکی مشاهده شد، آنجا محل «نقطه» است و حتماً پیرامون آن دایره ای وجود خواهد داشت.<br />
<br />
خطوط حکاکی شده بر روی ابلسیک به خط هیروگلیف می باشد و دربردارنده موضوعاتی همچون زندگی رع، سفرهای روزمره رع در آسمان ها و پیروزی ها و جشن هاست<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
ابلیسک در دورانی نیز نماد ازیریس(Osiris)  شد. زیرا اعتقاد بر این بود که این الهه توانسته بر تمامی خدایان دیگر تفوق بیابد به همین دلیل دارای قدرت هایی از هر یک از خدایان دیگر شده بود و لذا ابلیسک، نمادی که متعلق به رع بود (خدای خورشید یا رب السماوات) نصیب ازیریس (خدای مرگ و دنیای زیرزمین) شد. نفس ازیریس، باع (Ba) به نام بانبجِت (Banebdjed) خوانده می شد و این باع بود که حیثیت و شخصیت و قدرت را برای ازیریس به همراه داشت و نماد بانبجت نیز قوچ بود و این دلیلی بود برای پرستش این حیوان توسط عده ای از مردم مخصوصاً در شهر مندیز (Mendes) در زمان باستان. و قوچ مندیز یا همان بانبجت، سپس تبدیل به بفومت (Baphomet) شد و بفومت مورد پرستش فرقه هایی از فراماسونری مانند شوالیه های معبد (Knights Templar) که در جنگ های صلیبی نقش ویژه ای داشتند، قرار گرفت.<br />
<br />
در مورد بفومت این ادعا شده است که در جنگ های صلیبی این نماد و نشانه از مسلمانان گرفته شده است و ادعای دیگر حاکی از هم ریشه بودن بفومت با اسم پیامبر اسلام حضرت «محمد» (ص) است که به دلیل خداپرست بودن مسلمانان و تناقض ذاتی اسلام با بت پرستی هر دو شایعه کاملاً مردود اعلام شده است.<br />
<br />
هم اینک بفومت مورد استفاده فرقه کابالا(Kabbalah)  از فرقه های عرفان یهودی و فراماسونری است. در دوره یونانی مآبی (Hellenism)  تلاش بر این بود که فلسفه یونانی را با اعتقاد به ازیریس ممزوج کنند. به زبان عبری بفومت به معنای «الهه عقل و دانش» که همان صوفیا  (Sophia)ریشه ی کلمه فلسفه(Philosophy)  است.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
بفومت یک بز است با نماد ستاره Pentagram بر روی پیشانی که علامت کنونی شیطان پرستان و فراماسون ها می باشد. بفومت در نگاه کابالیستی در یک دست مرد و در یک دست زن است، هر دو دستش علامت Hermetecism که یک دست به سمت ماه سفید(Geburah)  و دست دیگر به سمت پایین به سمت ماه سیاه (Chesed) است که این علامت نشانده متعادل بودن رحمت و عدالت است. در بین دو شاخ بز بفومت یک شعله هوش(Intelligence)  است. در محل آلت تناسلی بفومت یک میله وجود دارد که نشانه[ی «زندگی بی پایان» آن (که نمادش ابلیسک می باشد) است و پستان های آن به امانیسم تعبیر شده است.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
بر روی بدنه ی چهارضلعی بنای ابلیسک نوشته هایی حکاکی می شود که نمایشی از خلاقیت و ثبات در الهه ی خورشید «رع» است. نکته ی دیگر درباره این بنای باستانی بکاربردن سنگ یک تکه در ساختمان آن در عصر باستان بوده است. معمولاً در مصر باستان برای هرم رأس ابلیسک روکشی از طلا قرارمی دادند. ساخت اولین بنا منسوب به آشوری ها می باشد اما تکامل و توسعه این بنا جز در مصر باستان نبوده است. هلیوپلیس (Heliopolis) یا «شهر خورشید» در قرن شانزدهم قبل از میلاد در شمال شهر قاهره در مصر، مبداء ساخت اولین ابلیسک ها بوده است.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
یک هلیوپلیس دیگر نیز در لبنان واقع شده است و امروزه به شهر «بعلبک» معروف است. بعلبک از نام بتی در این شهر به نام «بَعل» گرفته شده است. در این شهر «بعل» به عنوان خدای خورشید پرستیده می شد. این بت از جنس طلا بود، و عمدتاً قوم الیاس پیامبر آن را می پرستیدند. «بعل» همان «رع» است و ابلیسک نیز نماد «رع» یا «بعل» بوده است.<br />
<br />
این معماری به صورت جفت در ساخت دروازه های معابد به کار می رفته است. ابلیسک بعدها مورد توجه رومی ها قرار گرفت تا آنجا که از 30 بنای ابلیسک باقیمانده از دوره مصر باستان تنها 7 عدد در کشور سازنده یعنی مصر موجود است، در حالی که  حدود دو برابر این مقدار یعنی 13 عدد از این بناها تنها به شهر رم انتقال داده و در آنجا نصب شد. باقیمانده این بناها در میادین شهرهای فلورانس، اوربینو، سیسیل در کشور ایتالیا، پاریس و آرلس در فرانسه، لندن در انگلستان، نیویورک در آمریکا و سزاریا در فلسطین اشغالی به چشم می خورد که همگی نتیجه انتقال از مصر می باشند. مثلاً هرود کبیر (Herod the Great) از قیصران روم ابلیسک را از مصر به شهر سزاریا در شمال فلسطین آورد و آن را مرکز مسابقات اسبدوانی و ارابه رانی قرارداد. تئودیوس (Theodosius)  نیز از قیصران روم شرقی بود كه ابلیسکي را در سال 390 میلادی به قسطنطنیه (استانبول کنونی) منتقل کرد و آن را مرکز ارابه رانی نمود. این موارد ابلیسک های باقیمانده از دوران باستان است. ارتفاع این بناها در کوچکترین ابلیسک  کمتر از یک متر و در بلندترین بنا بیش از 30 متر می باشد.<br />
<br />
نقل مکان ابلیسک ها از مصر به محل های جدیدشان در شهرهای مختلف دنیا همراه با مشکلات فراوانی بود تا جایی که نصب ابلیسک حتی برای میکلانژ، کاری بس دشوار می نمود<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
ابلیسک ها بعد از سقوط امپراتوری روم تا رنسانس دیگر مطرح نشدند. مهمترین ابلیسک در روم (که مشهور به پایتخت ابلیسک ها است) در واتیکان مرکز مسیحیان کاتولیک جهان قرار دارد، بنایی به ارتفاع 5/25 متر که در سال 37 میلادی از مصر به این شهر منتقل شد، بعدها پاپ سیکستاس پنجم (Sixtus V) تصمیم به نصب این ابلیسک در میدان سنت پیتر (Saint Peter) روبروی کلیسایی به همین نام گرفت. پاپ در نظر داشت ابلیسک را به واسطه نصب صلیب بر روی هرم آن در تمام رم نمادی از تقدس بکند و آن ها را در مقابل تمام کلیساهای مهم شهر قراربدهد تا وسیله ای برای ترویج مسیحیت برای زائرین این شهر باشد. پاپ سیکستاس پنجم قبل از نصب ابلیسک در میدان سنت پیتر، ابلیسکی چوبی به جای آن قرار داد تا مراسم جن گیری از ابلیسک اصلی به پایان برسد و نصب آن در سال 1586 با به کارگیری 1000 مرد و 140 اسب خاتمه یافت.<br />
<br />
ابلیسکی نیز که در حبشه (اتیوپی کنونی) در قرن 4 میلادی ساخته شد که در طی جنگ های استعماری ایتالیا توسط ایتالیا ربوده شد. این ابلیسک در سال 2004 به کشور اتیوپی پس داده شد.<br />
<br />
رع یا همان خدای خورشید که نماد آن ابلیسک است، در کتاب مقدس مسیحیان (انجیل) نماد شیطان است.<br />
<br />
ابلیسک و فراماسونری<br />
<br />
ابلیسک به 30 بنای باستانی یاد شده محدود نمی شود. این معماری هم اینک در سراسر اروپا و آمریکا در بسیاری از میادین اصلی شهرها به چشم می خورد. این موضوع در قرن 19 توسط فراماسون ها محقق شد. و بدین ترتیب ابلیسک نمادی شد از قدرت عظیم فراماسونری در این قرن و این موضوع نشان دهنده عشق شدید و پنهانی فراماسون ها به این نماد شیطانی است. فراماسون ها علاقه بسیاری نیز به ازایریس و افسانه آن دارند. در این افسانه آمده است ازایریس پادشاه مصر با خواهرش آسیس(Isis)  ازدواج می کند. برادر ازایرس سِت (Set) برای به چنگ آوردن پادشاهی تصمیم به قتل برادر خود می گیرد، ست ازایرس را فریفت تا در صندوق طلایی پنهان شود ولی بلافاصله درب صندوق را قفل می کند و آن را در رودخانه نیل می اندازد. صندوق به  شهر Byblos در سوریه کنونی می رسد و صندوق با بدن مرده ازایرس کنار یک درخت اقاقیا توقف می کند. آسیس به توطئه ست پی می برد و برای یافتن شوهر خود راهی می شود. آسیس خوابی می بیند مبنی بر اینکه می تواند شوهر خود را در بیبلس بیابد. آسیس بدن شوهر خود را می یابد و به مصر باز می گرداند ولی ست بدن ازایریس را می دزدد و آن را مثله می کند (به 14 قسمت تقسیم میکند) و هر قسمت را به گوشه ای از مصر می فرستد، چراکه می ترسید ازایریس دوباره زنده شود. آسیس دوباره برای پیداکردن قطعات بدن شوهرش به راه می افتد و تنها در یافتن یک قطعه ناموفق است، او هر 13 قطعه یافته شده را به خاک می سپارد. پسر ازیریس، هوروس (Horus) انتقام پدر خود را گرفته و عموی خود را می کشد. پسر دیگر ازایریس به نام آنوبیس(Anubis)  پدر خود را زنده می کند. و اینک ازایریس به عنوان خدای مردگان شناخته می شود. تنها تکه ای از بدن ازایریس که یافت نشد، «آلت تناسلی» او بود که «ست» آن را در نیل انداخته بود و ماهی ها آن را بلعیده بودند. به خاطر این موضوع آسیس آلت تناسلی مصنوعی ساخته بود و در مصر فرقهججای برای پرستش آن ایجاد شده بود. عده ای معتقدند که ابلیسک نمادی از همان بنایی است که آسیس آن را ساخته است<br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
در قرن نوزدهم فراماسون ها ابلیسک را به عنوان تنها بنای یادبود ازایریس در معماری بسیاری از شهرهای تمدن غرب وارد کردند، این موضوع در زمان غارت مصر توسط ناپلئون به اوج خود رسید. پاریس اولین شهر در تمدن مغرب زمین بود که این معماری را درون خود جای داد. که در سال 1830 محمدعلی نایب السلطنه مصر به پادشاه فرانسه ابلیسکی هدیه داد که اینک در میدانPlace de la Concorde  در پاریس وجود دارد .این میدان در انقلاب فرانسه به نام میدان انقلاب خوانده می شد و محلی بود که انقلابیون سر اشراف و کشیشان را به گیوتین می سپردند<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
حکاکی های روی این ابلیسک تعریف و تمجید از فرعون مصر است. در سال 1998 به دستور رئیس جمهور فرانسه ژاک شیراک هرم رأسی بنای ابلیسک را با طلای 5/23 عیار طلاکوبی کردند، قابل ذکر است که این شخص یک فراماسونر است. در سال 1875 ژنرال جیمز الکساندر(Sir James Alexander)  تصمیم به انتقال یک ابلیسک به لندن گرفت، دکتر اراسموس ویلسون (Erasmus Wilson) از فراماسون های معروف بود که هزینه انتقال و نصب ابلیسک را تقبل کرد. این ابلیسک توسط دو مهندس فراماسون به نام های دیکسون(Dixon)  و استیفنسون (Stephenson) نصب شد. در سال 1878 کنار رودخانه تایمز (Thames)  در لندن این ابلیسک نصب شد و به دلیل زحمت فراوان این جابه جایی و نصب به دکتر ویلسن لقب شوالیه اعطا شد. این ابلیسک به سوزن کلئوپاترا (Cleopatra’s Needle) معروف است. همانطور که ذکر شد ابلیسک ها در مصر باستان به صورت دوقلو در دروازه معابد به کار می رفت،<br />
<br />
 جفت ابلیسک لندن توسط فراماسون ها  به نیویورک منتقل شد و در پارک مرکزی شهر(Central Park)  کنار موزه متروپلیتن (Metropolitan) در سال 1881 نصب شد که سرمایه دار و فراماسونر ویلیام وندربیلت (William Vanderbilt) هزینه آن را متقبل شد. در مراسم افتتاحیه پس از نصب این ابلیسک ارکستر 9000 نفره فراماسونرها برنامه اجرا کردند و جسی انتونی(Jesse Anthony)  استاد اعظم (Grand Master) فراماسونری نیویورک در این مراسم سخنرانی کرد. در این سخنرانی آمده است مصر زادگاه علم (Science)، نجوم، ادبیات و هنر است و ما فراماسونرها باید به دنبال اصول خود در مصر باستان باشیم و آن اصول را احیا کنیم.<br />
<br />
البته در همین قرن نقشه یک ابلیسک عظیم در حال اجرا بود. از سال 1848 در شهرواشنگتن Washington.D.C پایتخت ایالات متحده آمریکا اجرای این نقشه آغاز شد و این ابلیسک به یادبود جرج واشنگتن اولین رئیس جمهور آمریکا که از فراماسونرها بود (Washington Monument) نام گرفت<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
در تشییع جنازه جرج واشنگتن در سال 1799 که طبق آداب و رسوم فراماسونری برگزار شد، هر فراماسونر یک شاخه درخت اقاقیا به روی تابوت واشنگتن می گذاشت که این سمبلی بود از بازگشت و زنده شدن ازایریس به امید زنده ماندن ابدی واشنگتن. در 1885 در سالروز تولد جرج واشنگتن این ابلیسک افتتاح شد. در سخنرانی این مراسم یک فراماسونر مهم گفت: «ما سازندگان جامعه ی انسانی هستیم و سنگ های این بنا مردان زنده ای هستند که ذهن هایشان با عشق الهی روشن شده است و قلب هایشان با یافتن این عشق پاک می درخشد و نفس هایشان امیدوار به زندگی ابدی مثل ازایریس است.» یادآوری این نکته لازم است که اگرچه در مصر باستان ابلیسک ها با سنگ یک تکه ساخته می شد اما ابلیسک واشنگتن با بلوک های سنگ مرمر ساخته شد که وزن این بنا به 81000 تن و ارتفاع آن به 555 متر می رسد. در حال حاضر این ابلیسک بزرگترین و بلندترین ابلیسک جهان می باشد. این بنا از کاخ سفید و کنگره آمریکا کاملاً دیده می شود. از زمان رونالد ریگان (Ronald Reagan) تمامی مراسم سوگندهای رئیس جمهوران در پای این بنا برگزار می شود. ساخت این بنا 000/300/1 دلار هزینه برمی دارد و وزن هرم رأسی آن 3300 پوند است، که هر دو عدد 13 و 33 یادآور اعداد مهم و مقدس فراماسونری هستند. ابلیسک واشنگتن به فاصله 900 متری غرب کنگره و 900 متری جنوب خانه اصلی فراماسونری است.<br />
<br />
امروزه در قبرستان های آمریکا نماد شبه ابلیسک، به یکی از عادی ترین و پرشمارترین سنگ قبرها تبدیل شده است.<br />
<br />
هویت زدایی مدینه :<br />
<br />
بیش از 100 سال از سلطه فرقه وهابی در عربستان می گذرد و نبود شیوه زندگی و یا life still در ایدئولوژی فکری و اعتقادی این گروه ، زمزمه های جایگزین شدن آیینی جدید در این سرزمین به گوش می رسد همزمان با تغییر و یا حذف نمادهای اسلامی در مکه مکرمه و القاء سجده نمودن کعبه به عنوان نماد الهی در برابر ابلیسک ، نماد شیطان ، مدینه انبی  نیز برای حمله ایدئولوژیک در دستور کار آل شیطان قرار گرفت.<br />
<br />
سکولاریزاسیون مدینه النبی با شیوه نرم و با بهره گیری از تمام امکانات اسلامی از سال 2004مسیحی آغاز گردید . در این پروژه هتک حرمت نبی مکرم اسلام  با دو روش القاء بصری و باور قلبی در این شهر آغاز گردیده است.<br />
<br />
در شیوه القاء بصری و عادی سازی فضای معنوی مسجد النبی و جنت البقیع  ابتدا واحد های تجاری در جوار قبرستان احداث گردید و بعد از آن روند شکستن حرمت حرم نبوی با حضور دوره گردها شدت گرفت. بطوریکه این روند در طی سال جاری علاوه بر آنچه که ذکر شد در جهت حیاء زدایی نیز حرکت خزنده ایی داشته است.<br />
<br />
در روند حیاء زدایی و سکولاریزه نمودن شهر مدینه همین نکته بس که کتب مربوط به جهاد در طی این سالها حذف گردیده و جای خود را به کتابهای پورن و آموزش مسائل جنسی داده است.<br />
<br />
در بعضی از مناطق شهر مدینه نقاشی های دیواری به چشم می خورد که در سبک از اکسپرسیونیسم تبیعت کرده و در روزگار عصر ما معمولا فرق شیطان پرست از این مدل بهره گرفته اند.<br />
<br />
نوع پوشش در میان جوانان عرب منطقه و نیزاستفاده از نمادها در طراحی لباس بر تغییر مدل زندگی در آینده نزدیک خبر می دهد.<br />
<br />
با توجه به وجود عمال خارجی در شهرهای مکه و مدینه و دوری از همسرانشان  معمولا لواط امری رایج بوده و از سوی دیگر با ورود دختران مالزیایی به شهر مدینه و عدم مشروعیت متعه در فتوای اهل سنت ، زنا امری شایع در میان عمال خارجی و سعودی شده است.<br />
<br />
هرچند سالهای اخیر سعی گردیده است فتاوایی از جنس متعه ولی در ظاهر دیگر معرفی نمایند اما این امر محقق نشده است. <br />
<br />
جالبتر اینکه در روند همین حرمت شکنی به پیامبر اعظم در سالهای گذشته نام عبدالله که بر تمامی پرسنل خدماتی هتل ها خطاب می گردید جایگزین محمد در مدینه و احمد در شهر مکه گردیده است.    <br />
<br />
همانطور که پیشتر نیز ذکر گردید نماد ابلیسک در معماری جدید مسجد النبی از عناصر اصلی بوده بطوریکه مسجد النبی در حصار شیطان قرار خواهد گرفت]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[شاخ های بلند شیطان بر مسجد الحرام...<br />
 <br />
 <br />
<img src="http://up.vatandownload.com/upimages/2010/Nov/29/obelisk13.jpg" border="0" alt="[تصویر: obelisk13.jpg]" /><br />
 <br />
ابراج البیت نام هتلی مجلل در مکه، عربستان سعودی است. سازندگان ساختمان شرکت مجموعة بن لادن السعودیة (متعلق به خانواده اسامه بن لادن) است. معمار آن شرکت دار الهنداسه است.<br />
این هتل با ۵۹۵ متر ارتفاع، بلندترین برج عربستان، و از نظر حجم (با ۱۵۰۰۰۰۰ مترمربع مساحت) بزرگترین ساختمان جهان خواهد بود.<br />
رقم دقیق هزینه شده برای ساختمان بنا مشخص نیست، اما گمان می‌رود بیش از ۳ میلیارد دلار آمریکا باشد.<br />
هتل در مجاور مسجد الحرام قرار دارد، و قابلیت جا دادن ۱۰۰۰۰۰ مهمان را دارد.<br />
در قسمت فوقانی برج، ساعتی چهار وجهی قرار گرفته‌است که عربستان سعودی، آن را به عنوان بزرگ‌ترین ساعت جهان معرفی کرده‌است. این ساعت، ساعت بیگ بن در لندن که روزگاری به عنوان بزرگترین ساعت چهار وجهی دنیا بوده و همچنین یدک کشنده فعلی این رکورد که برج ساعت آلن برادلی در میلواکی واقع در ایالت ویسکانسین در ایالات متحده آمریکا است را کوتاه تر جلوه می‌دهد؛ مساحت صفحات ساعت، بیش از پنج برابر بزرگ تر است. قطر هر کدام از چهار وجه ساعت ۱۵۱ فوت معادل ۴۶ متر می‌باشد که با دو میلیون لامپ ال ای دی همراه با نوشته عربی «الله اکبر» روشن می‌شود. ۲۱۰۰۰ لامپ سفید و سبز هم در بالای ساعت قرار گرفته‌اند که از فاصلهٔ ۱۹ مایلی معادل ۳۰ کیلومتر نمایان هستند. نماد دولت سعودی در مرکز هر یک از ساعت‌ها در زمینه صفحه نمایان شده‌است. صفحات ساعت همچنین از بهترین نمونه حال حاضر دنیا که ساعتی واقع در بازار کواهیر در استانبول که یک وجه ۳۶ متری قرار گرفته در پشت بام نور گذر مجتمع فروشگاه است هم بزرگ تر می‌باشد.<br />
سه ماه اجرای آزمایشی برای این ساعت از ۱۱ آگوست ۲۰۱۰ برابر با اول رمضان ۱۴۳۱ هجری قمری آغاز شد. تا کنون تنها یکی از چهار وجه ساعت کامل شده‌است و با ۹۸ میلیون قطعه موزائیک شیشه‌ای پوشیده شده‌است. هر کدام از وجوه با عبارت «خدا بزرگ‌ترین است» به زبان عربی منقوش و با هزاران لامپ رنگی تجهیز خواهند شد. ساعت از فاصلهٔ بیش تر از ۱۶ مایل معادل ۲۵ کیلومتر قابل مشاهده خواهد بود.<br />
این ساعت را مهندسان آلمانی و سوئیسی طراحی کردند و به گفته وزارت اوقاف، کل پروژه ۸۰۰ میلیون دلار هزینه خواهد داشت. ساعت برج ساعت استاندارد عربی (۳GMT+) را نشان می‌دهد.<br />
--------------------------------------------------------------------------------------------<br />
 <br />
 <br />
بزرگترین مأموریّت وهّابیون تا سال 2012 م. به اجرا در خواهد آمد، تا این سال، همة نشانه‌ها، نمادها و سوابق مسلمانان سلف و اهل بیت(ع) در امّ القرای اسلامی نابود خواهد شد و در غیبت همة سنّت‌های اسلامی که در اثر بدعت‌های سلفی و شرک‌آلود خواندن آن سنّت‌ها از میان مسلمانان رخ بربسته، در بنای اصلی «مسجدالحرام و مسجد النّبی» نیز در تیررس تیرهای زهرآلود ماسونی و شیطانی از جمله ابراج البیت، کارکردهای خود را از دست خواهد داد تا فراماسونری جهانی یا همان دجّال آخرالزّمان  (البته حقیقت خاموش فراماسونری را آماده کنندگان ظهور دجال ضد مسیح میداند و لی در اینجا عین مقاله ی نویسند آورده شده است.) به راحتی بتواند حکومت جهانی شیطان را مستقر نماید.<br />
<br />
تا چند سال پیش، بلندترین بنای مُشرف به صحن مسجدالحرام، قصر ملک فهد، سلطان پیشین مملکت عربی سعودی یا همان خادم الحرمینی بود که بر بلندای ابوقُبیس، صدها متر فراتر از مخدوم خود نشسته بود. مهمانان خاصّ پادشاهی سعودی در ایّام حج در این قصر ضیافت اتراق می‌کردند تا ضمن انجام اعمال، از آن بلندا ناظر صحن مسجد و طواف حاجیان باشند. امّا امروزه دیگر، این بنا در برابر برج در دست ساخت «ابراج البیت» کوچک می‌نماید. درست مقابل رکن یمانی. این بنا که معرّفی‌اش خواهم کرد، قرار است در سال 2012 م. افتتاح شود. بر این مُژده گر سر فشانم رواست. در تمام نقاط جهان و میان همة اماکن مقدّس مذهبی، هیچ بنایی تاکنون مجال و جرئت قد برافراشتن به این قدّ و قواره را نداشته است.<br />
برج‌های تجاری مکه (ابراج البیت)، که در واقع باید «شا‌خ‌های شیطان» خوانده شود،  سرشار از نمادهای ماسونی، بنای کعبه را به محاصره گرفته، کار لرد فاستر، معمار و ماسون نامدار است.<br />
<br />
 <br />
در سال 2012، که از دیدگاه فرقه‌های شیطانی شروع «نظم نوین دنیوی» استساختمان "ابراج البیت" به پایان می‌رسد و کعبه چنین در سایه نمادهای شیطانی قرار خواهد گرفت. برج رفیعی که در میان دو بال قرار گرفته، در نوع خود بزرگترین ستون اوبلیکس جهان است که از عهد مصر باستان تاکنون ساخته شده است.<br />
 <br />
<br />
برج ایفل در فرانسه و برج ساعت لندن دو نمونة فانتزی ابلیسک هستند که توسط معماران ماسونی ساخته شده‌اند. امّا ابراج البیت بر بلندای مسجدالحرام گوی سبقت را از همگان ربوده است. این برج‌ها، در خود بزرگترین ابلیسک جهان را در امّ القرای جهان اسلام جای داده‌اند؛ البتّه، با تخریب ستون خانة شیطان در رمی جمرات و جایگزین شدن دیوار عریضی به جای آن. این برج‌ها با ابتکار معمار معروف ماسون‌ها؛ یعنی آقای لرد فاستر قد برافراشتند تا هم پاسخی به اسائة ادب مسلمانان به شیطان در وقت تخریب ستون‌های خانة‌ شیطان در رمی جمرات باشد و هم جبرانی برای آن. فاستر تا کنون بیش از 200 برج ابلیسک در جهان طراحی و ساخته است. در واقع او معروف ترین معمار سازنده سازنده ابلیسک مورد نظر فراماسونرهاست. از اینجا، برج‌های مشرف بر مسجدالحرام و خانة کعبه با دو برج بزرگ دروازه‌ای شکل ساخته شد تا به همگان اعلام نماید نه تنها مملکت سعودی، بلکه خانة مقدّس مسلمانان جهان نیز در آغوش ما و تحت سلطة ماست.<br />
<br />
 <br />
 <br />
قابل ذکر است این برج بزرگ در 72 طبقه برکشیده شده است. با توجه به حرکت های نمادین فراماسونرها انتخاب عدد 72 که به عنوان عدد قدرت نزد کابالیست ها شناخته می شود قابل توجه است. از نظر آنان 72 تعداد شیاطینی هستند که (نیروهای جنی) حضرت سلیمان (ع) آنان رابرای ساختن معبد بزرگ در خدمت آورده بود. جز این افتتاح برج در 21 دسامبر 2012 نیر قابل توجه است. زیرا از نظر فراماسونرها و گردانندگان سازمان های مخفی در این روز که معروف به روز شیطان است از طریق ابراج البیت سایه این بنای شیطانی بر روی کعبه خواهد افتاد.<br />
 <br />
<br />
<br />
بد نیست بدانید که در ادبیّات مسیحی، شیطان در شمایل حیوانی با بال‌های خفّاش، پاهای شیر و سری چون سر قوچ به تصویر کشیده می‌شود. این نماد را در بسیاری از فیلم‌های هالیوود و از جمله امگا کد 2 می‌توانید ببینید. گوییا که معمار صاحب سبک این برج‌ها می‌خواهد به همگان القاء کند که بال‌های شیطان مسجدالحرام را در خود گرفته‌اند. در واقع، رمی و سنگباران معکوس از بلندای مسجد آغاز شده است. سنگ‌های پنهانی نیروهای اهریمنی بر سر و روی حجّاج طواف کننده و عمره گزاران. امواج منفی شیطانی که جان مسلمانان را هدف تیرهای زهراگین می‌سازد. بسیاری از محقّقان بر این باورند که، انفجار دو برج نیویورک در یازده سپتامبر، در واقع، حاصل پروژة انفجار دروازه‌ای بود که در آن زمان و مکان خاص و البتّه از نظر فراماسونرهای نشسته بر اریکة قدرت سازمان‌های مخفی، راه ورود نیروهای شیطانی را بیش از پیش در زمین و در صحن حیات اجتماعی ساکنان زمین هموار ساخت.<br />
چنان که عرض کردم، قرار است این بنا و بال‌های شیطانی‌اش در سال 2012 م. افتتاح شود.<br />
<br />
 <br />
ماجرای «دروازه‌ها» نیز جالب است. در مصر باستان در میان ساحران و پس از آن در میان کابالیست‌ها و فراماسونرها، دو ستون دروازه‌ای شکل بر پهنة زمینی شطرنجی (مانند کف‌پوش شطرنجی تمامی لژهای ماسونی) به عنوان دروازة ارتباط با جهان ماورایی ابلیسی شناخته می‌شدند. اعمال کثیف مانند توهین به مقدّسات و مناسک شیطان پرستان و جادوگران، باعث بودند تا امکان ارتباط انسان‌ها (یا همان جادوگران و ساحران) با نیروهای اهریمنی شیطانی و جنّی ممکن شود. امروزه اشرار یهود و فراماسونرهای درجة بالا و کابالیست‌ها برای ارتباط با نیروهای شیطانی و اعمال قدرت بر رقیبان و مخالفان و مبارزة بی‌امان با انسان و ادیان در مناسک ویژه، از صفحات شطرنجی و دروازه‌ها و ستون‌ها بهره می‌برند.<br />
چند سال قبل، در سفری به فرانسه، در منطقة مدرن و نوساز پاریس، بنای رفیع دروازه‌ای شکل شیشه‌ای را ملاحظه کردم. البتّه شما هم از دیدار نمونة کاملی از آن بی‌نصیب نمانده‌اید. طیّ سه چهار سال اخیر دو نمونة بزرگ از برج‌های دروازه‌ای شکل شیشه‌ای را در حاشیة ‌غربی بزرگراه مدرّس ساخته‌اند. بر تپّه‌های معروف عبّاس آباد. جالب اینجاست که در این دروازه‌ها که از اتّفاق، دولتی هم هستند، هرم معروف چشم جهان‌بین All seeing eye را هم ساخته‌اند. این واقعه را به حساب هر کس می‌خواهید بگذارید با خودتان. به هر روی نمادها و نمادسازها کار خود را می‌کنند. بگذریم!<br />
از «شاخ‌های شیطان» قد برافراشته بر فراز مسجدالحرام می‌گفتم. بخش انتهایی و بالای دو بال این بنا که ابلیسک بلند مزیّن به ساعت بزرگی را در خود جای داده‌اند، به شکل بخش انتهایی بال‌های خفّاش ساخته شده‌اند.<br />
<br />
<br />
همة کسانی که تا یکی دو سال پیش در ایّام برگزاری حجّ تمتّع در رمی جمرات، ستون شیطان را سنگباران کرده‌اند، شکل ستون میانی خانة شیطان را به یاد دارند. ستونی چهارگوش که در انتها، نوک هرمی مشکلش خود را می‌نمایاند. این ستون همان ابلیسک است که امروزه به عنوان یکی از معروف‌ترین نماد فراماسونرهای جهان قابل شناسایی است.<br />
میدان بزرگ رو به روی کاخ سفید در واشینگتن، میدان ساختمان بزرگ واتیکان، پاریس، لندن، برزیل و صدها نقطة دیگر جهان، نمونه‌هایی از این ستون را به نمایش گذاشته‌اند. حضور این نماد در هر کجای جهان نشان دهندة حضور و سلطة فراماسونرها بر مقدورات و مقدّرات آن سرزمین است. در کشورهایی همچون ترکیه و مصر هم که برای مدّت‌هایی طولانی فراماسونرها زمام امور سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را در اختیار داشته و دارند، این نماد مقدّس ماسونی خود را می‌نماید. در ایران خودمان هم نمونه‌هایی از این ستون را تا سال 1357 قد برافراشته داشتیم.<br />
<br />
 <br />
از نظر فرقه‌های شیطانی و طرّاحان نظم نوین جهانی، سال 2012 م. سال شروع نظم نوین دنیوی است. در این سال کعبه در سایة نمادهای شیطانی ابراج البیت قرار خواهد گرفت.<br />
<br />
<br />
<br />
 <br />
افتتاح برج در 21 دسامبر 2012 م، ارتباط این برج را با فاجعة پیش‌بینی و اعلام شده توسط غربی‌ها در سال 2012 م. نشان می‌دهد. در آثار متعدّد و فراوانی که طیّ سال‌های اخیر دربارة فاجعة جهانی در سال 2012 م. ساخته شده و پهنة وسیعی از سینما و حتّی مستندات تلویزیونی آمریکایی و اروپایی را اشغال کرده، این سال را سال ظهور مسیح دجّال یا همان مسیح دروغین اعلام کرده‌اند. عدد 11، عدد مقدّس فراماسونرهاست. قراینی حکایت از این دارد که سران مجامع مخفی، کمر همّت بسته‌اند تا با زمینه‌سازی ذهنی و تبلیغات گسترده، وقوع حوادثی در ابعاد جهانی را در سال 2012 محتوم، مقدور و پیش‌بینی شده معرّفی کنند. هم اینک در اثر ساخت مجموعه‌هایی از مستندات تلویزیونی، میلیون‌ها نفر در آمریکا و اروپا چشم به این سال دوخته‌اند و با نگرانی روزها را می‌شمارند. آنها حتّی به مردم القا کرده‌اند این تاریخ و واقعة مصیبت باری که بخش عمده‌ای از جهان را نابود خواهد کرد، توسط اقوام مایا و توسط پیش‌گویانی چون نوستر آداموس که از اتّفاق خودش در زمرة کابالیست‌ها است، پیش‌گویی شده است.<br />
<br />
آنچه برای ما مسلّم است، آن است که، غرب و سران مجامع مخفی شیطان‌پرست و فراماسونر که اداره و کنترل جهان را عهده دارند، برای اجرای آخرین بخش از پروژة نظم نوین جهانی یا همان جهان تک حکومتی شیطانی، عجولانه در پی نمادسازی و اقدام پیش‌دستانه‌اند و با مدد گرفتن از نیروهای غیر ارگانیک، ماوراء الطّبیعه‌ای ابلیسی و جنّی، خود را مهیّای اقدامی در ابعاد جهانی برای نابودی مستضعفان و اسلام کرده‌اند.<br />
<br />
مسیحیّت و سایر مذاهب محرّف در این میان جایگاهی ندارند؛ زیرا مسیحیّت و کانون‌های بزرگ مسیحی و از جمله کلیسای کاتولیک تمام عیار در اختیار همین کانون‌های قدرت است و سران این کانون به ظاهر مذهبی از اعضای اصلی مجامع مخفی‌اند و بازیگران بخش‌هایی از سناریوی طرّاحی شده هستند.<br />
<br />
حساب مستضعفان مسیحی و روحانیان مستقل را باید از این کانون جدا دانست.<br />
تنها اسلام، مسلمانان، کعبه و بزرگترین کانون شیعی؛ یعنی ایران اسلامی است که به عنوان مزاحم و آخرین بازمانده‌های دینداری در برابر مجامع مخفی و کانون‌های قدرت شیطانی ایستاده است.<br />
<br />
سازندة فیلم 2012 م. در فیلمش و در هنگام به تصویر کشیدن فاجعة جهانی، نشان می‌دهد که همة بناها و کانون‌های مذهبی مسیحی، بودایی و غیره منهدم و از بین می‌رود، امّا، ‌همو از ترس اعتراض و عکس العمل مسلمانان از به تصویر کشیدن ویران شدن کعبه خودداری کرده بود.<br />
 <br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
بزرگترین مأموریّت وهّابیون تا سال 2012 م. به اجرا در خواهد آمد، تا این سال، همة نشانه‌ها، نمادها و سوابق مسلمانان سلف و اهل بیت(ع) در امّ القرای اسلامی نابود خواهد شد و در غیبت همة سنّت‌های اسلامی که در اثر بدعت‌های سلفی و شرک‌آلود خواندن آن سنّت‌ها از میان مسلمانان رخ بربسته، در بنای اصلی «مسجدالحرام و مسجد النّبی» نیز در تیررس تیرهای زهرآلود ماسونی و شیطانی از جمله ابراج البیت، کارکردهای خود را از دست خواهد داد تا فراماسونری جهانی یا همان دجّال آخرالزّمان به راحتی بتواند حکومت جهانی شیطان را مستقر نماید. هر کس می‌تواند به اقتضای گرایش و حسّاسیت خود به نوعی و از وجهی به ابراج البیت بنگرد.<br />
<br />
<br />
این بنا، مسجدالحرام،‌ کعبه و طواف را تحت الشّعاع خود قرار می‌دهد. برج اصلی با ارتفاع 595 متر در کنار شش برج بزرگ مسکونی، که جملگی متعلّق به «مجموعة بن لادن» هستند. حتّی اجازه نمی‌دهد شما تصویری از مسجدالحرام، گلدسته‌ها و پهنای آسمان داشته باشید.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
سازمان جهانی و از جمله یونسکو، در حالی چشم خود را بر این هیکل ابلیسی بسته‌اند که برای ثبت ابنیة تاریخی در ایران مانند میدان بزرگ امام در اصفهان، شرط خود را کوتاه شدن و تقلیل طبقات برج جهان نما در حاشیة میدان اعلام می‌کنند.<br />
<br />
سکوت سازمان‌های جهانی بی‌وجه نیست. آنها جملگی تحت مدیریّت سازمان‌های ماسونی عمل می‌کنند. یونسکو به عنوان یکی از بازوهای اصلی و فرهنگی فراماسونری جهانی قابل شناسایی است و رؤسای آن عمدتاً خود فراماسونر هستند، امّا سکوت سازمان‌های فرهنگی اسلامی در سراسر جهان اسلام و از جمله ایران توجیه پذیر نیست.<br />
<br />
مدیران سازمان‌های مسئول میراث فرهنگی، در حالی از این موضوع مهم که به آیندة اسلام و ایران بستگی دارد، غفلت می‌ورزند که از ردّ و نشان ستون‌های تخت جمشید و لوح‌های گلی برای لحظه‌ای غفلت نمی‌ورزند و سرمایه‌های بزرگی را صرف برگزاری نمایشگاهی از این آثار در ایران و اروپا می‌کنند و گاه رؤیای جشن‌های بزرگ ملّی عید نوروز را در خرابه‌های پرسپولیس در سر می‌پرورند و همّت خود را مصروف آن می‌دارند. به قول شاعر من در این بحر تفکّر به کجا و تو کجایی؟<br />
<br />
امّا از وجهی دیگر و مهم‌تر، پروژة 2012 م. که اینک «ایران اسلامی» را به دلیل رویکرد شیعی و ولایی‌اش از یک سو و «حرمین مکّه و مدینه» را از دیگر سو، چون یک سیبل در تیررس اهداف شیطانی خود قرار داده، به عنوان انتقام‌گیری شیطان از خدای ابراهیم و آل ابراهیم(ع) قابل شناسایی است. شجرة طیّبه‌ای که غرس شد تا از طریق بنی‌اسماعیل و اوصیای پیامبر آخرالزّمان، دین جهانی و حکومت جهانی مستضعفان در عرصة زمین مستقر شود اعلام پادشاهی جهانی بنی‌اسرائیل، اینک مشروط به در هم پیچیدن طومار آیین ابراهیم خلیل الرّحمن و «بنی‌اسماعیل» شده است.<br />
<br />
<br />
ظهور کبرای امام عصر(ع) به منزلة تحقّق طرح آسمانی استقرار شجرة طیّبه‌ای است که با حضرت ابراهیم(ع) غرس شد تا در دولت کریمة آخرین فرزند این خانواده به برگ و بار بنشیند. ابراج البیت و پروژة ساختن شهرکی مسیحی‌نشین در مکّه که به بهانة آشنا ساختن غیرمسلمانان با اسلام در حال شکل‌گیری است، اوّلاً؛<br />
<br />
    * جغرافیای حرم را در هم شکسته و این قلعة بزرگ فتح نشدنی را مورد تعرّض و تجاوز اجانب و غیرمسلمانان قرار می‌دهد. پایگاهی که تاکنون در تصرّف در نیامده و حتّی از آسمانش هیچ هواپیمایی امکان گذر ندارد تا چه رسد به اینکه غیرمسلمانان در آن سکنا گزینند یا جرئت دست‌اندازی به مسجدالحرام را پیدا کنند؛<br />
    *  این برج‌ها سایة خود را بر مسجدالحرام می‌افکنند و تمامی آداب، مناسک صرفاً معنوی و آسمانی را تحت الشّعاع خود قرار می‌دهد. تأثیرگذاری بر امواج و تشعشعات روحانی و معنوی مسجدالحرام و بی‌اثر ساختن یا حدّاقل تضعیف این تشعشعات از طریق ابلیسک شیطانی در زمرة دومین هدف پنهانی فراماسونری جهانی شیطان‌پرست قابل شناسایی است؛<br />
    * دست‌اندازی جنود ابلیسی در سال‌هایی که به ظهور می‌انجامد و وارد کردن خسارات بزرگ مادّی و معنوی به «انسان‌ها و ادیان»، در گرو حذف موانع باز دارنده است؛<br />
    *  حذف نمادهای بزرگ، مردان بزرگ و تحریف مناسک و آیین‌ها، به تدریج همة سپرهای حفاظتی بشر را که مانع از نفوذ و دخالت جنود شیطانی است، از بین می‌برد تا بشر در بی‌پناهی تمام آماج تیرهای مستقیم شیطانی و جنودش شود؛<br />
    * توسعة مراسم و مناسک شیطان‌پرستی و رواج فرقه‌های ضدّ دین و شیطانی، بر کشیدن نمادهای فراماسونری در اقصانقاط جهان اسلام و به ویژه در اطراف اماکن مذهبی، همة سپرهای حفاظتی را از بین برده یا حدّاقل از میدان تأثیر امواج روحانی آنها می‌کاهد و بشر را بیش از هر زمان در برابر جنود ابلیس بی‌پناه می‌سازد؛<br />
<br />
این همه، بر میزان القای خطوات و الهامات و وسواس شیطانی که منشأ همة آلودگی‌ها، گناهان و منکرات در انسان است، می‌افزاید.<br />
<br />
<br />
ابتلای وحشتناک به غربزدگی مانع از درک این موضوع است. ابلیس و جنودش از طریق القا، الهام، وسوسه، تعریف و تزیین در مراحل اوّلیه انسان را برای انجام گناه تشویق می‌کنند، امّا در مراحل بالاتر با سلطه یافتن بر انسان‌ها، از آنها به عنوان آلت فعل خود بهره می‍‌جویند. سلطة شیطان بر انسان با طیّ مراتبی اتّفاق می‌افتد تا آنجا که برخی از انسان‌ها در عمل و نظر فرزند خواندة شیطان می‌شوند. از اینجا همة جوانان مسلمان جهان اسلام، مسلمانان عرب، فارس، ترک و سایر اقوام را برای مقابله با این دسیسه‌ها فرا می‌خوانم. آنها می‌توانند از طریق بمباران رسانه‌ای موج تبلیغاتی وسیعی را برای متوقّف کردن پروژه‌های غیر رحمانی در سراسر جهان اسلام به راه بیندازند.<br />
<br />
جوانان غیور عرب زبان در عربستان، یمن، عراق، لبنان و شبه قارّة هند از توانمندی ویژه‌ای برای ایجاد این موج فرهنگی و رسانه‌ای برخوردارند.<br />
<br />
رایزنان فرهنگی را، در صورتی که از مادّه و تبصره‌های اداری خلاص ‌شوند، سفیرانی مکلّف می‌شناسم تا ضمن رصد کردن طرح‌ها و توطئه‌ها، همة‌ اعتراض خود را در مجامع مذهبی، فرهنگی و حتّی سازمان‌های بین‌المللی اعلام و مواضع خود را آشکار سازند.<br />
 <br />
 <br />
به نقل از تبیان<br />
<br />
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />
<br />
سالها از فروپاشی نظام های فاشیسم و نازیسم در جهان پیش از جنگ جهانی دوم می گذرد و عرصه ای که در آن جولانگاه دو نظام فکری لیبرالیسم آنگلوساکسون و کمونیست الحادی بود با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از یک سو و سقوط اقتصادی نظام لیبرالیستی در مهد تولداین تفکر، جهان سرگردان به دنبال انتخاب و جایگزین نمودن ایدئولوژی نوینی، سازگار با تمام نیازهای فردی و اجتماعی به سر می برد .<br />
<br />
با به ثمره نشستن تمام تلاش انبیاء الهی و ائمه معصومین علیم السلام و زعمای شیعه در عصر غیبت کبری و تجلی آن در حاکمیت الله بر کره خاکی و در سرزمین شیعیان پارسی، روزنه های امید، خبر از تجلی ظهور و سیطره حاکمیت الهی بر تمام کره خاکی می دهد .<br />
<br />
ظهور عرفان های نوظهور ، مدعیان دروغین منجی ، بسط و گسترش فرق دستساز استعمار و در نهایت رواج بی شائبه سیطینیزم در قالب آیینی جدید بنام شیطان پرستی که در ابعاد و اندازه مافوق تصور ما در حال شکل گیری است حکایت از هماوردی جدید در کره خاکی میان حق و باطل دارد.<br />
<br />
در روایت اسلامی همواره به سه سرزمین مقدس اشاره فراوان شده است .مکه معظمه ،مدینه منوره و بیت المقدس .<br />
<br />
با پایان جنگ جهانی اول و فروپاشی و تجزیه امپراتوری عثمانی به عنوان داعیه دار حکومت اسلامی در روزگار آغازین قرن 20 مسیحی و سیطره قوای آنگلوساکسون در سرزمین کنعان و سپس واگذاری آن به نیروهای صهیونیستی پس از جنگ جهانی دوم که در نهایت به اشغال سرزمین پیامبران اسلام ، فلسطین انجامید روند مصادره بیت المقدس و هویت زدایی آن با شعارهای سرزمین موعود ، زمینه سازی برای ظهور ماشیح به شدت شروع گردید و شد آنچه که امروز ما نظاره گر آن در دهه ششم اشغال این سرزمین مقدس باشیم.<br />
<br />
و همزمان با این نقشه شوم در دیگر سرزمین های اسلامی مذهب وهابیت با هدایت و دخالت مستقیم جزیره نشینان چشم آبی در سرزمین وحی اجرا گردید که به موجب آن تمام آثار اسلامی و الهی حذف گردید و یا به طریق مختلف استحاله شد.<br />
<br />
سربازان ابلیس که در کسوت یهود و با فرم صهیونیست سالیان بسیار سعی در خفه کردن صدای توحیدی لا الله الا الله را داشتند از آغاز بعثت پیامبر خاتم سعی در مصادره رسالت آخرین رسول خدا داشتند که از مهاجرت قوم یهود به سرزمین عربستان در مجاورت شهرهای مکه و مدینه  شروع گردید و تا درگیری و تحمیل غزوات ، اجرای نمایش سقیفه و فتنه اکبر و خانه نشینی امامان معصوم  ادامه پیدا کرد .<br />
<br />
با تغییر تاکتیک آخرین حجت خدا در راستای پایه گذاری حکومت الهی به غیبت و ارتباط با مردم از طریق نواب اربعه و در ادامه با شروع غیبت کبری با راهبری سلسله زعمای شیعه ودرنهایت تثبیت گام های نخست برای استقرار حکومت اسلامی در زمین شیطان را بر این داشت با تسخیر دو سرزمین باقیمانده ، با اقدامی پیش دستانه به هویت زدایی و سکولاریزاسیون این دو شهر به بپردازد.<br />
<br />
هویت زدایی مکه:<br />
<br />
در هماورد میان حق و باطل این بار طاغوت به مقدس ترین سرزمین مسلمانان و بیت الله العتیق یورش برده تا بتواند در استحاله ایی نیمه سخت در این جنگ نرم ، مسیر قبله را بر نماد شیطان تغییرداده تا موجبات پرستش شیطان مهیا گردد و آن شود که در زمان های دیگر بر اثر غفلت مسلمین روی داد...<br />
<br />
حرکتی خزنده که در غالب طرحی نو برای توسعه خانه خدا، تهیه گردید ؛در گام نخست حذف نمادهای شیطان و تغییر آن به دیواری که فاقد هر نوع نمادی است و گام دوم ساخت و سازی عظیم در کنار بیت الله با تمامی نشانه هایی که روزگاری بر آن رمی سنگ ریزه ها می گردید و سنت اسماعیل نبی فرزند بت شکن نخست تاریخ در مواجه با شیطان رانده شده از درگاه الهی .<br />
<br />
مرحله نخست از توسعه مسجدالحرام، نماد ابلیسک  و یا همان برج چهار گوش که نشانی از شیطان داشت به بهانه جمعیت بالای حاجیان در ایام حج حذف و جای خود را به یک دیوار بی هویت داد !<br />
<br />
نماد شیطان در رمی جمرات در مراسم حج<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
توسعه جمرات و تغییر نماد ابلیس به دیواری بدون هویت<br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
و در مرحله دوم مرحله کوه ابو قبیس با تمامی خاطرات صدر اسلام از بن تراشیده شد و بر اساس پلان ها و نقشه های منتشره از سوی دولت سعودی جای خود را به ساختمان هایی با همان شکل و شمایل جمرات و یا همان نماد ابلیسک در آینده ایی نه چندان دور خواهد داد.که البته بخش عمده این سازه تا کنون ساخته شده است.<br />
<br />
نمایی از آینده شهر مکه<br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
<br />
<br />
نکته قابل تامل در این حرکت به ظاهر توسعه، وجود شخصی یهودی و اتریشی تبار بعنوان معمار این توسعه عظیم است که در معماری ترانس مدرن پیشرو و صاحب سبک و هوشمند در این رشته می باشد که تمامی فرضیه های گفته شده را قوت می بخشد. این پروژه از سال 2007 عملیاتی گردیده و طبق زمان بندی های اعلام شده در سال 2012 به اتمام خواهد رسید.<br />
<br />
نورمن فاستر معمار طرح توسعه مسجد الحرام<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
 البته پیشتر از این ساخت و سازها، کار دیگری در محل فرود ملائک و ابلاغ رسالت در غار حراء روی داده است . آزاد سازی میمون های دست آموز سارق، و بازی با این موجودات،توسط زائرین قطعا دستاوردی جز بی توجهی و غفلت  به امر وحی و رسالت نخواهد داشت .<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
میتولوژی ابلیسک :<br />
<br />
«اُبلیسک» (Obelisk) در لغت به بنایی چهارضلعی اطلاق می شود که بلند و باریک باشد و رأس آن به یک هرم ختم شود. این بنا نمادی از الهه خورشید «رع» (Ra) در مصر باستان بود، بدین صورت که این نماد اشعه ای از اشعه های خورشید بود که به صورت سنگی درآمده است و «رع» الهه خورشید درون این سنگ قرار دارد.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
در زبان مصر باستان بر این بنا نام «تِجِن» (Tejen) نیز می نهادند، مصریان معتقد بودند بدنه ی بلند و باریک ابلیسک مظهر دفاع و محافظت و هرم رأسی بنا نیز مظهر دورکردن نیروهای منفی و باد و توفان است. ابلیسک از کلمه ی یونانی Obleliskos به معنای «سیخ کباب» منشاء گرفته است. در لاتین Obeliscus و به فرانسویObelisque  نیز از ریشه ی یونانی Obeliskos آمده است. معنای دیگر ابلیسک «زندگی بی نهایت» است.<br />
<br />
نماد الهه رع در طراحی ها و خطاطی ها یک «چشم» بود، به معنایی چشم خورشید و سمبل این الهه یک دایره بود که در وسط آن یک نقطه وجود دارد، به همین دلیل در بناهای ابلیسک نیز این قاعده در سراسر جهان قدیم و جدید رعایت می شود. و هرجا ابلیسکی مشاهده شد، آنجا محل «نقطه» است و حتماً پیرامون آن دایره ای وجود خواهد داشت.<br />
<br />
خطوط حکاکی شده بر روی ابلسیک به خط هیروگلیف می باشد و دربردارنده موضوعاتی همچون زندگی رع، سفرهای روزمره رع در آسمان ها و پیروزی ها و جشن هاست<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
ابلیسک در دورانی نیز نماد ازیریس(Osiris)  شد. زیرا اعتقاد بر این بود که این الهه توانسته بر تمامی خدایان دیگر تفوق بیابد به همین دلیل دارای قدرت هایی از هر یک از خدایان دیگر شده بود و لذا ابلیسک، نمادی که متعلق به رع بود (خدای خورشید یا رب السماوات) نصیب ازیریس (خدای مرگ و دنیای زیرزمین) شد. نفس ازیریس، باع (Ba) به نام بانبجِت (Banebdjed) خوانده می شد و این باع بود که حیثیت و شخصیت و قدرت را برای ازیریس به همراه داشت و نماد بانبجت نیز قوچ بود و این دلیلی بود برای پرستش این حیوان توسط عده ای از مردم مخصوصاً در شهر مندیز (Mendes) در زمان باستان. و قوچ مندیز یا همان بانبجت، سپس تبدیل به بفومت (Baphomet) شد و بفومت مورد پرستش فرقه هایی از فراماسونری مانند شوالیه های معبد (Knights Templar) که در جنگ های صلیبی نقش ویژه ای داشتند، قرار گرفت.<br />
<br />
در مورد بفومت این ادعا شده است که در جنگ های صلیبی این نماد و نشانه از مسلمانان گرفته شده است و ادعای دیگر حاکی از هم ریشه بودن بفومت با اسم پیامبر اسلام حضرت «محمد» (ص) است که به دلیل خداپرست بودن مسلمانان و تناقض ذاتی اسلام با بت پرستی هر دو شایعه کاملاً مردود اعلام شده است.<br />
<br />
هم اینک بفومت مورد استفاده فرقه کابالا(Kabbalah)  از فرقه های عرفان یهودی و فراماسونری است. در دوره یونانی مآبی (Hellenism)  تلاش بر این بود که فلسفه یونانی را با اعتقاد به ازیریس ممزوج کنند. به زبان عبری بفومت به معنای «الهه عقل و دانش» که همان صوفیا  (Sophia)ریشه ی کلمه فلسفه(Philosophy)  است.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
بفومت یک بز است با نماد ستاره Pentagram بر روی پیشانی که علامت کنونی شیطان پرستان و فراماسون ها می باشد. بفومت در نگاه کابالیستی در یک دست مرد و در یک دست زن است، هر دو دستش علامت Hermetecism که یک دست به سمت ماه سفید(Geburah)  و دست دیگر به سمت پایین به سمت ماه سیاه (Chesed) است که این علامت نشانده متعادل بودن رحمت و عدالت است. در بین دو شاخ بز بفومت یک شعله هوش(Intelligence)  است. در محل آلت تناسلی بفومت یک میله وجود دارد که نشانه[ی «زندگی بی پایان» آن (که نمادش ابلیسک می باشد) است و پستان های آن به امانیسم تعبیر شده است.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
بر روی بدنه ی چهارضلعی بنای ابلیسک نوشته هایی حکاکی می شود که نمایشی از خلاقیت و ثبات در الهه ی خورشید «رع» است. نکته ی دیگر درباره این بنای باستانی بکاربردن سنگ یک تکه در ساختمان آن در عصر باستان بوده است. معمولاً در مصر باستان برای هرم رأس ابلیسک روکشی از طلا قرارمی دادند. ساخت اولین بنا منسوب به آشوری ها می باشد اما تکامل و توسعه این بنا جز در مصر باستان نبوده است. هلیوپلیس (Heliopolis) یا «شهر خورشید» در قرن شانزدهم قبل از میلاد در شمال شهر قاهره در مصر، مبداء ساخت اولین ابلیسک ها بوده است.<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
یک هلیوپلیس دیگر نیز در لبنان واقع شده است و امروزه به شهر «بعلبک» معروف است. بعلبک از نام بتی در این شهر به نام «بَعل» گرفته شده است. در این شهر «بعل» به عنوان خدای خورشید پرستیده می شد. این بت از جنس طلا بود، و عمدتاً قوم الیاس پیامبر آن را می پرستیدند. «بعل» همان «رع» است و ابلیسک نیز نماد «رع» یا «بعل» بوده است.<br />
<br />
این معماری به صورت جفت در ساخت دروازه های معابد به کار می رفته است. ابلیسک بعدها مورد توجه رومی ها قرار گرفت تا آنجا که از 30 بنای ابلیسک باقیمانده از دوره مصر باستان تنها 7 عدد در کشور سازنده یعنی مصر موجود است، در حالی که  حدود دو برابر این مقدار یعنی 13 عدد از این بناها تنها به شهر رم انتقال داده و در آنجا نصب شد. باقیمانده این بناها در میادین شهرهای فلورانس، اوربینو، سیسیل در کشور ایتالیا، پاریس و آرلس در فرانسه، لندن در انگلستان، نیویورک در آمریکا و سزاریا در فلسطین اشغالی به چشم می خورد که همگی نتیجه انتقال از مصر می باشند. مثلاً هرود کبیر (Herod the Great) از قیصران روم ابلیسک را از مصر به شهر سزاریا در شمال فلسطین آورد و آن را مرکز مسابقات اسبدوانی و ارابه رانی قرارداد. تئودیوس (Theodosius)  نیز از قیصران روم شرقی بود كه ابلیسکي را در سال 390 میلادی به قسطنطنیه (استانبول کنونی) منتقل کرد و آن را مرکز ارابه رانی نمود. این موارد ابلیسک های باقیمانده از دوران باستان است. ارتفاع این بناها در کوچکترین ابلیسک  کمتر از یک متر و در بلندترین بنا بیش از 30 متر می باشد.<br />
<br />
نقل مکان ابلیسک ها از مصر به محل های جدیدشان در شهرهای مختلف دنیا همراه با مشکلات فراوانی بود تا جایی که نصب ابلیسک حتی برای میکلانژ، کاری بس دشوار می نمود<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
ابلیسک ها بعد از سقوط امپراتوری روم تا رنسانس دیگر مطرح نشدند. مهمترین ابلیسک در روم (که مشهور به پایتخت ابلیسک ها است) در واتیکان مرکز مسیحیان کاتولیک جهان قرار دارد، بنایی به ارتفاع 5/25 متر که در سال 37 میلادی از مصر به این شهر منتقل شد، بعدها پاپ سیکستاس پنجم (Sixtus V) تصمیم به نصب این ابلیسک در میدان سنت پیتر (Saint Peter) روبروی کلیسایی به همین نام گرفت. پاپ در نظر داشت ابلیسک را به واسطه نصب صلیب بر روی هرم آن در تمام رم نمادی از تقدس بکند و آن ها را در مقابل تمام کلیساهای مهم شهر قراربدهد تا وسیله ای برای ترویج مسیحیت برای زائرین این شهر باشد. پاپ سیکستاس پنجم قبل از نصب ابلیسک در میدان سنت پیتر، ابلیسکی چوبی به جای آن قرار داد تا مراسم جن گیری از ابلیسک اصلی به پایان برسد و نصب آن در سال 1586 با به کارگیری 1000 مرد و 140 اسب خاتمه یافت.<br />
<br />
ابلیسکی نیز که در حبشه (اتیوپی کنونی) در قرن 4 میلادی ساخته شد که در طی جنگ های استعماری ایتالیا توسط ایتالیا ربوده شد. این ابلیسک در سال 2004 به کشور اتیوپی پس داده شد.<br />
<br />
رع یا همان خدای خورشید که نماد آن ابلیسک است، در کتاب مقدس مسیحیان (انجیل) نماد شیطان است.<br />
<br />
ابلیسک و فراماسونری<br />
<br />
ابلیسک به 30 بنای باستانی یاد شده محدود نمی شود. این معماری هم اینک در سراسر اروپا و آمریکا در بسیاری از میادین اصلی شهرها به چشم می خورد. این موضوع در قرن 19 توسط فراماسون ها محقق شد. و بدین ترتیب ابلیسک نمادی شد از قدرت عظیم فراماسونری در این قرن و این موضوع نشان دهنده عشق شدید و پنهانی فراماسون ها به این نماد شیطانی است. فراماسون ها علاقه بسیاری نیز به ازایریس و افسانه آن دارند. در این افسانه آمده است ازایریس پادشاه مصر با خواهرش آسیس(Isis)  ازدواج می کند. برادر ازایرس سِت (Set) برای به چنگ آوردن پادشاهی تصمیم به قتل برادر خود می گیرد، ست ازایرس را فریفت تا در صندوق طلایی پنهان شود ولی بلافاصله درب صندوق را قفل می کند و آن را در رودخانه نیل می اندازد. صندوق به  شهر Byblos در سوریه کنونی می رسد و صندوق با بدن مرده ازایرس کنار یک درخت اقاقیا توقف می کند. آسیس به توطئه ست پی می برد و برای یافتن شوهر خود راهی می شود. آسیس خوابی می بیند مبنی بر اینکه می تواند شوهر خود را در بیبلس بیابد. آسیس بدن شوهر خود را می یابد و به مصر باز می گرداند ولی ست بدن ازایریس را می دزدد و آن را مثله می کند (به 14 قسمت تقسیم میکند) و هر قسمت را به گوشه ای از مصر می فرستد، چراکه می ترسید ازایریس دوباره زنده شود. آسیس دوباره برای پیداکردن قطعات بدن شوهرش به راه می افتد و تنها در یافتن یک قطعه ناموفق است، او هر 13 قطعه یافته شده را به خاک می سپارد. پسر ازیریس، هوروس (Horus) انتقام پدر خود را گرفته و عموی خود را می کشد. پسر دیگر ازایریس به نام آنوبیس(Anubis)  پدر خود را زنده می کند. و اینک ازایریس به عنوان خدای مردگان شناخته می شود. تنها تکه ای از بدن ازایریس که یافت نشد، «آلت تناسلی» او بود که «ست» آن را در نیل انداخته بود و ماهی ها آن را بلعیده بودند. به خاطر این موضوع آسیس آلت تناسلی مصنوعی ساخته بود و در مصر فرقهججای برای پرستش آن ایجاد شده بود. عده ای معتقدند که ابلیسک نمادی از همان بنایی است که آسیس آن را ساخته است<br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
در قرن نوزدهم فراماسون ها ابلیسک را به عنوان تنها بنای یادبود ازایریس در معماری بسیاری از شهرهای تمدن غرب وارد کردند، این موضوع در زمان غارت مصر توسط ناپلئون به اوج خود رسید. پاریس اولین شهر در تمدن مغرب زمین بود که این معماری را درون خود جای داد. که در سال 1830 محمدعلی نایب السلطنه مصر به پادشاه فرانسه ابلیسکی هدیه داد که اینک در میدانPlace de la Concorde  در پاریس وجود دارد .این میدان در انقلاب فرانسه به نام میدان انقلاب خوانده می شد و محلی بود که انقلابیون سر اشراف و کشیشان را به گیوتین می سپردند<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
حکاکی های روی این ابلیسک تعریف و تمجید از فرعون مصر است. در سال 1998 به دستور رئیس جمهور فرانسه ژاک شیراک هرم رأسی بنای ابلیسک را با طلای 5/23 عیار طلاکوبی کردند، قابل ذکر است که این شخص یک فراماسونر است. در سال 1875 ژنرال جیمز الکساندر(Sir James Alexander)  تصمیم به انتقال یک ابلیسک به لندن گرفت، دکتر اراسموس ویلسون (Erasmus Wilson) از فراماسون های معروف بود که هزینه انتقال و نصب ابلیسک را تقبل کرد. این ابلیسک توسط دو مهندس فراماسون به نام های دیکسون(Dixon)  و استیفنسون (Stephenson) نصب شد. در سال 1878 کنار رودخانه تایمز (Thames)  در لندن این ابلیسک نصب شد و به دلیل زحمت فراوان این جابه جایی و نصب به دکتر ویلسن لقب شوالیه اعطا شد. این ابلیسک به سوزن کلئوپاترا (Cleopatra’s Needle) معروف است. همانطور که ذکر شد ابلیسک ها در مصر باستان به صورت دوقلو در دروازه معابد به کار می رفت،<br />
<br />
 جفت ابلیسک لندن توسط فراماسون ها  به نیویورک منتقل شد و در پارک مرکزی شهر(Central Park)  کنار موزه متروپلیتن (Metropolitan) در سال 1881 نصب شد که سرمایه دار و فراماسونر ویلیام وندربیلت (William Vanderbilt) هزینه آن را متقبل شد. در مراسم افتتاحیه پس از نصب این ابلیسک ارکستر 9000 نفره فراماسونرها برنامه اجرا کردند و جسی انتونی(Jesse Anthony)  استاد اعظم (Grand Master) فراماسونری نیویورک در این مراسم سخنرانی کرد. در این سخنرانی آمده است مصر زادگاه علم (Science)، نجوم، ادبیات و هنر است و ما فراماسونرها باید به دنبال اصول خود در مصر باستان باشیم و آن اصول را احیا کنیم.<br />
<br />
البته در همین قرن نقشه یک ابلیسک عظیم در حال اجرا بود. از سال 1848 در شهرواشنگتن Washington.D.C پایتخت ایالات متحده آمریکا اجرای این نقشه آغاز شد و این ابلیسک به یادبود جرج واشنگتن اولین رئیس جمهور آمریکا که از فراماسونرها بود (Washington Monument) نام گرفت<br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
در تشییع جنازه جرج واشنگتن در سال 1799 که طبق آداب و رسوم فراماسونری برگزار شد، هر فراماسونر یک شاخه درخت اقاقیا به روی تابوت واشنگتن می گذاشت که این سمبلی بود از بازگشت و زنده شدن ازایریس به امید زنده ماندن ابدی واشنگتن. در 1885 در سالروز تولد جرج واشنگتن این ابلیسک افتتاح شد. در سخنرانی این مراسم یک فراماسونر مهم گفت: «ما سازندگان جامعه ی انسانی هستیم و سنگ های این بنا مردان زنده ای هستند که ذهن هایشان با عشق الهی روشن شده است و قلب هایشان با یافتن این عشق پاک می درخشد و نفس هایشان امیدوار به زندگی ابدی مثل ازایریس است.» یادآوری این نکته لازم است که اگرچه در مصر باستان ابلیسک ها با سنگ یک تکه ساخته می شد اما ابلیسک واشنگتن با بلوک های سنگ مرمر ساخته شد که وزن این بنا به 81000 تن و ارتفاع آن به 555 متر می رسد. در حال حاضر این ابلیسک بزرگترین و بلندترین ابلیسک جهان می باشد. این بنا از کاخ سفید و کنگره آمریکا کاملاً دیده می شود. از زمان رونالد ریگان (Ronald Reagan) تمامی مراسم سوگندهای رئیس جمهوران در پای این بنا برگزار می شود. ساخت این بنا 000/300/1 دلار هزینه برمی دارد و وزن هرم رأسی آن 3300 پوند است، که هر دو عدد 13 و 33 یادآور اعداد مهم و مقدس فراماسونری هستند. ابلیسک واشنگتن به فاصله 900 متری غرب کنگره و 900 متری جنوب خانه اصلی فراماسونری است.<br />
<br />
امروزه در قبرستان های آمریکا نماد شبه ابلیسک، به یکی از عادی ترین و پرشمارترین سنگ قبرها تبدیل شده است.<br />
<br />
هویت زدایی مدینه :<br />
<br />
بیش از 100 سال از سلطه فرقه وهابی در عربستان می گذرد و نبود شیوه زندگی و یا life still در ایدئولوژی فکری و اعتقادی این گروه ، زمزمه های جایگزین شدن آیینی جدید در این سرزمین به گوش می رسد همزمان با تغییر و یا حذف نمادهای اسلامی در مکه مکرمه و القاء سجده نمودن کعبه به عنوان نماد الهی در برابر ابلیسک ، نماد شیطان ، مدینه انبی  نیز برای حمله ایدئولوژیک در دستور کار آل شیطان قرار گرفت.<br />
<br />
سکولاریزاسیون مدینه النبی با شیوه نرم و با بهره گیری از تمام امکانات اسلامی از سال 2004مسیحی آغاز گردید . در این پروژه هتک حرمت نبی مکرم اسلام  با دو روش القاء بصری و باور قلبی در این شهر آغاز گردیده است.<br />
<br />
در شیوه القاء بصری و عادی سازی فضای معنوی مسجد النبی و جنت البقیع  ابتدا واحد های تجاری در جوار قبرستان احداث گردید و بعد از آن روند شکستن حرمت حرم نبوی با حضور دوره گردها شدت گرفت. بطوریکه این روند در طی سال جاری علاوه بر آنچه که ذکر شد در جهت حیاء زدایی نیز حرکت خزنده ایی داشته است.<br />
<br />
در روند حیاء زدایی و سکولاریزه نمودن شهر مدینه همین نکته بس که کتب مربوط به جهاد در طی این سالها حذف گردیده و جای خود را به کتابهای پورن و آموزش مسائل جنسی داده است.<br />
<br />
در بعضی از مناطق شهر مدینه نقاشی های دیواری به چشم می خورد که در سبک از اکسپرسیونیسم تبیعت کرده و در روزگار عصر ما معمولا فرق شیطان پرست از این مدل بهره گرفته اند.<br />
<br />
نوع پوشش در میان جوانان عرب منطقه و نیزاستفاده از نمادها در طراحی لباس بر تغییر مدل زندگی در آینده نزدیک خبر می دهد.<br />
<br />
با توجه به وجود عمال خارجی در شهرهای مکه و مدینه و دوری از همسرانشان  معمولا لواط امری رایج بوده و از سوی دیگر با ورود دختران مالزیایی به شهر مدینه و عدم مشروعیت متعه در فتوای اهل سنت ، زنا امری شایع در میان عمال خارجی و سعودی شده است.<br />
<br />
هرچند سالهای اخیر سعی گردیده است فتاوایی از جنس متعه ولی در ظاهر دیگر معرفی نمایند اما این امر محقق نشده است. <br />
<br />
جالبتر اینکه در روند همین حرمت شکنی به پیامبر اعظم در سالهای گذشته نام عبدالله که بر تمامی پرسنل خدماتی هتل ها خطاب می گردید جایگزین محمد در مدینه و احمد در شهر مکه گردیده است.    <br />
<br />
همانطور که پیشتر نیز ذکر گردید نماد ابلیسک در معماری جدید مسجد النبی از عناصر اصلی بوده بطوریکه مسجد النبی در حصار شیطان قرار خواهد گرفت]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نشانه‌های ظهور قیامت در قرآن و کتب عهدین ]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=355</link>
			<pubDate>Wed, 09 May 2012 06:38:11 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=355</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از شبستان</span>، حیات فکری و معنوی جامعه در گروِ پویایی و بالندگی فرهنگ آن است و این زائیده عمق و وسعت فرهنگ‌ها و شناخت افکار متفکّرانی است که در خارج از مرزهای جغرافیایی ما زندگی می‌کنند، به ویژه آنان که به هستی به گونه‌ای دیگر می‌نگرند، می‌تواند نقش مهمّی در تعمیق و توسعه بینش و دانش سازندگان فرهنگ و گسترش اخلاق و معنویّت جامعه ایفا کند. طیّ سال‌های اخیر، مجموعه‌ای از عوامل و شرایط در میان مناسبات فکری و اجتماعی مردم، موجی از گفت‌وگو درباره آخرالزّمان و نشانه‌های ظهور قیامت را به راه انداخته است.<br />
<br />
موجی که هزاران سؤال درباره آینده و سرانجام زمین و عاقبت انسان را متبادر به ذهن ساخته و جمیع بی‌شماری را برای دریافت پاسخ، راهی مجالس گوناگون کرده است. همه ادیان در موضوع تاریخ و پایان جهان سخن گفته‌اند.<br />
<br />
مسئله بشارت‌ها و نشانه‌های ظهور هم سنّتی است که در زمان همه پیامبران1 و در میان تمامی امّت‌ها رایج بوده و پیش از ظهور او تمامی پیامبران، نشانه‌هایی در مورد ظهور یا نزدیکی ظهور ایشان را به مردم بشارت داده‌اند، این نشانه‌ها و بشارت‌ها در حقیقت، پرتوهایی هستند که حق‌جویان را راهنمایی می‌کنند و نوید فرج را به آنها می‌دهند و هر چه درد و رنج و مصیبت افزون‌تر می‌شده، در مقابل این نشانه‌ها و بشارت‌ها نیز بیشتر و پیوسته‌تر می‌شده و اشکال و صورت‌های گوناگون به خود می‌گرفته است. از مهم‌ترین فایده‌های وجود این نشانه‌ها، جلوگیری از رخنه حتّی نومیدی در دل منتظران و همچنین جلوگیری از پیمودن راه باطل است.<br />
<br />
ادیان در مسئله پایان جهان، پایانی خوش‌بینانه و سعادت‌آمیز و روشن برای بشر ترسیم نموده‌اند که در اندیشه شیعی، به صورت عدالت جهان‌گستر مهدی(عج) ظهور و بروز می‌کند. مطالبی که در پی می‌آید، درباره نشانه‌های ظهور قیامت در قرآن و کتب مقدّس است و اینکه قرآن و عهدین چه سرنوشت و نشانه‌هایی برای پایان جهان بیان کرده‌اند؟<br />
<br />
واژه روز (یوم) 440 بار در قرآن به کار رفته که حدود 385 مورد آن به لحظه‌ای اشاره دارد که نمایان‌گر جهان حاضر، روز رستاخیز، داوری و آغاز عذاب جهنّم برای کافران و زندگی نوین در بهشت برای صالحان است. نام‌های متفاوتی که بر این روز نهاده‌اند، ویژگی‌های اساسی آن را نشان می‌دهد. این ویژگی‌ها نخست از جنبه معاد شناختی و سپس به لحاظ زندگی پس از مرگ بررسی خواهند شد. در «مکاشفه» توماس نیز چنین آمده است: موهای خاکستری بر پیران جوان خواهیم دید. در آن روز آدمی که خوف بر او چیره شده، از برادر خود می‌گریزد.1 اصحاب کلیسا به پیروی از ملاکی نبی آتش را نیز بر توصیفات خود از روز آخر می‌افزایند؛ در حالی که جز در مورد جهنّم، سخنی از آن به میان نمی‌آورد. ایمان به زندگی بازپسین همچون پذیرش پیام قرآنی، از عناصر سازنده ایمان اسلامی است. کسانی که بدان باور ندارند یا آنان که اندرزهای پیامبر را تکذیب می‌کنند، کیفر خواهند یافت.2 باور به زندگی اخروی که از عهد عتیق، به صورتی مبهم با انتظار دوران مسیحیایی، امید به ظهور منجی اسرائیل و شهر آسمانی آغاز می‌گردد، جزء مکمّل اعتقاد نامه مسیحی است. کلیسا از آغاز تأسیس خود، از مؤمنان خواسته تا هر روزه عباراتی را که بیانگر ایمان آنان به خدا و زندگی واپسین است، بخوانند:<br />
<br />
من خدای یکتا، آفریننده، به عیسی مسیح، پسر یکتای او که برای داوری بر زندگان و مردگان خواهد آمد، باور دارم ... من به رستاخیز ... به زندگی جاودان باور دارم.<br />
<br />
قرآن غالباً به این نکته تذکّر می‌دهد که در داوری آخرین، اعمال آنان سنجیده خواهد شد و در پی حکم داوری که هیچ چیز از آن نمی‌گریزد یا سعادت جاودانی خواهند یافت یا به شقاوت جاودانی خواهد پیوست.<br />
<br />
محمّد(ص) همچون بسیاری از انبیا از نهایت این جهان حاضر خبر می‌دهد، نهایتی که برای هر موجود انسانی آغاز زندگی دیگر است که پیش‌بینی نشانه‌های رستاخیز و نشانه‌های قیامت را متعاقباً خواهیم دید. با نگاهی به مجموعه آیات قرآن درمی‌یابیم که قرآن زوال جهان کنونی را مترادف با نیستی محض آن نمی‌داند؛ بلکه آن را در بخشی از یک فرآیند قرار داده که مفهومی پایانی برای آن متصوّر نیست. به این معنا که نیستی و زوال دنیا و جهان مادّی کنونی برای تبدیل شدن به جهانی نو با شکل و شمایل و ماهیّتی دیگر می‌باشد. جهان هنگام تبدیل از صورتی به صورت دیگر و ایجاد طرحی نو، دچار نوعی حوادث و رخدادهایی می‌گردد که در قرآن از آن به اشراط السّاعـه تعبیر شده است.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">معنای اشراط الساعة در قرآن</span><br />
<br />
اشراط الساعة جمع «شرط» به معنی نشانه یا آغاز و ابتدای چیزی است و ساعت نیز به جزیی از شبانه‌روز گفته می‌شود. مقصود از ساعت در آیات قرآنی، قیامت است. بنابراین مراد از اشراط الساعة نشانه‌هایی است که پیش از قیامت یا در آستانه ظهور قیامت واقع می‌شود؛ البتّه برخی از مفسّران درباره تغییر ساعت، به این معنا اختلاف کرده‌اند و گفته‌اند: ساعت به معنای زمان محدود و منظور از الساعة در آیات قرآن، زمان مرگ انسان است. برخی معتقدند نشانه‌های رستاخیز به سه دسته از رخدادها اطلاق می‌گردد:<br />
<br />
1. حوادث مهمّ پیش از پایان جهان، مانند بعثت پیامبر(ص)؛<br />
<br />
2. حوادث هولناکی در آستانه پایان جهان رخ می‌دهد، مانند فروپاشی کوه‌ها؛<br />
<br />
3. حوادث تکان دهنده در آغاز رستاخیز و نشانه‌های شروع قیامت، مانند تبدیل زمین و آسمان.<br />
<br />
از سوی دیگر، در تفاسیر بسیاری از برخی حوادث اجتماعی و طبیعی که پیش از وقوع قیامت رخ می‌دهد و بعضی از آنها در قرآن آمده است، به عنوان حوادث آخرالزّمان یاد شده که آن حوادث از نشانه‌های رستاخیز نیز هست. از آخرالزّمان و اوضاع آن در «انجیل قدیم» هم موضوعاتی مطرح شده بود که البتّه بین انجیل قدیم با انجیلی که هم اکنون هست، تفاوت بسیار است و خیلی از مطالبی که در آن بوده، امروز وجود ندارد و کاملاً حذف شده است.<br />
<br />
در ابتدا به نشانه‌های پایان جهان در قرآن می‌پردازیم.<br />
<br />
از قرآن استفاده می‌شود که در پایان این جهان و با نفخ صور انقلاب عظیمی را در کائنات و آسمان و زمین رخ می‌دهد. برپا شدن قیامت، مقارن با تحوّلات بزرگی در نظام این جهان است؛ به گونه‌ای که با برچیده شدن بساط این عالم، عالم دیگری برپا می‌گردد. آنگاه همه انسان‌ها از آغاز تا پایان خلقت زنده می‌گردند.<br />
<br />
دگرگونی زمین، کوه‌ها، دریاها<br />
<br />
در زمین، زلزله عظیمی پدید می‌آید3 و آنچه در درون زمین است، خارج می‌شود.4 اجزای زمین متلاشی می‌گردد.5 دریاها شکافته می‌شوند.6 کوه‌ها به حرکت درمی‌آیند7 و در هم کوبیده می‌شوند8 و مانند توشه شن می‌گردند.9 سپس به صورت پشم حلّاجی شده در آمده،10 آنگاه در فضا پراکنده می‌شوند11 و از سلسله کوه‌های سر به آسمان کشیده، جز سرابی باقی نمی‌ماند.12<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">دگرگونی آسمان و ستارگان</span><br />
<br />
ماه،13 خورشید14 و ستارگان عظیمی که بعضی از آنها میلیون‌ها بار از خورشید بزرگ‌تر و پر فروغ‌ترند تیره و خاموش می‌شوند15 و نظم حرکت آنها به هم می‌خورد.16 خورشید و ماه به هم می‌پیوندند17 آسمان که مانند سقفی محفوظ و محکم این جهان را احاطه کرده، متزلزل می‌گردد18 و می‌شکافد و از هم می‌درد19 و طومار آن در هم می‌پیچد.20 روزی که آسمان‌ها به مانند فلز گداخته شود21 و فضای جهان پر از ابر و دود می‌شود. در چنین شرایطی، شیپور مرگ نواخته می‌شود، همه موجودات زنده، می‌میرند و در جهان طبیعت، اثری از حیات نمی‌ماند و وحشت و اضطراب بر تمام جان‌ها سایه می‌افکند؛ پس از آن، جهان دیگری که جاودان و همیشگی است، برپا می‌گردد. صحنه گیتی با نور خدا روشن می‌شود و آنگاه شیپور حیات به صدا درمی‌آید و همه انسان‌ها، بلکه همه حیوانات، در یک لحظه زنده می‌شوند و سراسیمه و هراسان همانند ملخ‌ها و پروانگان که در هوا منتشر می‌شوند و با سرعت به سوی محضر الهی روانه می‌گردند. در صحیحین از سهل بن سعد ساعدی از رسول خدا(ص) آمده است که: «روز قیامت مردم بر سرزمینی بسیار سفید و صاف که هیچ مرز بلندی بر آن وجود ندارد، محشور می‌شوند.» و در بعضی از اخبار، زمین مبدّل به آتش خواهد شد و در بعضی از اخبار زمین محشر برای مؤمنان مبدّل می‌شود به نان بسیار خوبی که از آن می‌خورند تا خلایق از حساب فارغ شوند و از آن جمله انخساف قمر و انکساف شمس است و انتشار نجوم و کواکب است ... «و این چنین خداوند، موجودات را از صحنه‌های رستاخیز آگاه می‌کند و این چنین قرآن از فناپذیری گریز ناپذیر زندگی زمینی سخن می‌گوید. هر کجا باشید شما را مرگ درمی‌یابد؛ هر چند در برج‌های استوار باشید.»22 بعد از نوشتاری مختصر درباره نشانه‌های قیامت در قرآن، اینک گذری بر متون مقدّس می‌کنیم و نشانه‌های برپایی قیامت را در کتب عهدین بررسی می‌کنیم تا درون مایه‌های مشترک بین قرآن و عهدین را درباره این موضوع بیابیم.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">قیامت در متون مقدّس</span><br />
<br />
در اسفار نخستین عهد عتیق، سخنی از رستاخیز نیست؛ همان‌گونه که خبری از جهان پس از مرگ نیست؛ امّا در کتب متأخّر مانند زکریّا، میکاه و ملاکی که سومی آخرین کتاب از مجموعه کتب عهد عتیق است در مورد قیامت سخنانی به میان آمده است که پیش‌گویی این پیامبران است. میکاه نبی در کتاب خویش که خطاب به قوم بنی‌اسرائیل است، پایان جهان را بدین گونه بازگو می‌کند: و امّا در روزهای آخر، کوه خانه خداوند مشهورترین کوه جهان خواهد شد و مردم از سراسر جهان به آنجا آمده، خواهند گفت: بیایید به دیدن کوه خدا برویم و خانه خدای اسرائیل را زیارت کنیم، او راه‌های خود را به ما خواهد آموخت و مطابق آن عمل خواهیم کرد؛ چون شریعت و کلام خداوند از اورشلیم صادر می‌شود.<br />
<br />
ملاکی قیامت را چنین توصیف می‌کند و آن را به مردم بشارت می‌دهد: خداوند می‌فرماید: روز داوری مثل تنوری شعله‌ور فرا می‌رسد و همه اشخاص مغرور و بدکار را مثل کاه می‌سوزاند آنان مانند درخت تا ریشه خواهند سوخت و خاکستر خواهند شد؛ امّا برای شما که ترس مرا در دل دارید، آفتاب عدالت طلوع خواهد کرد. پیش از فرا رسیدن روز بزرگ و هولناکِ داوری، خداوند من، رسولی شبیه ایلیای نبی برای شما می‌فرستد. او دل‌های پدران و فرزندان را دوباره به هم نزدیک خواهد کرد و این باعث خواهد شد که من سرزمین شما را ویران کنم. بحث از قیامت، در دین یهود به همین موارد نادر و سربسته محدود می‌شود؛ امّا کتب مقدّس دین مسیح از «انجیل متّی» گرفته تا «مکاشفه یوحنّا» در موارد بسیاری به حادثه آخر جهان اشاره می‌شود و آن را نوید بشارتی برای پیروان راستین دین و مؤمنان می‌داند. در باور مسیحیان، حوادث پایان جهان که همراه با علائم رعب‌آور، به وقوع می‌پیوندد، بیشتر به قصد اصلاح جهان و مردمان است. قبل از ظهور این منجی یا مسیح، آسمان‌ها و زمین دوباره به هم می‌ریزد و آشوب و بی‌نظمی با کابوس اوّلیه که جهان درگیر آن بود، دوباره تکرار می‌شود که با آمدن مسیح دوباره به نظم و ترتیب و شکلی ایده‌آل برمی‌گردد، در نامه دوم پولس به تیموتائوس رهبر «کلیسای افسس» درباره حوادث قبل از قیامت یا به قول خودش زمان‌های آخر آمده است که: این را نیز باید بدانی که در زمان‌های آخر، مسیحی بودن بسیار دشوار خواهد بود؛ زیرا مردم، خودپرست، پول‌پرست، مغرور و متکبّر خواهند بود.<br />
<br />
مردم سنگ‌دل و بی‌رحم، تهمت‌زن، خشن و متنفّر از خوبی خواهند بود، در نامه دوم پولس به مسیحیان تسالو نیکیان، درباره حوادث رستاخیز آمده است؛ امّا بدانید که تا این دو رویداد واقع نشود، آن روز هرگز نخواهد آمد، نخست شورش بر ضدّ خدا برپا خواهد شد. دوم، مردی جهنّمی که عامل این شورش است، ظهور خواهد کرد؛ امّا او با هر چه که مربوط به دین خداست مخالفت خواهد کرد؛ حتّی وارد خانه خدا خواهد شد و در آنجا نشسته ادّعا خواهد کرد که خداست.<br />
<br />
انبیای عهد عتیق از جمله اشعیای نبی که چشم‌اندازهای تاریخی و برداشت‌های معادشناختی را با هم ذکر می‌کنند، از روزی به نام روز یهوه سخن می‌گویند که خداوند در آن روز، خود را مکشوف می‌سازد (این تعبیر به همین صورت در قرآن نیامده، با وجود این، قرآن همین تصویری که قدیمیان یهودی مسیحی نگاشته‌اند، ارائه می‌دهد) بر آنان روشن بود که این روز، عظیم و بسیار مهیب و آکنده از بیم و هراس است، روز یهوه با غضب و شدّت خشم، مانند هلاکتی که از جانب قادر مطلق فرا می‌رسد، است. روز غضب خداوند، روز عقاب، روز انتقام برای یهوه. در آن روز است که عدالتی کامل اعمال خواهد شد. در «کتاب صفنیا» می‌خوانیم:<br />
<br />
روز عظیم خداوند نزدیک است، آواز روز خداوند مسموع است و مرد زورآور در آن روز به تلخی فریاد می‌زند، آن روز، روز غضب است، روز تنگی، روز خرابی، روز تاریکی و ظلمت، روز ابرها و ظلمت غلیظ... در روز غضب خداوند، نه نقره و نه طلای ایشان را تواند رهانید و تمامی جهان از آتش غیرت او سوخته خواهد شد؛ زیرا که بر تمامی ساکنان جهان، هلاکتی هولناک وارد خواهد شد... نویسندگان مسیحی به این روز، به عنوان روز آخر اشاره می‌کنند که به گفته پطرس رسول، آخرین روز است. تصوّر لحظه‌ای که چهره عالم را دگرگون می‌سازد، در عهد جدید دیده می‌شود، مسیح(ع) از مصائب خود با (گفتن ساعت من) سخن گفته است. این ساعت، در عین حال، همچون ظهور او پیش‌بینی شده است. [این ساعت]، همچون لحظه‌ای است که بار سنگین به مقصد می‌رسد. یوحنّا به پایان جهان، به عنوان ساعت آخر اشاره می‌کند.<br />
<br />
خداوند در آیه 77 «سوره نحل» می‌فرماید: «کار قیامت جز مانند یک چشم بر هم زدن یا نزدیک‌تر از آن است» و عیسی(ع) می‌فرماید: همچنان که برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر می‌شود، ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد بود.23 مانند همین موضوع در کتب مقدّس نیز گفته شده است. در این کتب مانند قرآن کریم از ساعت هولناک برای قیامت یاد می‌شود.<br />
<br />
پولس اعلام می‌دارد که رستاخیز در لحظه‌ای، در طرفه العینی برپا خواهد شد.24<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پدیده کیهانی</span><br />
<br />
به گفته قرآن، پایان زمان مسبوق همراه با پدیده‌های کیهانی گوناگون است، مشابه آنچه که در «یسنا» از فرود خداوند خبر داد. «زمین به لرزه خواهد آمد، زمین و کوه‌ها خواهند لرزید.»25 «از آسمان دودی نمایان بر خواهد آمد»26 و در آیه 2 «سوره حج» می‌خوانیم: «روزی که آن را ببینید، هر شیر دهنده‌ای آن را شیر می‌دهد [از ترس] فرو می‌گذارد و هر آبستنی بار خود را فرو می‌نهد و مردم را مست می‌بینی و حال آنکه مست نیستند؛ ولی عذاب خدا شدید است.» مسیح نیز با ارتباط دادن میان دورنمای ویرانی اورشلیم و چشم‌انداز پایان جهان می‌فرماید: «وای بر آبستنان و شیردهندگان در آن ایّام»27 و در قرآن می‌خوانیم: «زمین با تکان [سختی] لرزانده می‌شود و کوه‌ها [جمله] ریزه ریزه می‌شوند و غباری پراکنده گردد.»28 مضامینی که قرآن در وصف زلزال نهایی از رو به رو شدن جهان به کار برده است، در سنّت‌‌های یهودی و مسیحی شناخته بود.<br />
<br />
اینک توصیف اشعیای نبی از عقابی که فرا خواهد رسید: «ولوله کنید؛ زیرا که روز خدا نزدیک است. مثل هلاکتی از جانب قادر مطلق می‌آید از این جهت، همه دست‌ها سست می‌شود و دل‌های همه مردم گداخته می‌گردد و ایشان متحیّر شده، الم‌ها و دردها برایشان عارض می‌شود، مثل زنی که می‌زاید، درد می‌کشند. اینک روز خداوند با غضب و شدّت خشم و ستم‌کشی می‌آید تا جهان را ویران سازد و گناه‌کاران را از میانشان هلاک می‌نماید؛ زیرا که ستارگان آسمان و برج‌هایش روشنایی خود را نخواهند داد و آفتاب در وقت طلوع خود تاریک خواهد شد ... بنابراین آسمان را متزلزل خواهد ساخت و زمین از جای خود متحرّک خواهد شد.<br />
<br />
آفتاب تاریک می‌گردد و ماه نور خود را ندهد و ستارگان از آسمان فرو ریزند و قوّت‌های افلاک متزلزل می‌گردد29 اینک آنچه بر زمین و آسمان‌ها، واقع خواهد شد، زمین به لرزه خواهد آمد؛ چنان‌که در یسنا هنگامی که یهوه بر موسی ظاهر گشت30 و در پاتموس، هنگامی که بر یوحنّای رسول تجلّی نمود، زمین به لرزه آمد. کوه‌ها و جزیره‌ها جابه‌جا می‌گردند،31 کوه‌ها به لرزه می‌آیند، تل‌ها از جای خود به حرکت درمی‌آیند32 کوه‌ها پهن و گسترده می‌گردند؛ کوه‌ها گداخته می‌شود، مثل موم پیش آتش و مثل آب که به نشیب ریخته شود،33 یهوه به یوئیل نبی می‌گوید: آیات را از خون و آتش و ستون‌ها دور در آسمان و زمین ظاهر خواهیم ساخت آفتاب به تاریکی و ماه به خون مبدّل خواهند شد.34<br />
<br />
از حضور ایشان، زمین و آسمان‌ها مرتعش می‌شود، آفتاب و ماه سیاه می‌شوند و ستارگان نور خویش را باز می‌دارند35 در ادامه توصیف پایان جهان در متن مکاشفه می‌خوانیم: ستارگان آسمان بر زمین فرو ریختند. مانند درخت انجیری که از باد سخت به حرکت آمده، میوه‌ها نارس خود را می‌افشاند و آسمان چون طوماری پیچیده، از جا برده شود. انبیا در این پیش‌گویی که به دنبال این فاجعه جهانی همه چیز نو می‌شود و زمین نوین و آسمان‌های جدید پدید می‌آیند، هم سخنند؛ چنان که الو (Allo) خاطرنشان می‌سازد، بازگشت به زندگی و آفرینش نوین است که در انجیل متّی یاد شده است. یهوه بر زبان اشعیا نبی فرمود: اینک من آسمانی جدید و زمینی نو خواهم آفرید.<br />
<br />
بدین گونه، مجموعه این پدیده‌ها از آمدن شکوهمند مسیح خبر می‌دهد. مسیحیان، در انتظار آمدن شکوهمند پسر خدا، بازگشت مسیح و آمدن رجعتی هستند که عیسی(ع) هنگامی که نشانه‌های رستاخیز را توصیف می‌فرمود، از آن خبر داد. وی می‌افزاید: «آنگاه که ولایت پسر انسان در آسمان پدیدار گردد و پسر انسان را ببینید که بر ابرهای آسمان با قوّت و جلال عظیم می‌آید،36 در عهد عتیق نیز بر انتظار مسیح نجات‌بخش متمرکز است که با حکومت خویش امیدهای برگزیده را تحقّق خواهد بخشید. خداوند می‌گوید:<br />
<br />
اینک آیا می‌آید که شاخه عادل برای داوود برپا می‌کنم و پادشاهی سلطنت نموده و به فطانت رفتار خواهد کرد و انصاف و عدل را در زمین مجری خواهد داشت.37<br />
<br />
پی‌نوشت‌ها:<br />
1. مضمون این سخن در آیه 34 سوره عبس آمده است.<br />
2. سوره بقره (2)، آیه 4.<br />
3. سوره زلزال (99)، آیه 1.<br />
4. همان، آیه 2.<br />
5. سوره الحاقه (69)، آیه 4.<br />
6. سوره تکویر (81)، آیه 6.<br />
7. سوره کهف (18)، آیه 47.<br />
8. سوره واقعه (56)، آیه 5.<br />
9. سوره مزمّل (73)، آیه 14.<br />
10. سوره بروج (85)، آیه 9.<br />
11. سوره طه (20)، آیه 107.<br />
12. سوره نبأ (78)، آیه 20.<br />
13. سوره قیامت (75)، آیه 8.<br />
14. سوره تکویر (71)، آیه 1.<br />
15. همان، آیه 2.<br />
16. سوره انفطار (82)، آیه 2.<br />
17. سوره قیامت (75)، آیه 9.<br />
18. سوره طور (52)، آیه 9.<br />
19. سوره الرّحمن (55)، آیه 37.<br />
20. سوره انبیاء (21)، آیه 104.<br />
21. سوره معارج (70)، آیه 8.<br />
22. سوره فرقان (25)، آیه 25.<br />
23. انجیل متّی، 24 : 27.<br />
24. نامه اوّل پولس به قرنطیان، 15 : 25.<br />
25. سوره مزمّل (73)، آیه 14.<br />
26. سوره دخان (44)، آیه 10.<br />
27. انجیل متّی، 24 : 19.<br />
28. سوره واقعه (56)، آیه 4.<br />
29. سوره فرقان (25)، آیه 25.<br />
30. سفر خروج، 19: 16.<br />
31. مکاشفه یوحنّا، 6: 14.<br />
32. کتاب ارمیا، 4: 24.<br />
33. کتاب میکاه نبی، 1: 4.<br />
34. کتاب یوئیل نبی، 2: 30 ـ 31.<br />
35. همان، 10.<br />
36. انجیل متّی، 24: 30.<br />
37. کتاب ارمیای نبی، 23: 5.<br />
*موسسه موعود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از شبستان</span>، حیات فکری و معنوی جامعه در گروِ پویایی و بالندگی فرهنگ آن است و این زائیده عمق و وسعت فرهنگ‌ها و شناخت افکار متفکّرانی است که در خارج از مرزهای جغرافیایی ما زندگی می‌کنند، به ویژه آنان که به هستی به گونه‌ای دیگر می‌نگرند، می‌تواند نقش مهمّی در تعمیق و توسعه بینش و دانش سازندگان فرهنگ و گسترش اخلاق و معنویّت جامعه ایفا کند. طیّ سال‌های اخیر، مجموعه‌ای از عوامل و شرایط در میان مناسبات فکری و اجتماعی مردم، موجی از گفت‌وگو درباره آخرالزّمان و نشانه‌های ظهور قیامت را به راه انداخته است.<br />
<br />
موجی که هزاران سؤال درباره آینده و سرانجام زمین و عاقبت انسان را متبادر به ذهن ساخته و جمیع بی‌شماری را برای دریافت پاسخ، راهی مجالس گوناگون کرده است. همه ادیان در موضوع تاریخ و پایان جهان سخن گفته‌اند.<br />
<br />
مسئله بشارت‌ها و نشانه‌های ظهور هم سنّتی است که در زمان همه پیامبران1 و در میان تمامی امّت‌ها رایج بوده و پیش از ظهور او تمامی پیامبران، نشانه‌هایی در مورد ظهور یا نزدیکی ظهور ایشان را به مردم بشارت داده‌اند، این نشانه‌ها و بشارت‌ها در حقیقت، پرتوهایی هستند که حق‌جویان را راهنمایی می‌کنند و نوید فرج را به آنها می‌دهند و هر چه درد و رنج و مصیبت افزون‌تر می‌شده، در مقابل این نشانه‌ها و بشارت‌ها نیز بیشتر و پیوسته‌تر می‌شده و اشکال و صورت‌های گوناگون به خود می‌گرفته است. از مهم‌ترین فایده‌های وجود این نشانه‌ها، جلوگیری از رخنه حتّی نومیدی در دل منتظران و همچنین جلوگیری از پیمودن راه باطل است.<br />
<br />
ادیان در مسئله پایان جهان، پایانی خوش‌بینانه و سعادت‌آمیز و روشن برای بشر ترسیم نموده‌اند که در اندیشه شیعی، به صورت عدالت جهان‌گستر مهدی(عج) ظهور و بروز می‌کند. مطالبی که در پی می‌آید، درباره نشانه‌های ظهور قیامت در قرآن و کتب مقدّس است و اینکه قرآن و عهدین چه سرنوشت و نشانه‌هایی برای پایان جهان بیان کرده‌اند؟<br />
<br />
واژه روز (یوم) 440 بار در قرآن به کار رفته که حدود 385 مورد آن به لحظه‌ای اشاره دارد که نمایان‌گر جهان حاضر، روز رستاخیز، داوری و آغاز عذاب جهنّم برای کافران و زندگی نوین در بهشت برای صالحان است. نام‌های متفاوتی که بر این روز نهاده‌اند، ویژگی‌های اساسی آن را نشان می‌دهد. این ویژگی‌ها نخست از جنبه معاد شناختی و سپس به لحاظ زندگی پس از مرگ بررسی خواهند شد. در «مکاشفه» توماس نیز چنین آمده است: موهای خاکستری بر پیران جوان خواهیم دید. در آن روز آدمی که خوف بر او چیره شده، از برادر خود می‌گریزد.1 اصحاب کلیسا به پیروی از ملاکی نبی آتش را نیز بر توصیفات خود از روز آخر می‌افزایند؛ در حالی که جز در مورد جهنّم، سخنی از آن به میان نمی‌آورد. ایمان به زندگی بازپسین همچون پذیرش پیام قرآنی، از عناصر سازنده ایمان اسلامی است. کسانی که بدان باور ندارند یا آنان که اندرزهای پیامبر را تکذیب می‌کنند، کیفر خواهند یافت.2 باور به زندگی اخروی که از عهد عتیق، به صورتی مبهم با انتظار دوران مسیحیایی، امید به ظهور منجی اسرائیل و شهر آسمانی آغاز می‌گردد، جزء مکمّل اعتقاد نامه مسیحی است. کلیسا از آغاز تأسیس خود، از مؤمنان خواسته تا هر روزه عباراتی را که بیانگر ایمان آنان به خدا و زندگی واپسین است، بخوانند:<br />
<br />
من خدای یکتا، آفریننده، به عیسی مسیح، پسر یکتای او که برای داوری بر زندگان و مردگان خواهد آمد، باور دارم ... من به رستاخیز ... به زندگی جاودان باور دارم.<br />
<br />
قرآن غالباً به این نکته تذکّر می‌دهد که در داوری آخرین، اعمال آنان سنجیده خواهد شد و در پی حکم داوری که هیچ چیز از آن نمی‌گریزد یا سعادت جاودانی خواهند یافت یا به شقاوت جاودانی خواهد پیوست.<br />
<br />
محمّد(ص) همچون بسیاری از انبیا از نهایت این جهان حاضر خبر می‌دهد، نهایتی که برای هر موجود انسانی آغاز زندگی دیگر است که پیش‌بینی نشانه‌های رستاخیز و نشانه‌های قیامت را متعاقباً خواهیم دید. با نگاهی به مجموعه آیات قرآن درمی‌یابیم که قرآن زوال جهان کنونی را مترادف با نیستی محض آن نمی‌داند؛ بلکه آن را در بخشی از یک فرآیند قرار داده که مفهومی پایانی برای آن متصوّر نیست. به این معنا که نیستی و زوال دنیا و جهان مادّی کنونی برای تبدیل شدن به جهانی نو با شکل و شمایل و ماهیّتی دیگر می‌باشد. جهان هنگام تبدیل از صورتی به صورت دیگر و ایجاد طرحی نو، دچار نوعی حوادث و رخدادهایی می‌گردد که در قرآن از آن به اشراط السّاعـه تعبیر شده است.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">معنای اشراط الساعة در قرآن</span><br />
<br />
اشراط الساعة جمع «شرط» به معنی نشانه یا آغاز و ابتدای چیزی است و ساعت نیز به جزیی از شبانه‌روز گفته می‌شود. مقصود از ساعت در آیات قرآنی، قیامت است. بنابراین مراد از اشراط الساعة نشانه‌هایی است که پیش از قیامت یا در آستانه ظهور قیامت واقع می‌شود؛ البتّه برخی از مفسّران درباره تغییر ساعت، به این معنا اختلاف کرده‌اند و گفته‌اند: ساعت به معنای زمان محدود و منظور از الساعة در آیات قرآن، زمان مرگ انسان است. برخی معتقدند نشانه‌های رستاخیز به سه دسته از رخدادها اطلاق می‌گردد:<br />
<br />
1. حوادث مهمّ پیش از پایان جهان، مانند بعثت پیامبر(ص)؛<br />
<br />
2. حوادث هولناکی در آستانه پایان جهان رخ می‌دهد، مانند فروپاشی کوه‌ها؛<br />
<br />
3. حوادث تکان دهنده در آغاز رستاخیز و نشانه‌های شروع قیامت، مانند تبدیل زمین و آسمان.<br />
<br />
از سوی دیگر، در تفاسیر بسیاری از برخی حوادث اجتماعی و طبیعی که پیش از وقوع قیامت رخ می‌دهد و بعضی از آنها در قرآن آمده است، به عنوان حوادث آخرالزّمان یاد شده که آن حوادث از نشانه‌های رستاخیز نیز هست. از آخرالزّمان و اوضاع آن در «انجیل قدیم» هم موضوعاتی مطرح شده بود که البتّه بین انجیل قدیم با انجیلی که هم اکنون هست، تفاوت بسیار است و خیلی از مطالبی که در آن بوده، امروز وجود ندارد و کاملاً حذف شده است.<br />
<br />
در ابتدا به نشانه‌های پایان جهان در قرآن می‌پردازیم.<br />
<br />
از قرآن استفاده می‌شود که در پایان این جهان و با نفخ صور انقلاب عظیمی را در کائنات و آسمان و زمین رخ می‌دهد. برپا شدن قیامت، مقارن با تحوّلات بزرگی در نظام این جهان است؛ به گونه‌ای که با برچیده شدن بساط این عالم، عالم دیگری برپا می‌گردد. آنگاه همه انسان‌ها از آغاز تا پایان خلقت زنده می‌گردند.<br />
<br />
دگرگونی زمین، کوه‌ها، دریاها<br />
<br />
در زمین، زلزله عظیمی پدید می‌آید3 و آنچه در درون زمین است، خارج می‌شود.4 اجزای زمین متلاشی می‌گردد.5 دریاها شکافته می‌شوند.6 کوه‌ها به حرکت درمی‌آیند7 و در هم کوبیده می‌شوند8 و مانند توشه شن می‌گردند.9 سپس به صورت پشم حلّاجی شده در آمده،10 آنگاه در فضا پراکنده می‌شوند11 و از سلسله کوه‌های سر به آسمان کشیده، جز سرابی باقی نمی‌ماند.12<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">دگرگونی آسمان و ستارگان</span><br />
<br />
ماه،13 خورشید14 و ستارگان عظیمی که بعضی از آنها میلیون‌ها بار از خورشید بزرگ‌تر و پر فروغ‌ترند تیره و خاموش می‌شوند15 و نظم حرکت آنها به هم می‌خورد.16 خورشید و ماه به هم می‌پیوندند17 آسمان که مانند سقفی محفوظ و محکم این جهان را احاطه کرده، متزلزل می‌گردد18 و می‌شکافد و از هم می‌درد19 و طومار آن در هم می‌پیچد.20 روزی که آسمان‌ها به مانند فلز گداخته شود21 و فضای جهان پر از ابر و دود می‌شود. در چنین شرایطی، شیپور مرگ نواخته می‌شود، همه موجودات زنده، می‌میرند و در جهان طبیعت، اثری از حیات نمی‌ماند و وحشت و اضطراب بر تمام جان‌ها سایه می‌افکند؛ پس از آن، جهان دیگری که جاودان و همیشگی است، برپا می‌گردد. صحنه گیتی با نور خدا روشن می‌شود و آنگاه شیپور حیات به صدا درمی‌آید و همه انسان‌ها، بلکه همه حیوانات، در یک لحظه زنده می‌شوند و سراسیمه و هراسان همانند ملخ‌ها و پروانگان که در هوا منتشر می‌شوند و با سرعت به سوی محضر الهی روانه می‌گردند. در صحیحین از سهل بن سعد ساعدی از رسول خدا(ص) آمده است که: «روز قیامت مردم بر سرزمینی بسیار سفید و صاف که هیچ مرز بلندی بر آن وجود ندارد، محشور می‌شوند.» و در بعضی از اخبار، زمین مبدّل به آتش خواهد شد و در بعضی از اخبار زمین محشر برای مؤمنان مبدّل می‌شود به نان بسیار خوبی که از آن می‌خورند تا خلایق از حساب فارغ شوند و از آن جمله انخساف قمر و انکساف شمس است و انتشار نجوم و کواکب است ... «و این چنین خداوند، موجودات را از صحنه‌های رستاخیز آگاه می‌کند و این چنین قرآن از فناپذیری گریز ناپذیر زندگی زمینی سخن می‌گوید. هر کجا باشید شما را مرگ درمی‌یابد؛ هر چند در برج‌های استوار باشید.»22 بعد از نوشتاری مختصر درباره نشانه‌های قیامت در قرآن، اینک گذری بر متون مقدّس می‌کنیم و نشانه‌های برپایی قیامت را در کتب عهدین بررسی می‌کنیم تا درون مایه‌های مشترک بین قرآن و عهدین را درباره این موضوع بیابیم.<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">قیامت در متون مقدّس</span><br />
<br />
در اسفار نخستین عهد عتیق، سخنی از رستاخیز نیست؛ همان‌گونه که خبری از جهان پس از مرگ نیست؛ امّا در کتب متأخّر مانند زکریّا، میکاه و ملاکی که سومی آخرین کتاب از مجموعه کتب عهد عتیق است در مورد قیامت سخنانی به میان آمده است که پیش‌گویی این پیامبران است. میکاه نبی در کتاب خویش که خطاب به قوم بنی‌اسرائیل است، پایان جهان را بدین گونه بازگو می‌کند: و امّا در روزهای آخر، کوه خانه خداوند مشهورترین کوه جهان خواهد شد و مردم از سراسر جهان به آنجا آمده، خواهند گفت: بیایید به دیدن کوه خدا برویم و خانه خدای اسرائیل را زیارت کنیم، او راه‌های خود را به ما خواهد آموخت و مطابق آن عمل خواهیم کرد؛ چون شریعت و کلام خداوند از اورشلیم صادر می‌شود.<br />
<br />
ملاکی قیامت را چنین توصیف می‌کند و آن را به مردم بشارت می‌دهد: خداوند می‌فرماید: روز داوری مثل تنوری شعله‌ور فرا می‌رسد و همه اشخاص مغرور و بدکار را مثل کاه می‌سوزاند آنان مانند درخت تا ریشه خواهند سوخت و خاکستر خواهند شد؛ امّا برای شما که ترس مرا در دل دارید، آفتاب عدالت طلوع خواهد کرد. پیش از فرا رسیدن روز بزرگ و هولناکِ داوری، خداوند من، رسولی شبیه ایلیای نبی برای شما می‌فرستد. او دل‌های پدران و فرزندان را دوباره به هم نزدیک خواهد کرد و این باعث خواهد شد که من سرزمین شما را ویران کنم. بحث از قیامت، در دین یهود به همین موارد نادر و سربسته محدود می‌شود؛ امّا کتب مقدّس دین مسیح از «انجیل متّی» گرفته تا «مکاشفه یوحنّا» در موارد بسیاری به حادثه آخر جهان اشاره می‌شود و آن را نوید بشارتی برای پیروان راستین دین و مؤمنان می‌داند. در باور مسیحیان، حوادث پایان جهان که همراه با علائم رعب‌آور، به وقوع می‌پیوندد، بیشتر به قصد اصلاح جهان و مردمان است. قبل از ظهور این منجی یا مسیح، آسمان‌ها و زمین دوباره به هم می‌ریزد و آشوب و بی‌نظمی با کابوس اوّلیه که جهان درگیر آن بود، دوباره تکرار می‌شود که با آمدن مسیح دوباره به نظم و ترتیب و شکلی ایده‌آل برمی‌گردد، در نامه دوم پولس به تیموتائوس رهبر «کلیسای افسس» درباره حوادث قبل از قیامت یا به قول خودش زمان‌های آخر آمده است که: این را نیز باید بدانی که در زمان‌های آخر، مسیحی بودن بسیار دشوار خواهد بود؛ زیرا مردم، خودپرست، پول‌پرست، مغرور و متکبّر خواهند بود.<br />
<br />
مردم سنگ‌دل و بی‌رحم، تهمت‌زن، خشن و متنفّر از خوبی خواهند بود، در نامه دوم پولس به مسیحیان تسالو نیکیان، درباره حوادث رستاخیز آمده است؛ امّا بدانید که تا این دو رویداد واقع نشود، آن روز هرگز نخواهد آمد، نخست شورش بر ضدّ خدا برپا خواهد شد. دوم، مردی جهنّمی که عامل این شورش است، ظهور خواهد کرد؛ امّا او با هر چه که مربوط به دین خداست مخالفت خواهد کرد؛ حتّی وارد خانه خدا خواهد شد و در آنجا نشسته ادّعا خواهد کرد که خداست.<br />
<br />
انبیای عهد عتیق از جمله اشعیای نبی که چشم‌اندازهای تاریخی و برداشت‌های معادشناختی را با هم ذکر می‌کنند، از روزی به نام روز یهوه سخن می‌گویند که خداوند در آن روز، خود را مکشوف می‌سازد (این تعبیر به همین صورت در قرآن نیامده، با وجود این، قرآن همین تصویری که قدیمیان یهودی مسیحی نگاشته‌اند، ارائه می‌دهد) بر آنان روشن بود که این روز، عظیم و بسیار مهیب و آکنده از بیم و هراس است، روز یهوه با غضب و شدّت خشم، مانند هلاکتی که از جانب قادر مطلق فرا می‌رسد، است. روز غضب خداوند، روز عقاب، روز انتقام برای یهوه. در آن روز است که عدالتی کامل اعمال خواهد شد. در «کتاب صفنیا» می‌خوانیم:<br />
<br />
روز عظیم خداوند نزدیک است، آواز روز خداوند مسموع است و مرد زورآور در آن روز به تلخی فریاد می‌زند، آن روز، روز غضب است، روز تنگی، روز خرابی، روز تاریکی و ظلمت، روز ابرها و ظلمت غلیظ... در روز غضب خداوند، نه نقره و نه طلای ایشان را تواند رهانید و تمامی جهان از آتش غیرت او سوخته خواهد شد؛ زیرا که بر تمامی ساکنان جهان، هلاکتی هولناک وارد خواهد شد... نویسندگان مسیحی به این روز، به عنوان روز آخر اشاره می‌کنند که به گفته پطرس رسول، آخرین روز است. تصوّر لحظه‌ای که چهره عالم را دگرگون می‌سازد، در عهد جدید دیده می‌شود، مسیح(ع) از مصائب خود با (گفتن ساعت من) سخن گفته است. این ساعت، در عین حال، همچون ظهور او پیش‌بینی شده است. [این ساعت]، همچون لحظه‌ای است که بار سنگین به مقصد می‌رسد. یوحنّا به پایان جهان، به عنوان ساعت آخر اشاره می‌کند.<br />
<br />
خداوند در آیه 77 «سوره نحل» می‌فرماید: «کار قیامت جز مانند یک چشم بر هم زدن یا نزدیک‌تر از آن است» و عیسی(ع) می‌فرماید: همچنان که برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر می‌شود، ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد بود.23 مانند همین موضوع در کتب مقدّس نیز گفته شده است. در این کتب مانند قرآن کریم از ساعت هولناک برای قیامت یاد می‌شود.<br />
<br />
پولس اعلام می‌دارد که رستاخیز در لحظه‌ای، در طرفه العینی برپا خواهد شد.24<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پدیده کیهانی</span><br />
<br />
به گفته قرآن، پایان زمان مسبوق همراه با پدیده‌های کیهانی گوناگون است، مشابه آنچه که در «یسنا» از فرود خداوند خبر داد. «زمین به لرزه خواهد آمد، زمین و کوه‌ها خواهند لرزید.»25 «از آسمان دودی نمایان بر خواهد آمد»26 و در آیه 2 «سوره حج» می‌خوانیم: «روزی که آن را ببینید، هر شیر دهنده‌ای آن را شیر می‌دهد [از ترس] فرو می‌گذارد و هر آبستنی بار خود را فرو می‌نهد و مردم را مست می‌بینی و حال آنکه مست نیستند؛ ولی عذاب خدا شدید است.» مسیح نیز با ارتباط دادن میان دورنمای ویرانی اورشلیم و چشم‌انداز پایان جهان می‌فرماید: «وای بر آبستنان و شیردهندگان در آن ایّام»27 و در قرآن می‌خوانیم: «زمین با تکان [سختی] لرزانده می‌شود و کوه‌ها [جمله] ریزه ریزه می‌شوند و غباری پراکنده گردد.»28 مضامینی که قرآن در وصف زلزال نهایی از رو به رو شدن جهان به کار برده است، در سنّت‌‌های یهودی و مسیحی شناخته بود.<br />
<br />
اینک توصیف اشعیای نبی از عقابی که فرا خواهد رسید: «ولوله کنید؛ زیرا که روز خدا نزدیک است. مثل هلاکتی از جانب قادر مطلق می‌آید از این جهت، همه دست‌ها سست می‌شود و دل‌های همه مردم گداخته می‌گردد و ایشان متحیّر شده، الم‌ها و دردها برایشان عارض می‌شود، مثل زنی که می‌زاید، درد می‌کشند. اینک روز خداوند با غضب و شدّت خشم و ستم‌کشی می‌آید تا جهان را ویران سازد و گناه‌کاران را از میانشان هلاک می‌نماید؛ زیرا که ستارگان آسمان و برج‌هایش روشنایی خود را نخواهند داد و آفتاب در وقت طلوع خود تاریک خواهد شد ... بنابراین آسمان را متزلزل خواهد ساخت و زمین از جای خود متحرّک خواهد شد.<br />
<br />
آفتاب تاریک می‌گردد و ماه نور خود را ندهد و ستارگان از آسمان فرو ریزند و قوّت‌های افلاک متزلزل می‌گردد29 اینک آنچه بر زمین و آسمان‌ها، واقع خواهد شد، زمین به لرزه خواهد آمد؛ چنان‌که در یسنا هنگامی که یهوه بر موسی ظاهر گشت30 و در پاتموس، هنگامی که بر یوحنّای رسول تجلّی نمود، زمین به لرزه آمد. کوه‌ها و جزیره‌ها جابه‌جا می‌گردند،31 کوه‌ها به لرزه می‌آیند، تل‌ها از جای خود به حرکت درمی‌آیند32 کوه‌ها پهن و گسترده می‌گردند؛ کوه‌ها گداخته می‌شود، مثل موم پیش آتش و مثل آب که به نشیب ریخته شود،33 یهوه به یوئیل نبی می‌گوید: آیات را از خون و آتش و ستون‌ها دور در آسمان و زمین ظاهر خواهیم ساخت آفتاب به تاریکی و ماه به خون مبدّل خواهند شد.34<br />
<br />
از حضور ایشان، زمین و آسمان‌ها مرتعش می‌شود، آفتاب و ماه سیاه می‌شوند و ستارگان نور خویش را باز می‌دارند35 در ادامه توصیف پایان جهان در متن مکاشفه می‌خوانیم: ستارگان آسمان بر زمین فرو ریختند. مانند درخت انجیری که از باد سخت به حرکت آمده، میوه‌ها نارس خود را می‌افشاند و آسمان چون طوماری پیچیده، از جا برده شود. انبیا در این پیش‌گویی که به دنبال این فاجعه جهانی همه چیز نو می‌شود و زمین نوین و آسمان‌های جدید پدید می‌آیند، هم سخنند؛ چنان که الو (Allo) خاطرنشان می‌سازد، بازگشت به زندگی و آفرینش نوین است که در انجیل متّی یاد شده است. یهوه بر زبان اشعیا نبی فرمود: اینک من آسمانی جدید و زمینی نو خواهم آفرید.<br />
<br />
بدین گونه، مجموعه این پدیده‌ها از آمدن شکوهمند مسیح خبر می‌دهد. مسیحیان، در انتظار آمدن شکوهمند پسر خدا، بازگشت مسیح و آمدن رجعتی هستند که عیسی(ع) هنگامی که نشانه‌های رستاخیز را توصیف می‌فرمود، از آن خبر داد. وی می‌افزاید: «آنگاه که ولایت پسر انسان در آسمان پدیدار گردد و پسر انسان را ببینید که بر ابرهای آسمان با قوّت و جلال عظیم می‌آید،36 در عهد عتیق نیز بر انتظار مسیح نجات‌بخش متمرکز است که با حکومت خویش امیدهای برگزیده را تحقّق خواهد بخشید. خداوند می‌گوید:<br />
<br />
اینک آیا می‌آید که شاخه عادل برای داوود برپا می‌کنم و پادشاهی سلطنت نموده و به فطانت رفتار خواهد کرد و انصاف و عدل را در زمین مجری خواهد داشت.37<br />
<br />
پی‌نوشت‌ها:<br />
1. مضمون این سخن در آیه 34 سوره عبس آمده است.<br />
2. سوره بقره (2)، آیه 4.<br />
3. سوره زلزال (99)، آیه 1.<br />
4. همان، آیه 2.<br />
5. سوره الحاقه (69)، آیه 4.<br />
6. سوره تکویر (81)، آیه 6.<br />
7. سوره کهف (18)، آیه 47.<br />
8. سوره واقعه (56)، آیه 5.<br />
9. سوره مزمّل (73)، آیه 14.<br />
10. سوره بروج (85)، آیه 9.<br />
11. سوره طه (20)، آیه 107.<br />
12. سوره نبأ (78)، آیه 20.<br />
13. سوره قیامت (75)، آیه 8.<br />
14. سوره تکویر (71)، آیه 1.<br />
15. همان، آیه 2.<br />
16. سوره انفطار (82)، آیه 2.<br />
17. سوره قیامت (75)، آیه 9.<br />
18. سوره طور (52)، آیه 9.<br />
19. سوره الرّحمن (55)، آیه 37.<br />
20. سوره انبیاء (21)، آیه 104.<br />
21. سوره معارج (70)، آیه 8.<br />
22. سوره فرقان (25)، آیه 25.<br />
23. انجیل متّی، 24 : 27.<br />
24. نامه اوّل پولس به قرنطیان، 15 : 25.<br />
25. سوره مزمّل (73)، آیه 14.<br />
26. سوره دخان (44)، آیه 10.<br />
27. انجیل متّی، 24 : 19.<br />
28. سوره واقعه (56)، آیه 4.<br />
29. سوره فرقان (25)، آیه 25.<br />
30. سفر خروج، 19: 16.<br />
31. مکاشفه یوحنّا، 6: 14.<br />
32. کتاب ارمیا، 4: 24.<br />
33. کتاب میکاه نبی، 1: 4.<br />
34. کتاب یوئیل نبی، 2: 30 ـ 31.<br />
35. همان، 10.<br />
36. انجیل متّی، 24: 30.<br />
37. کتاب ارمیای نبی، 23: 5.<br />
*موسسه موعود]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پیکر عبدالحسین 27 سال در فاطمیه دجله بود]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=354</link>
			<pubDate>Wed, 09 May 2012 06:30:45 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=354</guid>
			<description><![CDATA[خبرگزاری فارس: همه تلاش یک مرد، یک کارگر ساده بنایی به آنجا می‌رسد که می‌شود شهید اوستا عبدالحسین برونسی؛ مردی در لباس شریف کارگری به چنان عرفان و درجه‌ای از ایمان می‌رسد که روایت‌ها وحکایت‌های زیادی با خود دارد.<br />
<img src="http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1390/07/17/13900717121014_PhotoA.jpg" border="0" alt="[تصویر: 13900717121014_PhotoA.jpg]" /><br />
به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از جوان آنلاین، متولد 1321 روستای «کدکن» از توابع تربت حیدریه در استان خراسان رضوی و شهید شده در 25 اسفند 1363 در شرق دجله و در عملیات بدر. هم او که پیکرش طبق وصیتش مفقود می‌شود. اما انگار خدا بار دیگر می‌خواهد که عبدالحسین برونسی نوید وحدت بشود. پیکر شهید بعد از 27 سال به آغوش خانواده وملت شهید پرورمان باز می‌گردد تا به یاری نایب امام عصر (عج) در این زمان بپردازد. 17 اردیبهشت 1390 پیکرش بازگشت و حالا سالگرد رجعت جسم خاکی او از فاطمیه دجله است. همه اینها دلیلی شد تا برای نگاهی دوباره به زندگی‌اش پای حرف‌های همسرش بنشینیم. «معصومه سحرخیز» برایمان از اوستا عبدالحسین برونسی گفت.<br />
<br />
گویا اوستا عبدالحسین از مال دنیا چیزی نداشتند پس چگونه همسر ایشان شدید؟<br />
<br />
ما نوه خاله همدیگر بودیم و در روستا زندگی می‌کردیم. وقتی از سربازی برگشت و به خواستگاری من آمد 15 سالم بود. از لحاظ وضع مالی بسیار ضعیف بود، چیزی نداشتنداز مال دنیا، اما پدرم گفتند:«در مسجد باز نشده، در مسجد است. اهل حرام وحلال است وبسیار پاک است. نماز خوان است و نماز شب هایش ترک نمی‌شود. من او را قبول می‌کنم و هیچ گاه تو را با پول معامله نمی‌کنم.»<br />
<br />
شغل همسرم کشاورزی بود. یکسال عقد بودیم و بعد از یک سال به سر خانه و زندگی مان رفتیم. اول با خانواده ایشان زندگی می‌کردیم اما بعداً زندگی مستقلی را آغاز کردیم. خوب یادم است عبدالحسین یک روز که آمد خانه با خودش یک قوری کوچک، روغن، سیب زمینی و مقداری وسایل گرفته بود. با جهیزیه خودم هم یک اتاق گرفتیم و زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. زمان شاه یک روز از طرف ارباب آمدند و گفتند هر کسی زمین کشاورزی، ملک و آب ندارد بیاید و خودش را معرفی کند و زمین بگیرد اما او نرفت. آمد خانه و گفت که هر کسی آمد دنبال من بگو نیست.<br />
<br />
ارباب ده آمد دنبالش، عبدالحسین به او گفت:«آقا شما راضی باشی بچه‌های یتیمی که در این میان مالشان تقسیم شد چی؟ راضی نباشند، چه کنم؟!» آن سال خداوند پسر اولم ابوالحسن را به من داد، می‌گفت:«از خانه کسی نان نگیر، گندم هم از کسی نگیر، اجازه هم نده بچه از این نان‌ها بخورد.» روی نان حلال و حرام خیلی حساس بود. بعد هم آمد مشهد و بعد 15،10 روز نامه فرستاد برای پدرم که روحانی محل هم بود که «اگر اجازه می‌دهید ودوست دارید دخترتان را برای زندگی به مشهد بفرستید.» پدرم گفت:« او دوست ندارد سر باغ و زمین دیگران کار کنی، بیا برو پیش شوهرت.» هر چه داشتم فروختم و رفتم احمد آباد مشهد.<br />
<br />
در شهر رفت دنبال بنایی؟<br />
<br />
عبدالحسین، اول در سبزی فروشی کار کرد و مدتی هم در شیر فروشی بود اما زود از آنجا بیرون آمد. می‌گفت سبزی‌فروش آشغال تحویل مردم می‌دهد و شیر‌فروش آب قاطی شیر می‌کند و می‌فروشد. خیلی‌ها به او گفتند که اگر این کارها را نکنی رشد نمی‌کنی! و او هم می‌گفت:«نمی‌خواهم رشد کنم.»<br />
<br />
یک روز صبح از خانه بیرون رفت و شب که برگشت، متر بنایی و کمی وسایل خریده بود. صبح رفت برای کار بنایی، وقتی آمد خیلی خوشحال بود، 10 تومان مزد گرفته بود، به بچه نان که می‌داد، می‌گفت:« از صبح تا الان زحمت کشیده ام بخور، نان حلال است »بالاخره هم بنا شد.<br />
<br />
پس زندگی سختی داشتید؟<br />
<br />
زندگی سختی‌های زیادی دارد، آن زمان هم بیشتر و سخت تر بود. من وقتی که می‌دیدم همسرم در صراط مستقیم می‌رود، تحمل می‌کردم. راهی که همسرم می‌رفت برای اسلام وقرآن بود. ایشان اهل دنیا و زرق و برق دنیا نبود. در زیرزمین زندگی می‌کردیم. از وسط یک پرده میزد با دوستان طلبه‌اش آنها آن طرف بودند و من هم این طرف. اعلامیه‌ها را مطالعه و با دوستانش پخش می‌کردند.<br />
<br />
آقای خامنه‌ای اعلامیه را می‌آوردند در منزل. می‌نشست و می‌خواند و گریه می‌کرد و می‌گفت اگر بدانی چه کسی آمده بود در خانه‌مان، آقای خامنه‌ای. در مدت 15 سالی که ما با هم زندگی کردیم شاید پنج سال هم با هم نبودیم. همیشه در تلاش بود. پنج سال هم درس طلبگی خواند. تا نیمه‌های شب مشغول درس خواندنش بود. در محضر حضرت آقا و دیگر علما هم درس خواند. در دوران انقلاب هم زحمات زیادی کشید. بارها هم به زندان افتاد. امام خمینی که آمد پی انقلاب بود و بعد هم جبهه و جنگ.<br />
<br />
از کی به جبهه رفت؟<br />
<br />
حضورش در جنگ از کردستان شروع شد. اولین بار هم آنجا زخمی شد. جنگ هم که به شکل رسمی‌اش شروع شد، رفت. در عملیات‌های مختلف از ناحیه دست و پا و شکم و پشت زخمی شده بود. هر بار که می‌آمد با خودش یادگاری می‌آورد. یک جای سالم نداشت. در عملیات خیبر در حرم امام رضا (ع) نذر کردم که اگر سالم برگردد یک انگشتری می‌اندازم به ضریح آقا. آن عملیات تنها عملیاتی بود که سالم بر گشت. برایش تعریف کردم که علت سالم آمدن این بارش برای چیست؟ خندید وگفت:«آن انگشتر را اگر نذر بچه‌های جبهه می‌کردی بهتر بود بچه‌ها بیشتر نیاز دارند. جبهه واجب تر است.»<br />
<br />
در عملیات بعدی بد جور مجروح شد. یک روز دختر آقای طالقانی زنگ زدند که حاج خانم انگار نذری داشتید. انگشتررا بیندازید ضریح آقا امام رضا (ع). وقتی به خانه آمد از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده. گفت:«در بیمارستان که بودم در عالم خواب وبیدار پنج نفر را دیدم که با چهره‌های نورانی، به پاهایم که چند ترکش خورده بود دست کشیدند، یک نفرشان که پایین تخت ایستاده بود دستش را بالا برد که انگشتر در چه حال است ؟! برای همین از شما خواستم که خیلی سریع انگشتر را داخل حرم بیندازید.»<br />
<br />
چطور از شهادتشان مطلع شدید؟!<br />
<br />
قبل از هر اتفاقی همیشه خواب می‌دیدم، بعد هم همان خواب تعبیر می‌شد. عبدالحسین هم به خواب هایم عقیده داشت. به دوستانش گفته بود «اگر من شهید شدم، خیلی سریع به خانواده من اطلاع دهید، ایشان خودشان خوابش را می‌بینند.» خیلی حواسش به بچه‌ها بود. قبل عملیات بدر با بچه‌ها حرف زد. به من هم گفت:«ان‌شاالله دیدارما یا کربلا یا قیامت.» گفتم کی بر می‌گردی؟! گفت:«بگو کی شهید می‌شوی؟! من چند سالی بیشتر از امام جواد (ع) عمر کرده‌ام.» حال وهوایش فرق کرده بود.<br />
<br />
شب قبل از رفتنش به عملیات بدر با بچه‌ها رفت حرم. خانه فامیل‌ها هم سر زده بود و خداحافظی کرده بود. رفتارش خیلی فرق کرده بود. به من هم گفت:«اول شهادت، دوم شهادت، سوم شهادت و چهارم مجروحیت. اصلاً منتظر اسارتم نباشید پیکرم هم برنمی‌گردد.» من ناراحت شدم مثل همیشه سه بار از زیر قرآن رد شد. اجازه نداد بچه هارا بیدار کنم اما خودشان آرام آرام متوجه شدند و بیدار شدند. گریه کردم، گفت الان گریه هایتان ارزش دارد، او که همیشه می‌گفت پشت سر مسافر گریه نکنید.<br />
<br />
عملیات که انجام شد شب قبلش سیدی را در خواب دیدم که برای خواندن روضه به خانه مان آمده بود. از خواب بیدار شدم. حس وحال عجیبی داشتم، می‌دانستم عبدالحسین شهید شده است. بچه هارا بردم حمام وقتی آمدم مادرم را دیدم که در خانه نشسته و بچه‌ها را نگاه می‌کند.<br />
<br />
او که رفت، رفتم مغازه برادرم. گفتم:«من خواب دیدم، چه شده؟» او هم ناراحت بود. گفت «زخمی شده است.» آمدم خانه، از سپاه آمدند و گفتند:« مجروح شده» چند روز بعد هم آمدند و اسلحه و نوارهای عبدالحسین را از کتابخانه برداشتند و بردند و آخر هم گفتند:«مفقود الجسد شده است.» انتظارش را داشتم خودش قبلاً به من گفته بود.<br />
<br />
در طول 27 سال، هر سال برایش سالگرد می‌گرفتم تا بچه‌ها که بزرگ شدند خودشان برگزار می‌کردند. اجازه ندادند سپاه بگیرد، گفتند که بیت المال است.<br />
<br />
وقتی پیکر شهید پیدا شد اول قبول نکردید و بعداً پذیرفتید. قضیه از چه قرار بود؟<br />
<br />
آن روز که سردارباقرزاده آمده بودند من منزل نبودم. دخترم زینب تماس گرفت که سردار گفته‌اند پیکر پیدا شده است. باور نمی‌کردم. گفتم صبر کنید اگر شهید نباشد، مهمان شهید که هست! از در خانه مان بازنمی‌گردد تا اینکه رفتیم خدمت حضرت آقا. ایشان فرمودند:«می گویند از شهید چیزهایی پیدا شده است؟!»<br />
<br />
از ایشان پرسیدم شما چه دستوری می‌دهید؟! گفتند:«علم پیشرفت کرده است، آزمایش دی ان‌ای انجام بدهید.» ما هم که پیرو خط آقا هستیم. آزمایش را انجام دادیم و آمدیم مشهد. جواب که آمد جامعه تکان خورد. زینب خواب دیده بود که پدرش گفته بود:« چرا تشییع نمی‌کنید؟! شهدا همه یکی هستند به مادر بگویید تشییع کند.» رفتم پیکر را دیدم، جانماز و پلاک را هم دیدم. زهرا دختردیگرم هم خواب دیده بود که پدرش آمده خانه و به همه اتاق‌ها سر زده، کنار اتاقی نشست و سرش را تکان داده و گفته:«چرا تشییع نمی‌کنید. پیکرم آمده برای کمک به حضرت آقا، آمده‌ام برای وحدت.»<br />
<br />
پیکر ایشان را با حضور گسترده مردم تشییع کردیم. من از همین جا از همه مردم تشکر می‌کنم که آن روزها همراهی مان کردند. باید قدر این مردم را بدانیم که همیشه پشتیبان ملت و حضرت آقا هستند. هدیه خانم حضرت زهرا (س) در ایام شهادت شان تشییع شد.<br />
<br />
در نخستین سالگرد رجعت پیکر شهید عبدالحسین برونسی، مهدی برونسی از پدر و خاطرات شیرین کودکی با او می‌گوید.<br />
<br />
زمان شهادت پدرتان چند سال داشتید؟<br />
<br />
متولد 1353 مشهد هستم و کارشناس علوم سیاسی. زمان شهادت پدر من تنها 10 سال داشتم و از پدر آنچه می‌دانم مربوط است به خاطراتم، حرف‌های مادرم وهمرزمان پدرم. بیشتر پدرم را از زبان دیگران می‌شناسم. پدر بیشتر از آنکه در منزل باشند در جبهه بودند.<br />
<br />
تا به حال از رانت فرزند شهید بودن استفاده کرده‌اید؟<br />
<br />
نه به هیچ عنوان، نه تنها من بلکه فکر می‌کنم همه فرزندان شهدا نیازی به استفاده ندارند، چه در مسائل کاری و چه سایر چیزها. نه تنها من بلکه خانواده هم همینطور از نام و لقب شهید استفاده یا سوء استفاده نکرده‌ایم، چون در شأن شهید و فرزند شهید و خانواده‌اش نیست. ما که از مردم و مسئولان طلبکار نیستیم. به لطف خدا وعنایت او مادرم توانست هشت فرزند شهید را خود بزرگ کرده و سروسامان دهد. پدرم هم فرمانده تیپ بود و می‌توانست در بهترین شرایط زندگی کند اما این کار را نکرد. آن زمان خیلی امکانات را رد کردند مانند ماشین لباسشویی و فرش.<br />
<br />
برخی متأسفانه فکر می‌کنند شهید چون اسمی و عنوانی دارد پس خانواده آنها به بانکی وصل هستند. بارها شده برای پرداخت قسط و وام‌ها می‌رویم تعجب می‌کنند. برخی هم سهمیه دانشگاه را به رخ ما می‌کشند. برخی از روی غرض حرف می‌زنند که دلسردمان کنند، اما شأن شهیدان بسیار ارجح تر از این حرف‌هاست.<br />
<br />
تمام سعی مان این بوده که عزت و سربلندی شهید را حفظ کنیم. پدرم دربند مال دنیا نبود وبه مال دنیا بی‌توجه بود. اما به لطف خداوند نگاه مردم به خانواده نگاه خاصی است. به احترام رشادت‌ها و حماسه‌های پدر به ما احترام می‌گذارند. با اخلاق و مهربانی به ما توجه می‌کنند. تا الان هم هیچ بی‌احترامی و هیچ جسارتی از مردم ندیده‌ایم. گاهی اوقات خودم را معرفی نمی‌کنم. سعی کرده‌ام از ارادت مردم ولطفشان سوء استفاده نکنم. احساس خوبی است وقتی ارادت وعلاقه مردم را به شهدا می‌بینیم، دلگرم می‌شویم که شهدا فراموش نشده‌اند. همواره در صحنه‌های مختلف و حساس پا به پای خانواده شهدا بوده‌اند وخواهند بود.<br />
<br />
خاطره‌ای از پدرتان برایمان بگویید.<br />
<br />
شهید به نماز و قرآن بسیار اهمیت می‌دادند. آن زمان یادم هست هفت سال داشتم. ما را تشویق می‌کرد به نماز. وقتی که نماز را یاد می‌گرفتیم پاداش می‌داد. مرتبه آخری که خواستند بروند بچه‌ها را جمع کردند که خداحافظی کنند. به من هم گفت:«من با تو قرآن کار کردم بروم برگردم، اگر نماز وقرآن را خوب یاد گرفته باشی، پیش من یک هدیه داری»، گفتم:«شما زود برگرد چشم»، من هم تلاش کردم قرآن و نماز را خوب یاد بگیرم، اما این آخرین دیدارما بود. پدر بینش سیاسی قوی‌ای داشتند، زمان ریاست جمهوری بنی صدر به ما یاد می‌دادند که بچه‌ها بروید تو کوچه و مرگ بر بنی صدر بگویید. ما هم می‌رفتیم.<br />
<br />
زمان‌هایی که خانه بودند بسیار با ما بازی و سرگرم‌مان می‌کردند. برخورد پدر بسیار خوب بود، بسیار هم مهربان بودند. هر وقت خطا می‌کردیم می‌گفت که اشکال ندارد، وقتی نمره کمی می‌گرفتیم، می‌گفت: «ان‌شاء‌الله بهتر می‌شوید.» در مدت حیات پدر از او پرخاشگری ندیدیم. تبعیضی هم بین بچه‌ها قائل نمی‌شد.<br />
<br />
چرا ابتدا پیدا شدن پیکر را قبول نداشتید؟<br />
<br />
ما در منزل بودیم که گفتند آقای باقرزاده در ستاد حفظ آثار مشهد در یک کنفرانس خبری اعلام کردند که پیکر شهید برونسی پیدا شده است، یعنی قبل از اینکه به خودمان بگویند رسانه‌ها را در جریان گذاشته بودند. وقتی هم که به منزل ما آمدند سردار همه آنچه یافته بودند را به مادرم و خانواده شرح دادند. یکی از برادرانم گفتند که نمی‌توانند قبول کنند چون پدرم وصیت کرده‌اند که پیکرشان بر نمی‌گردد. من از آقای باقرزاده خواستم تا هر چه زودتر پیکر را بیاورند تا ببینیم و حرف‌ها و شبهه‌ها تمام شود. متأسفانه سایت‌ها و خبر گزاری‌ها اینطور انعکاس دادند که خانواده شهید قبول نکرده‌اند! بعد از اینکه پیکر را آوردند همرزمان پدر هم آمدند، کارشناسان هم آمدند و پیکر را دیدیم.<br />
<br />
آن روزها محضر آقا هم رفتیم. چون هفته کارگر بود، خدمت ایشان هم رسیدیم. آقا بعد از حال واحوالپرسی گرم، از مادرم پرسیدند که:«قضیه پیکر شهید به کجا کشید؟!» مادر گفت: «آورده‌اند اما هنوز نمی‌دانیم هر چه شما بگویید. هر چه ولایت بگویند.» حضرت آقا گفتند:«من اظهارنظر نمی‌کنم، هر چه همسر شهید بگویند.» پیرو حرف مادر برای آزمایش (دی ان ای)، ایشان گفتند:«علم پیشرفت کرده، آزمایش هم بدهید.<br />
<br />
تهران که بودیم برای مراسم، همه بچه‌ها هم که بودند. رفتیم و آزمایش دادیم. امید داشتیم که پیکر پدر است. ساعت 11 - 10 شب بود که خبر دادند پیکر شهید متعلق به پدرم است، یعنی دکتر تولایی به سردار باقرزاده نامه زده بودند که پیکر متعلق به ایشان است. پدرم گفته بودند که: «من آرزو می‌کنم، امیدوارم جنازه‌ام چون مادرم گمنام باشد.» همینطور هم شد. 27سال پیکر پدرم گمنام ماند. پیکر پدر شور وحال عجیبی با خود آورده بود، برای مدد به حضرت آقا، آمده بود برای وحدت.<br />
<br />
من قبل از اینکه پیکر پدرمان پیدا شود، زمانی که سر مزار پدر می‌رفتم حالت مأیوسانه داشتم به بهشت رضا که می‌رفتم سر مزار پدردرد دل می‌کردم، از وقتی که پیکر شهید بازگشته با امید و بسیار محکم می‌روم سر مزارش. احساس عجیبی داشتم دلگرم‌تر شده‌ام وقتی با پدر درد دل می‌کنم می‌دانم دیگر تکه گمشده مان رسید. قبل تر وقتی با راهیان نور به مناطق عملیاتی می‌رفتم مانند دیوانه‌ها بودم.<br />
<br />
...هدیه خانم زهرا (س) بود که به ما رسید و در ایام فاطمیه تشییع شد. این پیامی بود که مردم بدانند باید به شهدا اعتقاد داشته باشند.<br />
<br />
چیزی که ما نپرسیدیم اما گفتنش برای شما مهم است را بفرمایید.<br />
<br />
تنها انتظار ما از مسئولان این است که بیایند و برای شهدا کار کنند، یاد شهدا را زنده نگه دارند. در برگزاری یادواره‌ها با دقت کار کنند. متأسفانه شهدا برای ما تنها شده‌اند یک اسم و عکس، شده‌اند شهدایی چون همت، باکری، کاوه و چند نفر دیگر که این اشتباه است. ما باید همه شهدا را ببینیم. برایشان کار کنیم و اهمیت بدهیم. برگزاری یادواره‌ها برای یاد آمدن خودمان است بیشتر. مردم شهدا را دوست دارند. در کشور‌های غربی از بازیگرانشان به قدری حمایت می‌کنند که در کشور ما از شهدا چنین حمایت هایی نمی‌شود. ما حتی وقتی عکس شهدا را هم می‌زنیم متأسفانه حمایت نمی‌شویم و گاه ایراداتی هم به کارمان می‌گیرند.<br />
<br />
شهدا سرآمد همه معرفت‌ها بودند، نمونه‌های اخلاص و پاکی. اعتقاد وباورشان هم همین بوده که به ولایت اعتقاد راسخ داشتند و تمام توصیه و ذکرشان هم ولایت فقیه و حمایت و تبعیت از ایشان بوده است. آنها به راهشان اعتقاد داشتند، راه ولایت و پیروی از رهبری.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[خبرگزاری فارس: همه تلاش یک مرد، یک کارگر ساده بنایی به آنجا می‌رسد که می‌شود شهید اوستا عبدالحسین برونسی؛ مردی در لباس شریف کارگری به چنان عرفان و درجه‌ای از ایمان می‌رسد که روایت‌ها وحکایت‌های زیادی با خود دارد.<br />
<img src="http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1390/07/17/13900717121014_PhotoA.jpg" border="0" alt="[تصویر: 13900717121014_PhotoA.jpg]" /><br />
به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از جوان آنلاین، متولد 1321 روستای «کدکن» از توابع تربت حیدریه در استان خراسان رضوی و شهید شده در 25 اسفند 1363 در شرق دجله و در عملیات بدر. هم او که پیکرش طبق وصیتش مفقود می‌شود. اما انگار خدا بار دیگر می‌خواهد که عبدالحسین برونسی نوید وحدت بشود. پیکر شهید بعد از 27 سال به آغوش خانواده وملت شهید پرورمان باز می‌گردد تا به یاری نایب امام عصر (عج) در این زمان بپردازد. 17 اردیبهشت 1390 پیکرش بازگشت و حالا سالگرد رجعت جسم خاکی او از فاطمیه دجله است. همه اینها دلیلی شد تا برای نگاهی دوباره به زندگی‌اش پای حرف‌های همسرش بنشینیم. «معصومه سحرخیز» برایمان از اوستا عبدالحسین برونسی گفت.<br />
<br />
گویا اوستا عبدالحسین از مال دنیا چیزی نداشتند پس چگونه همسر ایشان شدید؟<br />
<br />
ما نوه خاله همدیگر بودیم و در روستا زندگی می‌کردیم. وقتی از سربازی برگشت و به خواستگاری من آمد 15 سالم بود. از لحاظ وضع مالی بسیار ضعیف بود، چیزی نداشتنداز مال دنیا، اما پدرم گفتند:«در مسجد باز نشده، در مسجد است. اهل حرام وحلال است وبسیار پاک است. نماز خوان است و نماز شب هایش ترک نمی‌شود. من او را قبول می‌کنم و هیچ گاه تو را با پول معامله نمی‌کنم.»<br />
<br />
شغل همسرم کشاورزی بود. یکسال عقد بودیم و بعد از یک سال به سر خانه و زندگی مان رفتیم. اول با خانواده ایشان زندگی می‌کردیم اما بعداً زندگی مستقلی را آغاز کردیم. خوب یادم است عبدالحسین یک روز که آمد خانه با خودش یک قوری کوچک، روغن، سیب زمینی و مقداری وسایل گرفته بود. با جهیزیه خودم هم یک اتاق گرفتیم و زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. زمان شاه یک روز از طرف ارباب آمدند و گفتند هر کسی زمین کشاورزی، ملک و آب ندارد بیاید و خودش را معرفی کند و زمین بگیرد اما او نرفت. آمد خانه و گفت که هر کسی آمد دنبال من بگو نیست.<br />
<br />
ارباب ده آمد دنبالش، عبدالحسین به او گفت:«آقا شما راضی باشی بچه‌های یتیمی که در این میان مالشان تقسیم شد چی؟ راضی نباشند، چه کنم؟!» آن سال خداوند پسر اولم ابوالحسن را به من داد، می‌گفت:«از خانه کسی نان نگیر، گندم هم از کسی نگیر، اجازه هم نده بچه از این نان‌ها بخورد.» روی نان حلال و حرام خیلی حساس بود. بعد هم آمد مشهد و بعد 15،10 روز نامه فرستاد برای پدرم که روحانی محل هم بود که «اگر اجازه می‌دهید ودوست دارید دخترتان را برای زندگی به مشهد بفرستید.» پدرم گفت:« او دوست ندارد سر باغ و زمین دیگران کار کنی، بیا برو پیش شوهرت.» هر چه داشتم فروختم و رفتم احمد آباد مشهد.<br />
<br />
در شهر رفت دنبال بنایی؟<br />
<br />
عبدالحسین، اول در سبزی فروشی کار کرد و مدتی هم در شیر فروشی بود اما زود از آنجا بیرون آمد. می‌گفت سبزی‌فروش آشغال تحویل مردم می‌دهد و شیر‌فروش آب قاطی شیر می‌کند و می‌فروشد. خیلی‌ها به او گفتند که اگر این کارها را نکنی رشد نمی‌کنی! و او هم می‌گفت:«نمی‌خواهم رشد کنم.»<br />
<br />
یک روز صبح از خانه بیرون رفت و شب که برگشت، متر بنایی و کمی وسایل خریده بود. صبح رفت برای کار بنایی، وقتی آمد خیلی خوشحال بود، 10 تومان مزد گرفته بود، به بچه نان که می‌داد، می‌گفت:« از صبح تا الان زحمت کشیده ام بخور، نان حلال است »بالاخره هم بنا شد.<br />
<br />
پس زندگی سختی داشتید؟<br />
<br />
زندگی سختی‌های زیادی دارد، آن زمان هم بیشتر و سخت تر بود. من وقتی که می‌دیدم همسرم در صراط مستقیم می‌رود، تحمل می‌کردم. راهی که همسرم می‌رفت برای اسلام وقرآن بود. ایشان اهل دنیا و زرق و برق دنیا نبود. در زیرزمین زندگی می‌کردیم. از وسط یک پرده میزد با دوستان طلبه‌اش آنها آن طرف بودند و من هم این طرف. اعلامیه‌ها را مطالعه و با دوستانش پخش می‌کردند.<br />
<br />
آقای خامنه‌ای اعلامیه را می‌آوردند در منزل. می‌نشست و می‌خواند و گریه می‌کرد و می‌گفت اگر بدانی چه کسی آمده بود در خانه‌مان، آقای خامنه‌ای. در مدت 15 سالی که ما با هم زندگی کردیم شاید پنج سال هم با هم نبودیم. همیشه در تلاش بود. پنج سال هم درس طلبگی خواند. تا نیمه‌های شب مشغول درس خواندنش بود. در محضر حضرت آقا و دیگر علما هم درس خواند. در دوران انقلاب هم زحمات زیادی کشید. بارها هم به زندان افتاد. امام خمینی که آمد پی انقلاب بود و بعد هم جبهه و جنگ.<br />
<br />
از کی به جبهه رفت؟<br />
<br />
حضورش در جنگ از کردستان شروع شد. اولین بار هم آنجا زخمی شد. جنگ هم که به شکل رسمی‌اش شروع شد، رفت. در عملیات‌های مختلف از ناحیه دست و پا و شکم و پشت زخمی شده بود. هر بار که می‌آمد با خودش یادگاری می‌آورد. یک جای سالم نداشت. در عملیات خیبر در حرم امام رضا (ع) نذر کردم که اگر سالم برگردد یک انگشتری می‌اندازم به ضریح آقا. آن عملیات تنها عملیاتی بود که سالم بر گشت. برایش تعریف کردم که علت سالم آمدن این بارش برای چیست؟ خندید وگفت:«آن انگشتر را اگر نذر بچه‌های جبهه می‌کردی بهتر بود بچه‌ها بیشتر نیاز دارند. جبهه واجب تر است.»<br />
<br />
در عملیات بعدی بد جور مجروح شد. یک روز دختر آقای طالقانی زنگ زدند که حاج خانم انگار نذری داشتید. انگشتررا بیندازید ضریح آقا امام رضا (ع). وقتی به خانه آمد از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده. گفت:«در بیمارستان که بودم در عالم خواب وبیدار پنج نفر را دیدم که با چهره‌های نورانی، به پاهایم که چند ترکش خورده بود دست کشیدند، یک نفرشان که پایین تخت ایستاده بود دستش را بالا برد که انگشتر در چه حال است ؟! برای همین از شما خواستم که خیلی سریع انگشتر را داخل حرم بیندازید.»<br />
<br />
چطور از شهادتشان مطلع شدید؟!<br />
<br />
قبل از هر اتفاقی همیشه خواب می‌دیدم، بعد هم همان خواب تعبیر می‌شد. عبدالحسین هم به خواب هایم عقیده داشت. به دوستانش گفته بود «اگر من شهید شدم، خیلی سریع به خانواده من اطلاع دهید، ایشان خودشان خوابش را می‌بینند.» خیلی حواسش به بچه‌ها بود. قبل عملیات بدر با بچه‌ها حرف زد. به من هم گفت:«ان‌شاالله دیدارما یا کربلا یا قیامت.» گفتم کی بر می‌گردی؟! گفت:«بگو کی شهید می‌شوی؟! من چند سالی بیشتر از امام جواد (ع) عمر کرده‌ام.» حال وهوایش فرق کرده بود.<br />
<br />
شب قبل از رفتنش به عملیات بدر با بچه‌ها رفت حرم. خانه فامیل‌ها هم سر زده بود و خداحافظی کرده بود. رفتارش خیلی فرق کرده بود. به من هم گفت:«اول شهادت، دوم شهادت، سوم شهادت و چهارم مجروحیت. اصلاً منتظر اسارتم نباشید پیکرم هم برنمی‌گردد.» من ناراحت شدم مثل همیشه سه بار از زیر قرآن رد شد. اجازه نداد بچه هارا بیدار کنم اما خودشان آرام آرام متوجه شدند و بیدار شدند. گریه کردم، گفت الان گریه هایتان ارزش دارد، او که همیشه می‌گفت پشت سر مسافر گریه نکنید.<br />
<br />
عملیات که انجام شد شب قبلش سیدی را در خواب دیدم که برای خواندن روضه به خانه مان آمده بود. از خواب بیدار شدم. حس وحال عجیبی داشتم، می‌دانستم عبدالحسین شهید شده است. بچه هارا بردم حمام وقتی آمدم مادرم را دیدم که در خانه نشسته و بچه‌ها را نگاه می‌کند.<br />
<br />
او که رفت، رفتم مغازه برادرم. گفتم:«من خواب دیدم، چه شده؟» او هم ناراحت بود. گفت «زخمی شده است.» آمدم خانه، از سپاه آمدند و گفتند:« مجروح شده» چند روز بعد هم آمدند و اسلحه و نوارهای عبدالحسین را از کتابخانه برداشتند و بردند و آخر هم گفتند:«مفقود الجسد شده است.» انتظارش را داشتم خودش قبلاً به من گفته بود.<br />
<br />
در طول 27 سال، هر سال برایش سالگرد می‌گرفتم تا بچه‌ها که بزرگ شدند خودشان برگزار می‌کردند. اجازه ندادند سپاه بگیرد، گفتند که بیت المال است.<br />
<br />
وقتی پیکر شهید پیدا شد اول قبول نکردید و بعداً پذیرفتید. قضیه از چه قرار بود؟<br />
<br />
آن روز که سردارباقرزاده آمده بودند من منزل نبودم. دخترم زینب تماس گرفت که سردار گفته‌اند پیکر پیدا شده است. باور نمی‌کردم. گفتم صبر کنید اگر شهید نباشد، مهمان شهید که هست! از در خانه مان بازنمی‌گردد تا اینکه رفتیم خدمت حضرت آقا. ایشان فرمودند:«می گویند از شهید چیزهایی پیدا شده است؟!»<br />
<br />
از ایشان پرسیدم شما چه دستوری می‌دهید؟! گفتند:«علم پیشرفت کرده است، آزمایش دی ان‌ای انجام بدهید.» ما هم که پیرو خط آقا هستیم. آزمایش را انجام دادیم و آمدیم مشهد. جواب که آمد جامعه تکان خورد. زینب خواب دیده بود که پدرش گفته بود:« چرا تشییع نمی‌کنید؟! شهدا همه یکی هستند به مادر بگویید تشییع کند.» رفتم پیکر را دیدم، جانماز و پلاک را هم دیدم. زهرا دختردیگرم هم خواب دیده بود که پدرش آمده خانه و به همه اتاق‌ها سر زده، کنار اتاقی نشست و سرش را تکان داده و گفته:«چرا تشییع نمی‌کنید. پیکرم آمده برای کمک به حضرت آقا، آمده‌ام برای وحدت.»<br />
<br />
پیکر ایشان را با حضور گسترده مردم تشییع کردیم. من از همین جا از همه مردم تشکر می‌کنم که آن روزها همراهی مان کردند. باید قدر این مردم را بدانیم که همیشه پشتیبان ملت و حضرت آقا هستند. هدیه خانم حضرت زهرا (س) در ایام شهادت شان تشییع شد.<br />
<br />
در نخستین سالگرد رجعت پیکر شهید عبدالحسین برونسی، مهدی برونسی از پدر و خاطرات شیرین کودکی با او می‌گوید.<br />
<br />
زمان شهادت پدرتان چند سال داشتید؟<br />
<br />
متولد 1353 مشهد هستم و کارشناس علوم سیاسی. زمان شهادت پدر من تنها 10 سال داشتم و از پدر آنچه می‌دانم مربوط است به خاطراتم، حرف‌های مادرم وهمرزمان پدرم. بیشتر پدرم را از زبان دیگران می‌شناسم. پدر بیشتر از آنکه در منزل باشند در جبهه بودند.<br />
<br />
تا به حال از رانت فرزند شهید بودن استفاده کرده‌اید؟<br />
<br />
نه به هیچ عنوان، نه تنها من بلکه فکر می‌کنم همه فرزندان شهدا نیازی به استفاده ندارند، چه در مسائل کاری و چه سایر چیزها. نه تنها من بلکه خانواده هم همینطور از نام و لقب شهید استفاده یا سوء استفاده نکرده‌ایم، چون در شأن شهید و فرزند شهید و خانواده‌اش نیست. ما که از مردم و مسئولان طلبکار نیستیم. به لطف خدا وعنایت او مادرم توانست هشت فرزند شهید را خود بزرگ کرده و سروسامان دهد. پدرم هم فرمانده تیپ بود و می‌توانست در بهترین شرایط زندگی کند اما این کار را نکرد. آن زمان خیلی امکانات را رد کردند مانند ماشین لباسشویی و فرش.<br />
<br />
برخی متأسفانه فکر می‌کنند شهید چون اسمی و عنوانی دارد پس خانواده آنها به بانکی وصل هستند. بارها شده برای پرداخت قسط و وام‌ها می‌رویم تعجب می‌کنند. برخی هم سهمیه دانشگاه را به رخ ما می‌کشند. برخی از روی غرض حرف می‌زنند که دلسردمان کنند، اما شأن شهیدان بسیار ارجح تر از این حرف‌هاست.<br />
<br />
تمام سعی مان این بوده که عزت و سربلندی شهید را حفظ کنیم. پدرم دربند مال دنیا نبود وبه مال دنیا بی‌توجه بود. اما به لطف خداوند نگاه مردم به خانواده نگاه خاصی است. به احترام رشادت‌ها و حماسه‌های پدر به ما احترام می‌گذارند. با اخلاق و مهربانی به ما توجه می‌کنند. تا الان هم هیچ بی‌احترامی و هیچ جسارتی از مردم ندیده‌ایم. گاهی اوقات خودم را معرفی نمی‌کنم. سعی کرده‌ام از ارادت مردم ولطفشان سوء استفاده نکنم. احساس خوبی است وقتی ارادت وعلاقه مردم را به شهدا می‌بینیم، دلگرم می‌شویم که شهدا فراموش نشده‌اند. همواره در صحنه‌های مختلف و حساس پا به پای خانواده شهدا بوده‌اند وخواهند بود.<br />
<br />
خاطره‌ای از پدرتان برایمان بگویید.<br />
<br />
شهید به نماز و قرآن بسیار اهمیت می‌دادند. آن زمان یادم هست هفت سال داشتم. ما را تشویق می‌کرد به نماز. وقتی که نماز را یاد می‌گرفتیم پاداش می‌داد. مرتبه آخری که خواستند بروند بچه‌ها را جمع کردند که خداحافظی کنند. به من هم گفت:«من با تو قرآن کار کردم بروم برگردم، اگر نماز وقرآن را خوب یاد گرفته باشی، پیش من یک هدیه داری»، گفتم:«شما زود برگرد چشم»، من هم تلاش کردم قرآن و نماز را خوب یاد بگیرم، اما این آخرین دیدارما بود. پدر بینش سیاسی قوی‌ای داشتند، زمان ریاست جمهوری بنی صدر به ما یاد می‌دادند که بچه‌ها بروید تو کوچه و مرگ بر بنی صدر بگویید. ما هم می‌رفتیم.<br />
<br />
زمان‌هایی که خانه بودند بسیار با ما بازی و سرگرم‌مان می‌کردند. برخورد پدر بسیار خوب بود، بسیار هم مهربان بودند. هر وقت خطا می‌کردیم می‌گفت که اشکال ندارد، وقتی نمره کمی می‌گرفتیم، می‌گفت: «ان‌شاء‌الله بهتر می‌شوید.» در مدت حیات پدر از او پرخاشگری ندیدیم. تبعیضی هم بین بچه‌ها قائل نمی‌شد.<br />
<br />
چرا ابتدا پیدا شدن پیکر را قبول نداشتید؟<br />
<br />
ما در منزل بودیم که گفتند آقای باقرزاده در ستاد حفظ آثار مشهد در یک کنفرانس خبری اعلام کردند که پیکر شهید برونسی پیدا شده است، یعنی قبل از اینکه به خودمان بگویند رسانه‌ها را در جریان گذاشته بودند. وقتی هم که به منزل ما آمدند سردار همه آنچه یافته بودند را به مادرم و خانواده شرح دادند. یکی از برادرانم گفتند که نمی‌توانند قبول کنند چون پدرم وصیت کرده‌اند که پیکرشان بر نمی‌گردد. من از آقای باقرزاده خواستم تا هر چه زودتر پیکر را بیاورند تا ببینیم و حرف‌ها و شبهه‌ها تمام شود. متأسفانه سایت‌ها و خبر گزاری‌ها اینطور انعکاس دادند که خانواده شهید قبول نکرده‌اند! بعد از اینکه پیکر را آوردند همرزمان پدر هم آمدند، کارشناسان هم آمدند و پیکر را دیدیم.<br />
<br />
آن روزها محضر آقا هم رفتیم. چون هفته کارگر بود، خدمت ایشان هم رسیدیم. آقا بعد از حال واحوالپرسی گرم، از مادرم پرسیدند که:«قضیه پیکر شهید به کجا کشید؟!» مادر گفت: «آورده‌اند اما هنوز نمی‌دانیم هر چه شما بگویید. هر چه ولایت بگویند.» حضرت آقا گفتند:«من اظهارنظر نمی‌کنم، هر چه همسر شهید بگویند.» پیرو حرف مادر برای آزمایش (دی ان ای)، ایشان گفتند:«علم پیشرفت کرده، آزمایش هم بدهید.<br />
<br />
تهران که بودیم برای مراسم، همه بچه‌ها هم که بودند. رفتیم و آزمایش دادیم. امید داشتیم که پیکر پدر است. ساعت 11 - 10 شب بود که خبر دادند پیکر شهید متعلق به پدرم است، یعنی دکتر تولایی به سردار باقرزاده نامه زده بودند که پیکر متعلق به ایشان است. پدرم گفته بودند که: «من آرزو می‌کنم، امیدوارم جنازه‌ام چون مادرم گمنام باشد.» همینطور هم شد. 27سال پیکر پدرم گمنام ماند. پیکر پدر شور وحال عجیبی با خود آورده بود، برای مدد به حضرت آقا، آمده بود برای وحدت.<br />
<br />
من قبل از اینکه پیکر پدرمان پیدا شود، زمانی که سر مزار پدر می‌رفتم حالت مأیوسانه داشتم به بهشت رضا که می‌رفتم سر مزار پدردرد دل می‌کردم، از وقتی که پیکر شهید بازگشته با امید و بسیار محکم می‌روم سر مزارش. احساس عجیبی داشتم دلگرم‌تر شده‌ام وقتی با پدر درد دل می‌کنم می‌دانم دیگر تکه گمشده مان رسید. قبل تر وقتی با راهیان نور به مناطق عملیاتی می‌رفتم مانند دیوانه‌ها بودم.<br />
<br />
...هدیه خانم زهرا (س) بود که به ما رسید و در ایام فاطمیه تشییع شد. این پیامی بود که مردم بدانند باید به شهدا اعتقاد داشته باشند.<br />
<br />
چیزی که ما نپرسیدیم اما گفتنش برای شما مهم است را بفرمایید.<br />
<br />
تنها انتظار ما از مسئولان این است که بیایند و برای شهدا کار کنند، یاد شهدا را زنده نگه دارند. در برگزاری یادواره‌ها با دقت کار کنند. متأسفانه شهدا برای ما تنها شده‌اند یک اسم و عکس، شده‌اند شهدایی چون همت، باکری، کاوه و چند نفر دیگر که این اشتباه است. ما باید همه شهدا را ببینیم. برایشان کار کنیم و اهمیت بدهیم. برگزاری یادواره‌ها برای یاد آمدن خودمان است بیشتر. مردم شهدا را دوست دارند. در کشور‌های غربی از بازیگرانشان به قدری حمایت می‌کنند که در کشور ما از شهدا چنین حمایت هایی نمی‌شود. ما حتی وقتی عکس شهدا را هم می‌زنیم متأسفانه حمایت نمی‌شویم و گاه ایراداتی هم به کارمان می‌گیرند.<br />
<br />
شهدا سرآمد همه معرفت‌ها بودند، نمونه‌های اخلاص و پاکی. اعتقاد وباورشان هم همین بوده که به ولایت اعتقاد راسخ داشتند و تمام توصیه و ذکرشان هم ولایت فقیه و حمایت و تبعیت از ایشان بوده است. آنها به راهشان اعتقاد داشتند، راه ولایت و پیروی از رهبری.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[وصیت نامه ی شهیدعباس بابائی]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=353</link>
			<pubDate>Sun, 06 May 2012 04:30:28 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=353</guid>
			<description><![CDATA[تولد : 14 آذر 1329<br />
اعزام به آمریکا جهت تکمیل دوره خلبانی : 1348<br />
بازگشت به ایران : 1351<br />
ازدواج با صدیقه (ملیحه ) حکمت: 4 شهریور 1354<br />
شهادت : 15 مرداد 1366<br />
<br />
امیر سرلشکر عباس بابایی به سال 1329در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود و در عید قربان سال 1366 ، در حالی که فرماندهی عملیات کل نیروی هوایی ارتش را بر عهده داشت ، حین انجام یک عملیات هوایی برون مرزی ، از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله ضد هوایی قرار گرفت و شربت شهادت نوشید.آن چه می خوانید متن کامل تنها وصیت نامه به جا مانده از این شهید عزیز است.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
وصيت‌نامه شهید  تیمسار خلبان عباس بابايی:<br />
<br />
بسم الله الرحمن الرحيم<br />
<br />
انا لله و انا اليه راجعون<br />
<br />
خدايا! خدايا! تو را به جان مهدي (عج) تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگه دار.<br />
<br />
به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت مي‌کشم وصيت‌نامه بنويسم. حال سخنانم را براي<br />
<br />
خدا در چند جمله انشاءالله خلاصه مي‌کنم.<br />
<br />
خدايا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.<br />
<br />
خدايا! همسر و فرزندانم را به تو مي‌سپارم.<br />
<br />
خدايا! در اين دنيا چيزي ندارم، هرچه هست از آن توست.<br />
<br />
پدر و مادر عزيزم! ما خيلي به اين انقلاب بدهکاريم.<br />
<br />
عباس بابايي <br />
۲۲/۴/۶۱ <br />
۲۱ ماه مبارک رمضان<br />
<br />
<br />
<img src="http://centralweb.persiangig.com/Shahid/shahidAbbasBabaeeby%20shiadesign.ir.jpg" border="0" alt="[تصویر: shahidAbbasBabaeeby%20shiadesign.ir.jpg]" /><br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
همسرم ! راه خدا را انتخاب کن که جز این راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.<br />
<br />
. . . ملیحه جان همانطوری که میدانی احترام مادر واجب است . اگر انسان کوچکترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت می شود مادراست که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه اش می باشد. . .<br />
<br />
. . . ملیحه جان اگر مثلا نیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتما از قرآن مجید و سخنان پیامبران - امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس هر چه می خواهی بگو. البته درباره هر چیزی اول فکر کن . هر چه که بخواهی در قرآن مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست می شه ولی من می خواهم که همیشه خوب فکر کنی . مثلا وقتی یک نفر به تو حرفی می زند زود ناراحت نشو درباره اش فکر کن ببین آیا واقعا این حرف درسته یا نه . البته بوسیله ایمانی که به خدا داری.<br />
<br />
ملیحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد . اما برگردیم سرحرف اول اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست حتما به او کمک کن . تا میتونی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که می شناسی و یا نمی شناسی خوبی کن. نگذار کسی از تو ناراحت بشه و برنجه.<br />
<br />
هر کسی که به تو بدی می کند حتما از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خودش پشیمون شد از او ناراحت نشو. هرگز بخاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.<br />
<br />
ملیحه جون در این دنیا فقط پاکی، صداقت ،ایمان ، محبت به مردم ، جان دادن در راه وطن ، عبادت باقی می ماند. تا می تونی به مردم کمک کن . حجاب ، حجاب را خیلی زیاد رعایت کن . اگه شده نان خشک بخور ولی دوستت ، فامیلت را که چیزی نداره، کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده. تا میتونی خیلی خیلی عمیق درباره چیزی فکر کن. همیشه سنگین باش. زود از کسی ناراحت نشو از او بپرس که مثلا چرا اینکار را کردی و بعد درباره آن فکر کن و تصمیم بگیر. . .<br />
<br />
. . . ملیحه به خدا قسم به فکر تو هستم ولی می گویم شاید من مردم باید ملیحه ام همیشه خوشبخت باشد . هرگز اشتباه فکر نکند . همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند . چون جز این راه راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد .<br />
<br />
ملیحه باید مجددا قول بدهی که همیشه با حجاب باشی . همیشه با ایمان باشی . همیشه به مردم کمک کنی . به همه محبت کنی . در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست . . .<br />
<br />
. . .  اگه می خواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرفهایم گوش کنی . ملیحه هرچقدر میتونی درس بخون . درس بخون درس بخون . خوب فکر کن . به مردم کمک کن . کمک کن . خوب قضاوت کن . همیشه از خدا کمک بخواه . حتما نماز بخون . راه خدا را هرگز فراموش نکن . . .<br />
<br />
. . . همیشه بخاطرت این کلمات بسیار شیرین و پر ارزش را بسپار « کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد ، یعنی طوری با آنها رفتار کند که رضایت آنها را جلب نماید ، همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود . . .<br />
<br />
ملیحه مهربانم هروقت نماز میخونی برام دعا کن .<br />
<br />
بیادت داغ بر دل می نشانم     زدیده خون به دامن می فشانم<br />
<br />
چو نی گر نالم از سوز جدایی        نیستان را به آتش می کشانم<br />
<br />
<br />
<br />
بهمن ماه  سال 1388 شهاب حسيني بازيگر سينما و تلويزيون كه  از طرف هيات داوران نخستين جشنواره فيلم‌هاي تلويزيوني به عنوان بهترين بازيگر نقش اول مرد براي فيلم تنهايي برگزيده شده بود ، جايزه خود را به همسر خلبان شهيد عباس بابايي تقديم كرد...<br />
<br />
<br />
 <br />
<br />
خاطره خواندنی رهبر معظم انقلاب از شهید بابایی<br />
همزمان با آغاز اردوهای بازدید از مناطق عملیاتی دفاع مقدس (راهیان نور) پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در ویژه‌نامه‌ای با عنوان «پلاک» خاطراتی خواندنی از رهبر معظم انقلاب و سایر همرزمان شهید بابایی منتشر کرد.<br />
<br />
همزمان با آغاز اردوهای بازدید از مناطق عملیاتی دفاع مقدس (راهیان نور)، پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب که در ویژه‌نامه‌ای با عنوان «پلاک»، به مرور رهنمودهای حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره روایتگری سیره‌ی شهدا، خاطرات و روایت معظم‌له از پنج فرمانده سال‌های دفاع مقدس، بخشی از وصیت‌نامه‌ی این شهدا و خاطره‌ی کوتاهی از زبان شهید یا هم‌رزمان آن‌ها می‌پردازد، خاطراتی خواندنی از شهید بابایی منتشر کرده است که در زیر می خوانید:<br />
<br />
<br />
به بابایی درجه ندهند، پس به ما بدهند؟!<br />
<br />
مدتی بود که سرهنگ بابایی در پست معاونت عملیات و نماینده فرمانده نیروی هوایی در قرارگاه خاتم‌الانبیا مشغول به کار بودند. ایشان برای انجام کارهای لجستیکی از تهران تقاضای کمک کرده بود. پس از چند روز دو سرهنگ نیروی هوایی با مقداری تجهیزات به قرارگاه رسیدند. شهید بابایی با ظاهر همیشگی‌اش، یعنی لباس ساده بسیجی و سر تراشیده در داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن می‌‌خواند. آن دو سرهنگ بی‌آنکه بدانند آن بسیجی، سرهنگ بابایی است، در حال گفت‌‌و‌‌گو با هم بودند. یکی از آن‌ها گفت:<br />
- شما بابایی را می‌شناسید؟<br />
<br />
آن دیگری پاسخ داد:<br />
<br />
<br />
- نه، ولی شنیدم از همین فرمانده‌‌هاست که درجه تشویقی گرفته‌‌اند! اول سروان بوده. دو درجه به او دادند و شده فرمانده پایگاه اصفهان. دوباره درجه گرفته و الآن شده معاونت عملیات.<br />
<br />
سرهنگ اولی گفت:<br />
<br />
<br />
- خب دیگه اگر به او درجه ندهند می‌‌خواهند به من و تو بدهند. بعد بیست و هفت سال خدمت، تازه شده‌ایم سرهنگ ‌دو؛ آقایون ده سال نیست که آمده‌اند و سرهنگ‌تمام شده‌اند!<br />
<br />
<br />
بابایی با شنیدن صحبت‌‌های این دو سرهنگ، قرآن را بست و به بیرون قرارگاه رفت. از حرف‌هایی که این دو سرهنگ با هم می‌‌زدند خیلی ناراحت شدم؛ ولی از آن‌جایی که اخلاق شهید بابایی را می‌‌دانستم، او را معرفی نکردم. به دنبال او از قرارگاه بیرون رفتم و دیدم در پشت یکی از خاک‌ریزها در جلو قرارگاه دو زانو نشسته و دعا می‌‌کند. دانستم که برای هدایت این دو سرهنگ دعا می‌‌کند. با دیدن این منظره نتوانستم خودم را کنترل کنم و به داخل قرارگاه برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم:<br />
<br />
- آنکس که پشت سرش بد می‌‌گفتید همان بسیجی بود که در آن گوشه نشسته بود و قرآن می‌‌خواند. آن‌ها با شنیدن حرف من کمی جا خوردند؛ ولی باورشان نشده بود. از من خواستند تا واقعیت را بگویم. وقتی مطمئن شدند با شتاب نزد شهید بابایی رفتند. من از دور می‌‌دیدم که آن دو مرتب از بابایی عذرخواهی می‌‌کردند و او با مهربانی و چهره‌‌ای خندان با آن‌ها صحبت می‌کرد؛ گویا اصلاً هیچ حرفی از آن دو نشنیده است.<br />
<br />
خاطره‌ای از ستوان عظیم دربندسری، برگرفته از کتاب «پرواز تا بی‌نهایت»<br />
<br />
شهید بابایی به روایت رهبر انقلاب<br />
<br />
سال 61 شهید بابایى را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکارى اصفهان. درجه‌ى این جوان حزب‌اللهى سرگردى بود، که او را به سرهنگ تمامى ارتقاء دادیم. آن‌وقت آخرین درجه‌ى ما سرهنگ تمامى بود. مرحوم بابایى سرش را مى‌تراشید و ریش مى‌گذاشت.<br />
<br />
<br />
بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختى بود. دل همه مى‌لرزید؛ دل خود من هم که اصرار داشتم، مى‌لرزید، که آیا مى‌تواند؟ اما توانست. وقتى بنى‌صدر فرمانده بود، کار مشکل‌تر بود. افرادى بودند که دل صافى نداشتند و ناسازگارى و اذیت مى‌کردند؛ حرف مى‌زدند، اما کار نمى‌کردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‌یى از این قضایا را نقل کرد. خلبانى بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبان‌هایى بود که از اول با نظام ناسازگارى داشت .<br />
<br />
شهید عباس بابایى با او گرم گرفت و محبت کرد؛ حتى یک شب او را با خود به مراسم دعاى کمیل برده بود؛ با این‌که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایى تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه‌ى خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامى‌ها این چیزها خیلى مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلبا و روحا تسلیم بابایى شده بود.<br />
<br />
شهید بابایى مى‌گفت دیدم در دعاى کمیل شانه‌هایش از گریه مى‌لرزد و اشک مى‌ریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس! دعا کن من شهید بشوم! این را بابایى پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلى‌علیین الهى است؛ اما بنده که سى سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیاى خاکى گیر کرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوى این‌گونه است. خود عباس بابایى هم همین‌طور بود؛ او هم یک انسان واقعا مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.<br />
<br />
خاطرات عباس بابایی در آمریکا<br />
<br />
<br />
تولد : 14 آذر 1329<br />
اعزام به آمریکا جهت تکمیل دوره خلبانی : 1348<br />
بازگشت به ایران : 1351<br />
ازدواج با صدیقه (ملیحه ) حکمت: 4 شهریور 1354<br />
شهادت : 15 مرداد 1366<br />
<br />
<br />
شهید عباس بابایی، بزرگ مردی که در مکتب شهادت پرورش یافت مجاهدی که زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت. مرد وارسته ای که سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و کرامت بود، رزمنده ای که دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ با نفس اماره ی خویش. از آن زمان که خود را شناخت کوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد. به راستی او گمنام، اما آشنای همه بود. از آن روستاییِ ساده دل، تا آن خلبان دلیر و بی باک.<br />
<br />
<br />
شهید بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد. شهید بابایی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می بایست به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می شد. آمریکایی ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می کردند، اما واقعیت چیز دیگری بود.<br />
<br />
<br />
چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریکا بیزار بود. هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای بند است.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
همچنین اشاره کرده که او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند، که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف کرده است: «دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد.<br />
<br />
<br />
او پرسش هایی کرد که من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می کردم که رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد<br />
<br />
. <br />
گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟ گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. سرلشکر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی که در دفاع از نظام، سرکوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ 8/2/1366، به درجه سرتیپی مفتخر گردید. تیمسار بابایی معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به هنگام بازگشت از یک مأموریت برون مرزی، هدف گلوله ضد هوایی قرار گرفت و به شهادت رسید. تیمسار عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عید قربان همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه کار اجرای عملیات، با یک فروند هواپیمای آموزشی اف–5 از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تیمسار بابایی پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید<br />
<br />
یکی از راویان مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای تیمسار بابایی و اختلالی که در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد، پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام کرد که یک فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط کرد برای کمک به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریعتر اقدام نمایید. مدت کوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود که فرد مذکور مجدداً تماس گرفت و در حالی که گریه امانش نمی داد گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست، ولی یک از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل کابین به شهادت رسیده است.»<br />
<br />
<br />
<img src="http://www.askquran.ir/gallery/images/23727/1_babaee1.jpg" border="0" alt="[تصویر: 1_babaee1.jpg]" /><br />
<br />
<br />
راوی در مورد بازتاب شهادت تیمسار بابایی در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخی از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه ای مشغول بررسی عملیات بودند که تلفنی خبر شهادت تیمسار بابایی به اطلاع برادر رحیم رسید . با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشک در چشمان حاضرین به خصوص آنان که آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند ، حلقه زد.» نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری های بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: «تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.» بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز در روز عید قربان، به آروزی بزرگ خود که مقام شهادت بود نائل گردید و نام پرآوازه اش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه شد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[تولد : 14 آذر 1329<br />
اعزام به آمریکا جهت تکمیل دوره خلبانی : 1348<br />
بازگشت به ایران : 1351<br />
ازدواج با صدیقه (ملیحه ) حکمت: 4 شهریور 1354<br />
شهادت : 15 مرداد 1366<br />
<br />
امیر سرلشکر عباس بابایی به سال 1329در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود و در عید قربان سال 1366 ، در حالی که فرماندهی عملیات کل نیروی هوایی ارتش را بر عهده داشت ، حین انجام یک عملیات هوایی برون مرزی ، از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله ضد هوایی قرار گرفت و شربت شهادت نوشید.آن چه می خوانید متن کامل تنها وصیت نامه به جا مانده از این شهید عزیز است.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
وصيت‌نامه شهید  تیمسار خلبان عباس بابايی:<br />
<br />
بسم الله الرحمن الرحيم<br />
<br />
انا لله و انا اليه راجعون<br />
<br />
خدايا! خدايا! تو را به جان مهدي (عج) تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگه دار.<br />
<br />
به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت مي‌کشم وصيت‌نامه بنويسم. حال سخنانم را براي<br />
<br />
خدا در چند جمله انشاءالله خلاصه مي‌کنم.<br />
<br />
خدايا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.<br />
<br />
خدايا! همسر و فرزندانم را به تو مي‌سپارم.<br />
<br />
خدايا! در اين دنيا چيزي ندارم، هرچه هست از آن توست.<br />
<br />
پدر و مادر عزيزم! ما خيلي به اين انقلاب بدهکاريم.<br />
<br />
عباس بابايي <br />
۲۲/۴/۶۱ <br />
۲۱ ماه مبارک رمضان<br />
<br />
<br />
<img src="http://centralweb.persiangig.com/Shahid/shahidAbbasBabaeeby%20shiadesign.ir.jpg" border="0" alt="[تصویر: shahidAbbasBabaeeby%20shiadesign.ir.jpg]" /><br />
<br />
 <br />
 <br />
<br />
همسرم ! راه خدا را انتخاب کن که جز این راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.<br />
<br />
. . . ملیحه جان همانطوری که میدانی احترام مادر واجب است . اگر انسان کوچکترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت می شود مادراست که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه اش می باشد. . .<br />
<br />
. . . ملیحه جان اگر مثلا نیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتما از قرآن مجید و سخنان پیامبران - امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس هر چه می خواهی بگو. البته درباره هر چیزی اول فکر کن . هر چه که بخواهی در قرآن مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست می شه ولی من می خواهم که همیشه خوب فکر کنی . مثلا وقتی یک نفر به تو حرفی می زند زود ناراحت نشو درباره اش فکر کن ببین آیا واقعا این حرف درسته یا نه . البته بوسیله ایمانی که به خدا داری.<br />
<br />
ملیحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد . اما برگردیم سرحرف اول اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست حتما به او کمک کن . تا میتونی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که می شناسی و یا نمی شناسی خوبی کن. نگذار کسی از تو ناراحت بشه و برنجه.<br />
<br />
هر کسی که به تو بدی می کند حتما از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خودش پشیمون شد از او ناراحت نشو. هرگز بخاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.<br />
<br />
ملیحه جون در این دنیا فقط پاکی، صداقت ،ایمان ، محبت به مردم ، جان دادن در راه وطن ، عبادت باقی می ماند. تا می تونی به مردم کمک کن . حجاب ، حجاب را خیلی زیاد رعایت کن . اگه شده نان خشک بخور ولی دوستت ، فامیلت را که چیزی نداره، کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده. تا میتونی خیلی خیلی عمیق درباره چیزی فکر کن. همیشه سنگین باش. زود از کسی ناراحت نشو از او بپرس که مثلا چرا اینکار را کردی و بعد درباره آن فکر کن و تصمیم بگیر. . .<br />
<br />
. . . ملیحه به خدا قسم به فکر تو هستم ولی می گویم شاید من مردم باید ملیحه ام همیشه خوشبخت باشد . هرگز اشتباه فکر نکند . همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند . چون جز این راه راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد .<br />
<br />
ملیحه باید مجددا قول بدهی که همیشه با حجاب باشی . همیشه با ایمان باشی . همیشه به مردم کمک کنی . به همه محبت کنی . در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست . . .<br />
<br />
. . .  اگه می خواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرفهایم گوش کنی . ملیحه هرچقدر میتونی درس بخون . درس بخون درس بخون . خوب فکر کن . به مردم کمک کن . کمک کن . خوب قضاوت کن . همیشه از خدا کمک بخواه . حتما نماز بخون . راه خدا را هرگز فراموش نکن . . .<br />
<br />
. . . همیشه بخاطرت این کلمات بسیار شیرین و پر ارزش را بسپار « کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد ، یعنی طوری با آنها رفتار کند که رضایت آنها را جلب نماید ، همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود . . .<br />
<br />
ملیحه مهربانم هروقت نماز میخونی برام دعا کن .<br />
<br />
بیادت داغ بر دل می نشانم     زدیده خون به دامن می فشانم<br />
<br />
چو نی گر نالم از سوز جدایی        نیستان را به آتش می کشانم<br />
<br />
<br />
<br />
بهمن ماه  سال 1388 شهاب حسيني بازيگر سينما و تلويزيون كه  از طرف هيات داوران نخستين جشنواره فيلم‌هاي تلويزيوني به عنوان بهترين بازيگر نقش اول مرد براي فيلم تنهايي برگزيده شده بود ، جايزه خود را به همسر خلبان شهيد عباس بابايي تقديم كرد...<br />
<br />
<br />
 <br />
<br />
خاطره خواندنی رهبر معظم انقلاب از شهید بابایی<br />
همزمان با آغاز اردوهای بازدید از مناطق عملیاتی دفاع مقدس (راهیان نور) پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در ویژه‌نامه‌ای با عنوان «پلاک» خاطراتی خواندنی از رهبر معظم انقلاب و سایر همرزمان شهید بابایی منتشر کرد.<br />
<br />
همزمان با آغاز اردوهای بازدید از مناطق عملیاتی دفاع مقدس (راهیان نور)، پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب که در ویژه‌نامه‌ای با عنوان «پلاک»، به مرور رهنمودهای حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره روایتگری سیره‌ی شهدا، خاطرات و روایت معظم‌له از پنج فرمانده سال‌های دفاع مقدس، بخشی از وصیت‌نامه‌ی این شهدا و خاطره‌ی کوتاهی از زبان شهید یا هم‌رزمان آن‌ها می‌پردازد، خاطراتی خواندنی از شهید بابایی منتشر کرده است که در زیر می خوانید:<br />
<br />
<br />
به بابایی درجه ندهند، پس به ما بدهند؟!<br />
<br />
مدتی بود که سرهنگ بابایی در پست معاونت عملیات و نماینده فرمانده نیروی هوایی در قرارگاه خاتم‌الانبیا مشغول به کار بودند. ایشان برای انجام کارهای لجستیکی از تهران تقاضای کمک کرده بود. پس از چند روز دو سرهنگ نیروی هوایی با مقداری تجهیزات به قرارگاه رسیدند. شهید بابایی با ظاهر همیشگی‌اش، یعنی لباس ساده بسیجی و سر تراشیده در داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن می‌‌خواند. آن دو سرهنگ بی‌آنکه بدانند آن بسیجی، سرهنگ بابایی است، در حال گفت‌‌و‌‌گو با هم بودند. یکی از آن‌ها گفت:<br />
- شما بابایی را می‌شناسید؟<br />
<br />
آن دیگری پاسخ داد:<br />
<br />
<br />
- نه، ولی شنیدم از همین فرمانده‌‌هاست که درجه تشویقی گرفته‌‌اند! اول سروان بوده. دو درجه به او دادند و شده فرمانده پایگاه اصفهان. دوباره درجه گرفته و الآن شده معاونت عملیات.<br />
<br />
سرهنگ اولی گفت:<br />
<br />
<br />
- خب دیگه اگر به او درجه ندهند می‌‌خواهند به من و تو بدهند. بعد بیست و هفت سال خدمت، تازه شده‌ایم سرهنگ ‌دو؛ آقایون ده سال نیست که آمده‌اند و سرهنگ‌تمام شده‌اند!<br />
<br />
<br />
بابایی با شنیدن صحبت‌‌های این دو سرهنگ، قرآن را بست و به بیرون قرارگاه رفت. از حرف‌هایی که این دو سرهنگ با هم می‌‌زدند خیلی ناراحت شدم؛ ولی از آن‌جایی که اخلاق شهید بابایی را می‌‌دانستم، او را معرفی نکردم. به دنبال او از قرارگاه بیرون رفتم و دیدم در پشت یکی از خاک‌ریزها در جلو قرارگاه دو زانو نشسته و دعا می‌‌کند. دانستم که برای هدایت این دو سرهنگ دعا می‌‌کند. با دیدن این منظره نتوانستم خودم را کنترل کنم و به داخل قرارگاه برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم:<br />
<br />
- آنکس که پشت سرش بد می‌‌گفتید همان بسیجی بود که در آن گوشه نشسته بود و قرآن می‌‌خواند. آن‌ها با شنیدن حرف من کمی جا خوردند؛ ولی باورشان نشده بود. از من خواستند تا واقعیت را بگویم. وقتی مطمئن شدند با شتاب نزد شهید بابایی رفتند. من از دور می‌‌دیدم که آن دو مرتب از بابایی عذرخواهی می‌‌کردند و او با مهربانی و چهره‌‌ای خندان با آن‌ها صحبت می‌کرد؛ گویا اصلاً هیچ حرفی از آن دو نشنیده است.<br />
<br />
خاطره‌ای از ستوان عظیم دربندسری، برگرفته از کتاب «پرواز تا بی‌نهایت»<br />
<br />
شهید بابایی به روایت رهبر انقلاب<br />
<br />
سال 61 شهید بابایى را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکارى اصفهان. درجه‌ى این جوان حزب‌اللهى سرگردى بود، که او را به سرهنگ تمامى ارتقاء دادیم. آن‌وقت آخرین درجه‌ى ما سرهنگ تمامى بود. مرحوم بابایى سرش را مى‌تراشید و ریش مى‌گذاشت.<br />
<br />
<br />
بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختى بود. دل همه مى‌لرزید؛ دل خود من هم که اصرار داشتم، مى‌لرزید، که آیا مى‌تواند؟ اما توانست. وقتى بنى‌صدر فرمانده بود، کار مشکل‌تر بود. افرادى بودند که دل صافى نداشتند و ناسازگارى و اذیت مى‌کردند؛ حرف مى‌زدند، اما کار نمى‌کردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‌یى از این قضایا را نقل کرد. خلبانى بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبان‌هایى بود که از اول با نظام ناسازگارى داشت .<br />
<br />
شهید عباس بابایى با او گرم گرفت و محبت کرد؛ حتى یک شب او را با خود به مراسم دعاى کمیل برده بود؛ با این‌که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایى تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه‌ى خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامى‌ها این چیزها خیلى مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلبا و روحا تسلیم بابایى شده بود.<br />
<br />
شهید بابایى مى‌گفت دیدم در دعاى کمیل شانه‌هایش از گریه مى‌لرزد و اشک مى‌ریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس! دعا کن من شهید بشوم! این را بابایى پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلى‌علیین الهى است؛ اما بنده که سى سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیاى خاکى گیر کرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوى این‌گونه است. خود عباس بابایى هم همین‌طور بود؛ او هم یک انسان واقعا مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.<br />
<br />
خاطرات عباس بابایی در آمریکا<br />
<br />
<br />
تولد : 14 آذر 1329<br />
اعزام به آمریکا جهت تکمیل دوره خلبانی : 1348<br />
بازگشت به ایران : 1351<br />
ازدواج با صدیقه (ملیحه ) حکمت: 4 شهریور 1354<br />
شهادت : 15 مرداد 1366<br />
<br />
<br />
شهید عباس بابایی، بزرگ مردی که در مکتب شهادت پرورش یافت مجاهدی که زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت. مرد وارسته ای که سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و کرامت بود، رزمنده ای که دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ با نفس اماره ی خویش. از آن زمان که خود را شناخت کوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد. به راستی او گمنام، اما آشنای همه بود. از آن روستاییِ ساده دل، تا آن خلبان دلیر و بی باک.<br />
<br />
<br />
شهید بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد. شهید بابایی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می بایست به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می شد. آمریکایی ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می کردند، اما واقعیت چیز دیگری بود.<br />
<br />
<br />
چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریکا بیزار بود. هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای بند است.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
همچنین اشاره کرده که او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند، که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف کرده است: «دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد.<br />
<br />
<br />
او پرسش هایی کرد که من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می کردم که رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد<br />
<br />
. <br />
گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟ گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. سرلشکر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی که در دفاع از نظام، سرکوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ 8/2/1366، به درجه سرتیپی مفتخر گردید. تیمسار بابایی معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به هنگام بازگشت از یک مأموریت برون مرزی، هدف گلوله ضد هوایی قرار گرفت و به شهادت رسید. تیمسار عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عید قربان همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه کار اجرای عملیات، با یک فروند هواپیمای آموزشی اف–5 از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تیمسار بابایی پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید<br />
<br />
یکی از راویان مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای تیمسار بابایی و اختلالی که در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد، پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام کرد که یک فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط کرد برای کمک به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریعتر اقدام نمایید. مدت کوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود که فرد مذکور مجدداً تماس گرفت و در حالی که گریه امانش نمی داد گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست، ولی یک از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل کابین به شهادت رسیده است.»<br />
<br />
<br />
<img src="http://www.askquran.ir/gallery/images/23727/1_babaee1.jpg" border="0" alt="[تصویر: 1_babaee1.jpg]" /><br />
<br />
<br />
راوی در مورد بازتاب شهادت تیمسار بابایی در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخی از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه ای مشغول بررسی عملیات بودند که تلفنی خبر شهادت تیمسار بابایی به اطلاع برادر رحیم رسید . با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشک در چشمان حاضرین به خصوص آنان که آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند ، حلقه زد.» نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری های بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: «تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.» بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز در روز عید قربان، به آروزی بزرگ خود که مقام شهادت بود نائل گردید و نام پرآوازه اش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه شد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شهید عباس دوران]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=352</link>
			<pubDate>Sun, 06 May 2012 04:23:19 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=352</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182009_495.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182009_495.jpg]" /><br />
كاظمیان با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. حالا نوبت او بود تا مردانگیش را، شجاعتش را، وگذشتش را برای همیشه برتاریخ ایران ثبت كند. او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیمایش را كه دیگر نه موشكی برایش مانده بود ونه گلوله ای به ساختمان هتل بغداد كوبید. تا مطمئن باشد اجلاس غیر متعهدها منحل خواهد شد كه شد. سردار دلاور 40 ساله ایران در روز سی‌ام تیر ماه سال 1361 در راه عشق به وطن كه تمام وجود او را در بر گرفته بود، راه شهادت را در پیش گرفت و برگ زرینی از تاریخ این ملك اهورایی را رقم زد.<br />
آینده:<br />
 هر ثانیه این سرزمین، رشادتها دیده است، هر روز این سرزمین به شهادتها گذشته است، هر جای این سرزمین جوانانی را در آغوش گرفته است كه شربت شهادت را برای سرافرازی میهن خوش سر كشیدند و آزاد پر كشیدند. ایران سرزمین حماسه هاست، سرزمینی كه از دیر باز بیشه شیران دلیری بوده است كه به راه وطن غرش  دشمن سوز سر دادند و نگذاشتند كه حتی یك وجب از خاك ایران به دست دشمنان افتد. ایران همان خوزستان 36 میلیون نفری است، ایران همان دشت چالدران است و رستم كلاه چرمینه، ایران خرمشهر است و جهان آرا، ایران مهد رشادت است برای سرافرازی خاك و ملت.<br />
 <img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182010_775.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182010_775.jpg]" /><br />
<br />
نیروی هوایی ایران نیز از زمان تاسیس تا به امروز، در برگ برگ، تاریخ پر فراز و نشیب خود رشادتهای بسیاری نموده  و مردانی را به خود دیده كه بی باكیشان  و مهارتشان در پرواز شُهره خاص و عام بوده است. تیز پروازانی همانند شهید خلبان بابائیان، شهید خلبان حسین خرازی (كسی كه بعد از شهادتش در عراق جشن عمومی برگزار شد) و بسیاری دیگر كه حماسه ها آفریدند و آنچنان بال های پرنده های آهنین خود بر پهنه این سرزمین گستردند كه اجازه ندادن كه حتی یك وجب از خاك ایران به دست دشمن افتد.<br />
<br />
در ایجا ما از مردی سخن خواهیم گفت كه خواب را بر خود صدام نیز حرام كرده بود  و عراقی ها برای سر او جایزه تعیین كرده بودن،  شخصی كه هیچ باكی از پرواز بر فراز آسمان دشمن نداشت  و همیشه  می گفت: "اگرخلبان ترس نداشته باشد وكمی هم شانس یاراوباشد، عراقی ها نمی توانند اورابزنند واگرهم بزنند، این هواپیما تا نود درصد قابل پروازبه یك نقطه ی safe درخاك خودی است وفرصتی برای ترك هواپیما وجود دارد". اونمی ترسید، ازهیچ چیز. واین رابقیه هم می دانستند برای همین بود كه همه جا حرف ازاو بود وبرای همین بود كه برعكس عادت دیرینه ی ما، ازاو قبل ازشهادتش نیمچه تجلیلی كردند وحتی خیابانی را درزادگاهش، به نامش نامگذاری كردند. برای همین بود كه همیشه اولین داوطلب پروازها بود و ازبس پریده بود دیسك كمرگرفته بود. آری دیسك كمر ، كسی فكرش رانمی كرد صندلی خلبان هم - مثل صندلی راننده های بیابان - بتواند مردی را گرفتار دیسك كمر كند، آن قدركه مرد نتواند به راحتی سرپایش بایستد، خودش هم نمی توانست چنین حالتی راتصوركند ، اما جنگ خیلی چیزها را ثابت كرد. ثابت كرد كه می شود آن قدر داوطلبانه درپروازهای بی داوطلب شركت كرد كه قامتت صاف ایستادن رافراموش كند.<br />
  <br />
<img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182011_379.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182011_379.jpg]" /><br />
عباس دوران كه بود؟ محل تولد: شیراز / استان فارس ، تاریخ تولد:  1329 <br />
محل شهادت: بغداد، تاریخ شهادت: 30/4/1361   ، مزار شهید: شیراز  ، طول مدت حیات: 40 سال<br />
<br />
 <img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182012_956.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182012_956.jpg]" /><br />
                                           <br />
<br />
خلبان شهید عباس دوران ، دلاور تیز پرواز نیروی هوایی ایران<br />
<br />
سال 1329 بود، كه عباس پا به عرصه هستی نهاد. مادر با شوق فراوان به تربیت او همت گماشت و عباس در شهر زیبای شیراز دوران شیرین كودكی را پشت سر نهاد. سال 1351 بعد از اتمام تحصیلات به دانشگاه خلبانی نیروی هوایی ارتش رفت، با اتمام دوره مقدماتی جهت ادامه تحصیل به امریكا اعزام شد و با اخذ نشان و گواهی‌نامه خلبانی به ایران بازگشت.تا از خاك پاك كشور خود محافظت نماید.با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شكاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شكاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یك صد سورتی پرواز جنگ انجام داد. دوران در تاریخ 7/9/1359 اسكله «الامیه» و «البكر» را غرق كرد و در عملیات فتح‌المبین حماسه آفرید.<br />
<br />
 <br />
 شهیدان عباس دوران و یاسینی، قبل از انجام ماموریت خود به تاریخ 7 آذر ماه 1359<br />
<br />
كنفرانس سران كشورهای غیر متعهد در بغداد و رجز خوانی صدام<br />
<br />
در سال 1361 عراق با وجود  مخالف ایران  میزبانی كنفرانس سران كشورهای غیر متعهد را به عهده گرفت، یكی از شرایط   واگذاری میزبانی اجلاس غیر متعهدها ، امن بودن محل برگزاری اجلاس بود. ایران با طرح این مسئله كه عراق در حال جنگ است و شهر بغداد نا امن می باشد مخالفت شدید خود را با برگذاری اجلاس در عراق اعلام كرده بود، اما بعثی ها با تبلیغات وسیعی كه انجام داده بودند  توانسته بودند كشورهای عضو غیر متعهد ها را راضی كنند كه اجلاس در بغداد برگذار شود، عراقی ها از دوره قبل این اجلاس كه در هند برگزار شده بود ، تبلیغات خود را شروع كرده بودند  و با پخش كتابچه ها و اعلامیه های ضد ایرانی در بین نمایندگان اعضای غیر متعهدها در كنفرانس هند ، تمامی افكار اعضا را بر ضد ایران شورانده بودند (هر چند كه كشورهای بسیاری كه امروزه ادعای دوستی با ایران را دارند در آن زمان دشمن درجه یك محسوب می شدند).<br />
<br />
عراقی ها با بیان این موضوع كه حتی یك پرنده هم جرات پرواز بر فراز آسمان بغداد را ندارد ، این شهر را امن توصیف كرده بودند و از چندی  قبل از تشكیل كنفرانس در بغداد ، با كشیدن خبرنگاران شبكه های بین المللی به بغداد دست به تبلیغات وسیعی زده بودند. ایران نیز سعی داشت  با نا امن كردن آسمان بغداد برگذاری اجلاس را در این شهر غیر ممكن سازد تا عراقی ها نتوانند به اهداف شوم خود در این كنفرانس برسند. كه با وجود دلاوری همچون عباس دوران به هدف خود رسید.<br />
<br />
 <br />
<img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182013_709.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182013_709.jpg]" /><br />
عباس دوران و درهم كوبیدن بغداد<br />
<br />
در تاریخ 30/4/1361 عاشقانه برای انجام مأموریت حاضر شد هدف موردنظر او بغداد بود . به همین علت صاعقه‌وار از سد دفاع هوایی پایتخت عراق گذشت و شهر را بمباران نمود . اما اصابت موشك عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران شجاعانه به طرف پالایشگاه الدوره پرواز نمود .تمام بمب‌ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می‌سوخت . باز هم به كابین عقبش نگاه كرد.<br />
<br />
<br />
 <img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182014_579.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182014_579.jpg]" /><br />
<br />
شاید برای باردوم یاسوم، شاید. تمام لحظه هایش را ورق زد. می توانست مثل پروازSM 21 مهر59  یا پروازCAS 24 مهر 59 - یا خیلی پروازهای دیگر- هواپیمایش را دودستی نگه دارد، با نیروی خودی هماهنگ كند وآهسته آهسته تا نزدیك ترین نقطه ی خودی برساندش. هنوزهم یادش بود چقدربرای خریدن این هواپیماها هزینه شده است وچقدربرای راه انداختن آن ها بدون یانكی ها. هنوزهم مثل هرروزوهرشب، قدرخودش را می دانست وقدركمكش را وقدرعشق مثال زدنیش، همسرش، مهنازش را.<br />
<br />
ای كاش مطمئن بودكه همین قدركافیست. ای كاش دلش رضایت می داد برگردد یا لااقل eject كند. و منتظربماند تا شاید اجلاس بغداد منحل شود.اما خوب می دانست كه نباید دل به بازی سرنوشت بسپارد.<br />
<br />
كاظمیان با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. حالا نوبت او بود تا مردانگیش را، شجاعتش را، وگذشتش را برای همیشه برتاریخ ایران ثبت كند.  او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیمایش را كه دیگر نه موشكی برایش مانده بود ونه  گلوله ای به ساختمان هتل بغداد كوبید. تا مطمئن باشد اجلاس غیر متعهدها منحل خواهد شد كه شد. سردار دلاور 40 ساله ایران در روز سی‌ام تیر ماه سال 1361 در راه عشق به وطن كه تمام وجود او را در بر گرفته بود، راه شهادت را در پیش گرفت و برگ زرینی از تاریخ این ملك اهورایی را رقم زد.<br />
<br />
بعد از این واقعه فضای شهر بغداد در هاله‌ای از دود فرو رفت، و تبلیغات صدام در مورد امنیت بغداد نقش بر آب شد .بدین‌ترتیب اجلاس سران غیرمتعهدها به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نگردید. بعد از بیست سال تنها قطعه‌ای از استخوان پا به همراه تكه‌ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاك سپردند.<br />
<br />
<br />
كربلا، كربلا ما داریم میاییم                            كربلا، كربلا ما داریم میاییم<br />
<br />
كربلا، كربلا ما داریم میاییم                            اسرای مظلوم ما داریم میاییم<br />
<br />
صفدری، حزب اسلامی و یاران دادیم               هفتادودو سردار هفتم تیر دادیم<br />
<br />
بهشتی، مفتح، مطهری ها دادیم                   مصطفی خمینی، رجایی، باهنر ها دادیم<br />
<br />
دستغیب، صدوقی، اشرفی، مدنی ها دادیم      منتظر، محمد، اندرزگوها دادیم<br />
<br />
كربلا ، كربلا ما داریم میاییم                           كربلا، كربلا ما داریم میاییم<br />
<br />
قدوسی، هاشمی، كلاهدوزها دادیم               عراقی با چمران، جهان آرا دادیم<br />
<br />
نامجو، فكوری، فلاحی، قرنی ها دادیم             شیرودی، شریعت، عباس دوران دادیم<br />
<br />
نزدیك لشكر كربلا ما جوون ها دادیم                پیروان علی با حسین نوجوون ها دادیم<br />
<br />
ارتشی هم سپاه، بسیجی ها دادیم<br />
<br />
كربلا، كربلا ما داریم میاییم                            كربلا، كربلا ما داریم میاییم<br />
<br />
بسیجی عاشق كربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام ها. نه كربلا حرم حق است و هیچ كس را جز یاران امام حسین(ع) راهی به سوی حقیقت نیست....]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182009_495.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182009_495.jpg]" /><br />
كاظمیان با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. حالا نوبت او بود تا مردانگیش را، شجاعتش را، وگذشتش را برای همیشه برتاریخ ایران ثبت كند. او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیمایش را كه دیگر نه موشكی برایش مانده بود ونه گلوله ای به ساختمان هتل بغداد كوبید. تا مطمئن باشد اجلاس غیر متعهدها منحل خواهد شد كه شد. سردار دلاور 40 ساله ایران در روز سی‌ام تیر ماه سال 1361 در راه عشق به وطن كه تمام وجود او را در بر گرفته بود، راه شهادت را در پیش گرفت و برگ زرینی از تاریخ این ملك اهورایی را رقم زد.<br />
آینده:<br />
 هر ثانیه این سرزمین، رشادتها دیده است، هر روز این سرزمین به شهادتها گذشته است، هر جای این سرزمین جوانانی را در آغوش گرفته است كه شربت شهادت را برای سرافرازی میهن خوش سر كشیدند و آزاد پر كشیدند. ایران سرزمین حماسه هاست، سرزمینی كه از دیر باز بیشه شیران دلیری بوده است كه به راه وطن غرش  دشمن سوز سر دادند و نگذاشتند كه حتی یك وجب از خاك ایران به دست دشمنان افتد. ایران همان خوزستان 36 میلیون نفری است، ایران همان دشت چالدران است و رستم كلاه چرمینه، ایران خرمشهر است و جهان آرا، ایران مهد رشادت است برای سرافرازی خاك و ملت.<br />
 <img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182010_775.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182010_775.jpg]" /><br />
<br />
نیروی هوایی ایران نیز از زمان تاسیس تا به امروز، در برگ برگ، تاریخ پر فراز و نشیب خود رشادتهای بسیاری نموده  و مردانی را به خود دیده كه بی باكیشان  و مهارتشان در پرواز شُهره خاص و عام بوده است. تیز پروازانی همانند شهید خلبان بابائیان، شهید خلبان حسین خرازی (كسی كه بعد از شهادتش در عراق جشن عمومی برگزار شد) و بسیاری دیگر كه حماسه ها آفریدند و آنچنان بال های پرنده های آهنین خود بر پهنه این سرزمین گستردند كه اجازه ندادن كه حتی یك وجب از خاك ایران به دست دشمن افتد.<br />
<br />
در ایجا ما از مردی سخن خواهیم گفت كه خواب را بر خود صدام نیز حرام كرده بود  و عراقی ها برای سر او جایزه تعیین كرده بودن،  شخصی كه هیچ باكی از پرواز بر فراز آسمان دشمن نداشت  و همیشه  می گفت: "اگرخلبان ترس نداشته باشد وكمی هم شانس یاراوباشد، عراقی ها نمی توانند اورابزنند واگرهم بزنند، این هواپیما تا نود درصد قابل پروازبه یك نقطه ی safe درخاك خودی است وفرصتی برای ترك هواپیما وجود دارد". اونمی ترسید، ازهیچ چیز. واین رابقیه هم می دانستند برای همین بود كه همه جا حرف ازاو بود وبرای همین بود كه برعكس عادت دیرینه ی ما، ازاو قبل ازشهادتش نیمچه تجلیلی كردند وحتی خیابانی را درزادگاهش، به نامش نامگذاری كردند. برای همین بود كه همیشه اولین داوطلب پروازها بود و ازبس پریده بود دیسك كمرگرفته بود. آری دیسك كمر ، كسی فكرش رانمی كرد صندلی خلبان هم - مثل صندلی راننده های بیابان - بتواند مردی را گرفتار دیسك كمر كند، آن قدركه مرد نتواند به راحتی سرپایش بایستد، خودش هم نمی توانست چنین حالتی راتصوركند ، اما جنگ خیلی چیزها را ثابت كرد. ثابت كرد كه می شود آن قدر داوطلبانه درپروازهای بی داوطلب شركت كرد كه قامتت صاف ایستادن رافراموش كند.<br />
  <br />
<img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182011_379.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182011_379.jpg]" /><br />
عباس دوران كه بود؟ محل تولد: شیراز / استان فارس ، تاریخ تولد:  1329 <br />
محل شهادت: بغداد، تاریخ شهادت: 30/4/1361   ، مزار شهید: شیراز  ، طول مدت حیات: 40 سال<br />
<br />
 <img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182012_956.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182012_956.jpg]" /><br />
                                           <br />
<br />
خلبان شهید عباس دوران ، دلاور تیز پرواز نیروی هوایی ایران<br />
<br />
سال 1329 بود، كه عباس پا به عرصه هستی نهاد. مادر با شوق فراوان به تربیت او همت گماشت و عباس در شهر زیبای شیراز دوران شیرین كودكی را پشت سر نهاد. سال 1351 بعد از اتمام تحصیلات به دانشگاه خلبانی نیروی هوایی ارتش رفت، با اتمام دوره مقدماتی جهت ادامه تحصیل به امریكا اعزام شد و با اخذ نشان و گواهی‌نامه خلبانی به ایران بازگشت.تا از خاك پاك كشور خود محافظت نماید.با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شكاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شكاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یك صد سورتی پرواز جنگ انجام داد. دوران در تاریخ 7/9/1359 اسكله «الامیه» و «البكر» را غرق كرد و در عملیات فتح‌المبین حماسه آفرید.<br />
<br />
 <br />
 شهیدان عباس دوران و یاسینی، قبل از انجام ماموریت خود به تاریخ 7 آذر ماه 1359<br />
<br />
كنفرانس سران كشورهای غیر متعهد در بغداد و رجز خوانی صدام<br />
<br />
در سال 1361 عراق با وجود  مخالف ایران  میزبانی كنفرانس سران كشورهای غیر متعهد را به عهده گرفت، یكی از شرایط   واگذاری میزبانی اجلاس غیر متعهدها ، امن بودن محل برگزاری اجلاس بود. ایران با طرح این مسئله كه عراق در حال جنگ است و شهر بغداد نا امن می باشد مخالفت شدید خود را با برگذاری اجلاس در عراق اعلام كرده بود، اما بعثی ها با تبلیغات وسیعی كه انجام داده بودند  توانسته بودند كشورهای عضو غیر متعهد ها را راضی كنند كه اجلاس در بغداد برگذار شود، عراقی ها از دوره قبل این اجلاس كه در هند برگزار شده بود ، تبلیغات خود را شروع كرده بودند  و با پخش كتابچه ها و اعلامیه های ضد ایرانی در بین نمایندگان اعضای غیر متعهدها در كنفرانس هند ، تمامی افكار اعضا را بر ضد ایران شورانده بودند (هر چند كه كشورهای بسیاری كه امروزه ادعای دوستی با ایران را دارند در آن زمان دشمن درجه یك محسوب می شدند).<br />
<br />
عراقی ها با بیان این موضوع كه حتی یك پرنده هم جرات پرواز بر فراز آسمان بغداد را ندارد ، این شهر را امن توصیف كرده بودند و از چندی  قبل از تشكیل كنفرانس در بغداد ، با كشیدن خبرنگاران شبكه های بین المللی به بغداد دست به تبلیغات وسیعی زده بودند. ایران نیز سعی داشت  با نا امن كردن آسمان بغداد برگذاری اجلاس را در این شهر غیر ممكن سازد تا عراقی ها نتوانند به اهداف شوم خود در این كنفرانس برسند. كه با وجود دلاوری همچون عباس دوران به هدف خود رسید.<br />
<br />
 <br />
<img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182013_709.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182013_709.jpg]" /><br />
عباس دوران و درهم كوبیدن بغداد<br />
<br />
در تاریخ 30/4/1361 عاشقانه برای انجام مأموریت حاضر شد هدف موردنظر او بغداد بود . به همین علت صاعقه‌وار از سد دفاع هوایی پایتخت عراق گذشت و شهر را بمباران نمود . اما اصابت موشك عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران شجاعانه به طرف پالایشگاه الدوره پرواز نمود .تمام بمب‌ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می‌سوخت . باز هم به كابین عقبش نگاه كرد.<br />
<br />
<br />
 <img src="http://www.asriran.com/files/fa/news/1390/4/30/182014_579.jpg" border="0" alt="[تصویر: 182014_579.jpg]" /><br />
<br />
شاید برای باردوم یاسوم، شاید. تمام لحظه هایش را ورق زد. می توانست مثل پروازSM 21 مهر59  یا پروازCAS 24 مهر 59 - یا خیلی پروازهای دیگر- هواپیمایش را دودستی نگه دارد، با نیروی خودی هماهنگ كند وآهسته آهسته تا نزدیك ترین نقطه ی خودی برساندش. هنوزهم یادش بود چقدربرای خریدن این هواپیماها هزینه شده است وچقدربرای راه انداختن آن ها بدون یانكی ها. هنوزهم مثل هرروزوهرشب، قدرخودش را می دانست وقدركمكش را وقدرعشق مثال زدنیش، همسرش، مهنازش را.<br />
<br />
ای كاش مطمئن بودكه همین قدركافیست. ای كاش دلش رضایت می داد برگردد یا لااقل eject كند. و منتظربماند تا شاید اجلاس بغداد منحل شود.اما خوب می دانست كه نباید دل به بازی سرنوشت بسپارد.<br />
<br />
كاظمیان با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. حالا نوبت او بود تا مردانگیش را، شجاعتش را، وگذشتش را برای همیشه برتاریخ ایران ثبت كند.  او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیمایش را كه دیگر نه موشكی برایش مانده بود ونه  گلوله ای به ساختمان هتل بغداد كوبید. تا مطمئن باشد اجلاس غیر متعهدها منحل خواهد شد كه شد. سردار دلاور 40 ساله ایران در روز سی‌ام تیر ماه سال 1361 در راه عشق به وطن كه تمام وجود او را در بر گرفته بود، راه شهادت را در پیش گرفت و برگ زرینی از تاریخ این ملك اهورایی را رقم زد.<br />
<br />
بعد از این واقعه فضای شهر بغداد در هاله‌ای از دود فرو رفت، و تبلیغات صدام در مورد امنیت بغداد نقش بر آب شد .بدین‌ترتیب اجلاس سران غیرمتعهدها به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نگردید. بعد از بیست سال تنها قطعه‌ای از استخوان پا به همراه تكه‌ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاك سپردند.<br />
<br />
<br />
كربلا، كربلا ما داریم میاییم                            كربلا، كربلا ما داریم میاییم<br />
<br />
كربلا، كربلا ما داریم میاییم                            اسرای مظلوم ما داریم میاییم<br />
<br />
صفدری، حزب اسلامی و یاران دادیم               هفتادودو سردار هفتم تیر دادیم<br />
<br />
بهشتی، مفتح، مطهری ها دادیم                   مصطفی خمینی، رجایی، باهنر ها دادیم<br />
<br />
دستغیب، صدوقی، اشرفی، مدنی ها دادیم      منتظر، محمد، اندرزگوها دادیم<br />
<br />
كربلا ، كربلا ما داریم میاییم                           كربلا، كربلا ما داریم میاییم<br />
<br />
قدوسی، هاشمی، كلاهدوزها دادیم               عراقی با چمران، جهان آرا دادیم<br />
<br />
نامجو، فكوری، فلاحی، قرنی ها دادیم             شیرودی، شریعت، عباس دوران دادیم<br />
<br />
نزدیك لشكر كربلا ما جوون ها دادیم                پیروان علی با حسین نوجوون ها دادیم<br />
<br />
ارتشی هم سپاه، بسیجی ها دادیم<br />
<br />
كربلا، كربلا ما داریم میاییم                            كربلا، كربلا ما داریم میاییم<br />
<br />
بسیجی عاشق كربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام ها. نه كربلا حرم حق است و هیچ كس را جز یاران امام حسین(ع) راهی به سوی حقیقت نیست....]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فرمانده گردان نصف پلاکم را شکست]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=351</link>
			<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 09:37:03 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=351</guid>
			<description><![CDATA[به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، در آواز طولانی نیزار، پسرکی بودم کوچک، چشنده عشقی بزرگ. پانزده ساله بودم. از خاطره مجنون، دل به خطر زدم. تازه از کردستان برگشته بودم. چند روزی از شب عید نگذشته که مرا خواندند. روز پنجم فروردین 1361 به عنوان نیروی رزمی بسیجی به منطقه اعزام شدم؛ خداحافظ رفیق! دیدار در بهشت!<br />
<br />
با گردان عطش، گردان خط‌شکن همراه شدم که به نقطه معهود می‌خرامید. رمز عملیات «یا علی»‌. الله‌اکبر.<br />
<br />
شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زده، درون معبر در انتظار رمز عملیات است.<br />
<br />
ناگهان رمز را فریاد کردند: «یا علی! یا علی‌بن ابی‌طالب!». آسمان گشوده شد. ملائک در انتظار پرستو های عاشق تا به رسم عاشقی، گردان عطش را به فراسوی آسمان ره بنمایند؛ و تا عرش همراهی‌شان کنند.<br />
<br />
گلوله‌های سرخ، هجوم آتشبارها، ناله سخت مسلسل و خرناسه تانک‌ها؛ گویی زمین و آسمان در ناگهانی محض پیچیده شد. دل به خطر زدیم و با یاد علی(ع) در محاصره مین‌ها با آن همه حجم سنگین آتش، مجال و فرصت را از دشمن گرفتیم. دشمن غافلگیرانه سقوط کرد. خاکریز اول فتح شد و صبح ظفر دمید؛ روشنایی روز و عراقی‌ها اسیر دست رزمندگان گردان خط‌شکن؛ منطقه عملیاتی پادگان حمید؛ پشت سر، نیزار و رودررو هویزه و خرابه‌هایش.<br />
<br />
بچه‌ها سنگرهای عراقی‌ها را پاکسازی کرده بودند. ظهر شد. هوا بیقرارتر از ما بود. گردان، گروهان شده بود. کم‌کم گرمای هوا و تشنگی ما را به فراست انداخت؛ قمقمه‌ها خالی و شکم‌ها گرسنه بود.<br />
<br />
ـ آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟<br />
<br />
بی‌سیم‌چی با نگرانی و دلهره داد می‌زند؛ فرمانده مخاطب اوست:<br />
<br />
«گردان در محاصره است». از قرارگاه می‌گویند نمی‌شود تدارکات آورد. می‌گویند هر چه می‌توانید در خوردن و مصرف گلوله‌ها قناعت کنید.<br />
<br />
یکی داد زد: چه خوب شد. این یکیش عالیه. قناعت می‌کنیم؛ نه گلوله می‌خوریم، نه ترکش خمپاره!<br />
<br />
لب‌ها کم‌کم تَرَک می‌گرفت. شکم‌ها گرسنه، ساعت چهار شد. عصر پر تلاطمی بود. یکی داد زد: تانک، تانک! بچه‌ها عراقیا اومدن. صدایی دیگر گفت: خدای من! به اندازه تک تک ما تانک‌های عراقی صف کشیده است سمت ما. فرمانده گردان دائماً دور خودش می‌چرخید: آرپی‌جی‌زن‌ها! باید با هر گلوله یک تانک شکار کنید!<br />
<br />
حدود سی تا گلوله آرپیچی بیشتر نداشتیم. آتش از زمین و آسمان روی ما می‌ریخت. شانس ما مرداب و نیزار بود. عراق هرچه خمپاره می‌ریخت، توی مرداب فرو می‌رفت. ترکش‌ها به ما نمی‌رسیدند. سه ساعت زیر آتش سنگین دشمن بودیم. هوا داشت تاریک می‌شد. بچه‌ها تانک‌ها را زدند. عراقی‌ها گریختند. شب شد. در میان نیزارها گم شده بودیم. فرمانده به روی خودش نمی‌آورد که در محاصره هستیم. تشنگی بیداد می‌کرد. جای امنی پناه گرفتیم. ساعت ده شب بود. دور و برمان همه نیزار. اصلاً توی تاریکی نمی‌دانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. خسته، تشنه و گرسنه؛ نه آبی، نه غذایی. همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. فرمانده دسته‌مان کنار من بود. از خستگی خوابم برد...<br />
<br />
همه خوابیدند. ناگهان با صدایی مهیب، سرم بلند شد و محکم به زمین خورد. نفهمیدم چه بود. چشم باز کردم. دیدم از آسمان چیزی به طرفم می‌آید. چند ثانیه‌ای فکر کردم که آن چیست. ناگهان آتش گرفتم. تمام تنم سوخت؛ خمپاره شصت بود که بی‌صدا بین من و فرمانده منفجر شد. خواستم بلند شوم که از سوز درد، داد زدم «یا حسین». و خمپاره دوم دست راستم را ربود. تمام سمت راست بدنم پاره‌پاره شد. ایستاده بودم. فریاد می‌زدم «یا حسین! یا زهرا!». یک گلوله به پهلویم خورد. افتادم. دردی شدید تمام وجودم را پر کرده بود. فریاد می‌کشیدم، اما خیلی زود، آرامشی عجیب وجودم را فرا گرفت؛ آرامشی مانند خزیدن در دامن مادر و خفتن. احساس عجیبی به من دست داده بود. تنم می‌سوخت، دستم پاره ‌پاره شده بود. ناله بچه‌ها بلند بود و حدود سی نفر در دم شهید شدند. دشمن پشت سرهم می‌زد. قیچی‌مان کرده بود. ساعت ده شب بود. خدایا! اینجا راهی نیست که بشود...<br />
<br />
بچه‌ها شهدا را همان‌جا دفن کردند. نمی‌شد حرکت کنیم. زخمی افتاده بودم. می‌نالیدم: «یا زهرا»، «یا حسین»، «یا قمربنی‌ هاشم». دستم قطع شده بود. درد شدیدی داشتم. هیچ وسیله امدادی نبود. تنم می‌سوخت. تشنگی امانم را بریده بود. دلم گرفته بود. های‌های گریه می‌کردم؛ نمی‌دانم از غربت بود یا از درد. صدها ترکش در بدنم بود و تنم با ترکش سرخ سوراخ‌سوراخ شده بود.<br />
<br />
فرمانده حیران بود؛ نمی‌دانست با جنازه من چه کند. دور و برمان را عراقی‌ها گرفته بودند. شهدا را دفن کرده بودیم تا به دست عراقی‌ها نیفتند. من تنها زخمی گردان بودم. بچه‌هایی که سالم بودند از معرکه رفته بودند. من بودم و حدود ده نفر دیگر که هیچ کدامشان نمی‌توانستند کاری بکنند.<br />
<br />
سه ساعت گذشته بود. یکی آمد کنارم و مرا توی بغلش گرفت. تنم یخ شده بود، اما او بدنش داغ بود که به من آرامش می‌داد. ساعتی را در آغوش او مثل بچه‌ای در بغل مادرش، احساس آرامش داشتم. او خسته شد. رفت آب بیاورد. خیلی تشنه بودم. لبم ترکیده بود و زبانم به کامم چسبیده بود. نمی‌توانستم حرف بزنم. فرمانده آمد بالای سرم. کنارم نشست. آرام و بیقرار، دستش را گذاشت روی چشمم و شروع کرد به تلقین خواندن. شنیدم کسی گفت: نه، تمام نکرده. فهمیدم در انتظار شهات من هستند تا دفنم کنند و بروند.<br />
<br />
نمی‌توانستند تکانم بدهند. تمام بدنم از هم گسسته بود. فرمانده گیج بود. آمد بالای سرم و آرام گفت: هی پسر! تکلیف خودتو روشن کن. می‌خوای بمونی یا بری؟ شنیدم. فهمیدم و با سر اشاره کردم به آسمان که دلم می‌خواهد بروم. متنفر بودم از زمین. خندید و گفت: خدا را شکر، ان‌شاءالله. ما هم منتظریم. سعی کردم بخندم.<br />
<br />
لبخند کوچکی زدم. ناگهان بغضم ترک برداشت و اشکم جاری شد. خم شد و صورتم را بوسید. گفت: شرمنده‌ام. نمی‌توانم کاری بکنم. می‌دانم خیلی درد داری. نشست کنارم و زیارت عاشورا را زمزمه کرد. من هم توی دلم با حسین(ع) نجوا می‌کردم: آخر حسین جان! اینجا عاشوراست...<br />
<br />
تشنگی‌ام به وسعت دریا بود. از آن شب دیگر میلی به آب ندارم؛ آب نمی‌نوشم. هیچ کس نمی‌تواند حس من را بفهمد. نمی‌تواند غربت و درد و تشنگی را بفهمد. آخر سر یک حاجی‌ای داشتیم که واقعاً مرد بود. گفت: غصه نخور. خودم می‌برمت.<br />
<br />
مرا روی زمین می‌کشید. نمی‌توانست بلند شود. قدش از خاکریز می‌زد بالا. تن پاره پاره‌ام را روی خاک می‌کشید. داد می‌زدم... توجه نمی‌کرد. مرا برد توی کانال، یک جای امن. دو نفر دیگر آمدند و بلندم کردند. راه افتادند. می‌ایستادند. یکی‌شان گفت: راه ازین طرفه. یکی دیگر گفت: نه، از این طرف باید بریم.<br />
<br />
حیران توی نیزارها و از همه طرف در محاصره بودیم. یا حسین ‌گویان راه افتادند. هنوز چند قدم نرفته بودیم که رضا مرا رها کرد روی زمین. دوباره سوختم. خواستم داد بزنم که فریاد رضا را شنیدم که «یا زهرا، یا حسین» گفت و افتاد. رضا شهید شد. در دل گفتم: «ای خدا! تو داری با من چه می‌کنی؟ مگر من چه کردم؟ جرمم چیه؟ چرا رضا شهید شد و...»<br />
<br />
زخمی و خونین تا طلوع صبح نالان افتاده بودم. آفتاب زده بود. می‌شد راه را تشخیص داد. توی دشت بودیم، اما نه؛ میدان مین بود و مرداب. راه ماشین رو نبود. باید چند کیلومتر توی معبر و کناره‌های خاکریز می‌رفتیم تا به جاده می‌رسیدیم.<br />
<br />
حدود ده صبح بود که بچه‌ها به هر سو می‌دویدند و داد می‌زدند: عراقی‌ها، عراقی‌ها اومدن.<br />
<br />
مرا گذاشتند روی برانکارد و حرکت کردند. چند قدمی رفتیم که صدای سوت خمپاره آمد. مرا انداختند روی زمین. داد زدم. آنها فقط سوت خمپاره را می‌شنیدند. دوباره بلند شدند. چند قدمی دیگر سوت خمپاره. درد داشت امانم را می‌برید. داد می‌زدم: مرا نبرید. شما رو به خدا نمی‌خوام...<br />
<br />
گریه می‌کردم. ناله می‌کردم. قسم می‌خوردند که دیگر نمی‌اندازندم؛ اما وقتی صدای سوت خمپاره می‌آمد، پرتم می‌کردند. شاید توی مسیر تا نزدیک جاده برسیم، پنجاه بار انداختندم زمین. یک تویوتا آمد، پر از شهید. مرا انداختند روی شهدا. تویوتا از ترس گلوله ها به سرعت باد می‌رفت. به این طرف و آن طرف پرت می‌شدم. تنم مثله شده بود؛ پاره پاره بودم. ساعت دهِ شب قبل تا ظهر روز بعد ترکش خورده بودم. دستم هم قطع شده بود. سرانجام تویوتا پس از طی مسافتی طولانی در کنار تلی خاکی ایستاد.<br />
<br />
شهید شمسی، فرمانده گردان امداد آمد و از راننده پرسید: چند شهید عقب ماشینه؟ گفت: نمی‌دانم. نای پلک زدن نداشتم. شهید شمسی نگاهی به ما انداخت و دست در گردنم کرد و پلاکم را بیرون کشید. نصفش را شکست و آرام چشمم را بست و روی پیشانی‌ام را دست کشید. گمان کرده بود شهید شده‌ام. نمی‌دانم چرا حس نکرد تنم هنوز گرم است! اسم مرا به عنوان شهید ثبت کردند. خبر شهادت مرا به خانواده‌ام دادند. بعدها گفتند که خانواده‌ام برایم مجلس عزا گرفتند؛ حتی نوار صوتی آن مجلس عزا را بعدها شنیدم.<br />
<br />
شهید شمسی با شهدا وداع کرد و تویوتا حرکت کرد؛ به سرعت باد توی خاکی‌ها می‌رفت. کنار سنگر امداد ایستاد. پرستاران سفید پوش کنار در سنگر منتظر بودند. راننده پیاده شد. نگاهی به ما انداخت و با چفیه پیشانی‌اش را خشک کرد و آهی کشید و گفت: اینها همه شهید هستن. پرستاری تن سنگینش را کشید بالا و آمد روی سر ما و بچه‌های کنارم را نگاه کرد. دستش را گذاشت روی نبض کناری من و آه کشید و داد زد: الله‌اکبر! زنده است. بعد مرا کنار زد تا او را بلند کند. تکانی خوردم. خشکش زد. آرام دستش را برد روی قلبم.<br />
<br />
من فقط می‌دیدم، اما حتی نمی‌توانستم پلک بزنم. اول مرا بغل کرد. شده بودم مثل بچه‌ای شش ماهه. فقط مردمک چشمم توان چرخیدن داشت. نای ناله هم نداشتم. مرا داخل سنگر برد و هرچه وراندازم کرد، نمی‌دانست از کجا باید شروع کند. اولین کاری که کرد، تکه‌ای پنبه را خیس کرد و به لبم مالید؛ انگار به من یک دریا آب خورانده باشند. لبم از تشنگی تَرَک تَرَک شده بود؛ خشک خشک خشک. همین‌طور نگاهم می‌کرد. پرسید کی زخمی شدی؟ وقتی چشمم را بستم و باز کردم، فهمید. گفت: دیشب؟ توی نیزارهای طلاییه؟ با ابرو اشاره کردم که بله. انگار یادش رفته بود که من درد دارم. همین‌طور هاج و واج نگاهم می‌کرد. ناگهان یک توپ خورد روی سنگر. همه جا لرزید. خم شد روی تنم تا از من محافظت کرده باشد. صدای فریاد آمد: تخلیه کنید! مجروحین را تخلیه کنید! مرا بغل گرفت و آورد بیرون و برد توی آمبولانس و حرکت کردیم به طرف اهواز.<br />
<br />
ساعت دو بعد از ظهر رسیدیم بیمارستان جندی شاپور اهواز. کف سالن مرا خواباند. سِرُم به من تزریق کردند. تنها چیزی که می‌طلبیدم، فقط آب بود. ناله می‌کردم: تشنه‌ام. تشنه‌ام. تشنه‌ام. آب آب آب آب... یک ساعت بعد ما را با هواپیما به شیراز منتقل کردند؛ بیمارستان شهید فقیهی. هوا تاریک بود که مرا به اتاق عمل بردند و من دیگر چیزی نفهمیدم.<br />
<br />
نصف شب بود که چند پزشک و پرستار دوره‌ام کرده بودند. دکتر پرسید: خوب خوابیدی؟ با اشاره جواب دادم. پرسید: می‌دونی چند وقته که خوابیدی؟ نمی‌توانستم جواب بدهم. دکتر گفت: بیست و دو روزه که خواب عمیق کردی!<br />
<br />
توی کما بودم. برای همین هم دورم حلقه زده بودند...<br />
<br />
با صدای پای پرستار از خواب بیدار می‌شدم. تمام تنم حفره حفره بود. پرستار با تشت آبی می‌آمد که سوزناک بود و مجبور بود ناله‌های مرا تحمل کند. چون باید تمام سوراخ‌های تنم را ضد عفونی می‌کرد و باید آب اکسیژنه را می‌ریخت روی زخمم که هزار برابر از نمک سوزنده‌تر بود. جیغ می‌زدم. فریاد می‌زدم. تنم می‌لرزید.<br />
<br />
ـ پرستار! درد دارم. می‌سوزم. می‌سوزم. دستم را قطع کنید.<br />
<br />
پرستار به سختی تحمل می‌کرد، اما من سخت‌تر از او باید تحمل می‌کردم. آمپولی به من می‌زد که تا عمق وجودم می‌سوخت. وقتی صدای پای پرستار توی اتاق می‌پیچید، تپش قلب من با صدای پایش یکی می‌شد. قلبم تندتر از پای پرستار شروع به تپیدن می‌کرد. تنم به شدت می‌لرزید.<br />
<br />
ـ خدایا! این همه تحمل برای یک نوجوان سخت نیست؟<br />
<br />
نه، من نمی‌ترسم، نمی‌هراسم، می‌دانستم عاشقی این است. باید تحمل می‌کردم. می‌گفتم: این اول راه است. تازه شروع شده. آخرین دوران رنج، اینجا به حقیقتی محض رسیده است. باید من مرد تحمل باشم.<br />
<br />
پرستار وارد می‌شود. چهره‌اش سرخ است و با لهجه شیرازی می‌خواهد حواسم را پرت کند. می‌خواهد دوباره جیغ نزنم. می‌گویم: تو را خدا نمی‌شه ولم کنی؟ بگذار تنم بپوسه. بگذار بمیرم.<br />
<br />
پرستار سرنگی را از جیبش بیرون می‌آورد. وای! باز به رگ‌هایم؟ مگر این چیست که این‌همه درد دارد؟ دستم را محکم می‌چسبد و سوزن را فرو می‌کند. مایع در خونم می‌جهد و درد آغاز می‌شود. وقتی در رگ‌هایم دور می‌زند، دردم شدیدتر می‌شود. داد می‌زنم: یا زهرا! یا زهرا! یا حسین! یا حسین! سوختم. سوختم.<br />
<br />
دقایقی چند دستم را می‌چسبد. می‌داند نمی‌گذارم پنجه‌های خرد شده‌ام را در آب زهراگین فرو کند. پرستاری دیگر به کمکش می‌آید. تمام وجودم می‌لرزد. داد می‌زنم: یا حسین! یا زهرا! یا زهرا! سوختم. خدا! خدا سوختم.<br />
<br />
حس می‌کنم همه آسمان آتشی شده و در تنم ریخته است.<br />
<br />
پرستار گوشه مقنعه‌اش را می‌گیرد. نمی‌خواهد بروز دهد که اشکش درآمده. می‌داند این درد کشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است؛ اما لبخندی از سر غم می‌زند. می‌گوید: دلاور! این که گلوله نیست. آب است. البته کمی درد دارد.<br />
<br />
او طعم گلوله را نچشیده است، ولی من می‌دانم چه می‌گوید. درد گلوله کم‌تر است، اما او باورش نمی‌شود. کارش که تمام می‌شود تشتی از خون را با خود می‌برد. تمام تنم می‌لرزد. می‌لرزم. می‌گویم: پرستار! سردم است. یخ کردم. خدا! یا زهرا! یا زهرا! یا حسین!<br />
<br />
می‌دود پتو می‌آورد. کم‌کم گرم می‌شوم. تمام تنم پر از حفره است؛ حفره‌هایی به عمق پنج تا ده سانتی‌متر. هنوز دستم را ندیده‌ام. نمی‌دانم چه خبر است، اما از دردش می‌دانم که اوضاع بدی دارم. باید تحمل کنم. پرستار می‌نشیند. حرف می‌زند. عکس‌های رادیولوژی را در می‌آورد. ترکش‌ها را می‌شمارد: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده و... با دقت می‌شمارد؛ نود و سه تا دقیق...<br />
<br />
 * نویسنده: غلامعلی نسائی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، در آواز طولانی نیزار، پسرکی بودم کوچک، چشنده عشقی بزرگ. پانزده ساله بودم. از خاطره مجنون، دل به خطر زدم. تازه از کردستان برگشته بودم. چند روزی از شب عید نگذشته که مرا خواندند. روز پنجم فروردین 1361 به عنوان نیروی رزمی بسیجی به منطقه اعزام شدم؛ خداحافظ رفیق! دیدار در بهشت!<br />
<br />
با گردان عطش، گردان خط‌شکن همراه شدم که به نقطه معهود می‌خرامید. رمز عملیات «یا علی»‌. الله‌اکبر.<br />
<br />
شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زده، درون معبر در انتظار رمز عملیات است.<br />
<br />
ناگهان رمز را فریاد کردند: «یا علی! یا علی‌بن ابی‌طالب!». آسمان گشوده شد. ملائک در انتظار پرستو های عاشق تا به رسم عاشقی، گردان عطش را به فراسوی آسمان ره بنمایند؛ و تا عرش همراهی‌شان کنند.<br />
<br />
گلوله‌های سرخ، هجوم آتشبارها، ناله سخت مسلسل و خرناسه تانک‌ها؛ گویی زمین و آسمان در ناگهانی محض پیچیده شد. دل به خطر زدیم و با یاد علی(ع) در محاصره مین‌ها با آن همه حجم سنگین آتش، مجال و فرصت را از دشمن گرفتیم. دشمن غافلگیرانه سقوط کرد. خاکریز اول فتح شد و صبح ظفر دمید؛ روشنایی روز و عراقی‌ها اسیر دست رزمندگان گردان خط‌شکن؛ منطقه عملیاتی پادگان حمید؛ پشت سر، نیزار و رودررو هویزه و خرابه‌هایش.<br />
<br />
بچه‌ها سنگرهای عراقی‌ها را پاکسازی کرده بودند. ظهر شد. هوا بیقرارتر از ما بود. گردان، گروهان شده بود. کم‌کم گرمای هوا و تشنگی ما را به فراست انداخت؛ قمقمه‌ها خالی و شکم‌ها گرسنه بود.<br />
<br />
ـ آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟<br />
<br />
بی‌سیم‌چی با نگرانی و دلهره داد می‌زند؛ فرمانده مخاطب اوست:<br />
<br />
«گردان در محاصره است». از قرارگاه می‌گویند نمی‌شود تدارکات آورد. می‌گویند هر چه می‌توانید در خوردن و مصرف گلوله‌ها قناعت کنید.<br />
<br />
یکی داد زد: چه خوب شد. این یکیش عالیه. قناعت می‌کنیم؛ نه گلوله می‌خوریم، نه ترکش خمپاره!<br />
<br />
لب‌ها کم‌کم تَرَک می‌گرفت. شکم‌ها گرسنه، ساعت چهار شد. عصر پر تلاطمی بود. یکی داد زد: تانک، تانک! بچه‌ها عراقیا اومدن. صدایی دیگر گفت: خدای من! به اندازه تک تک ما تانک‌های عراقی صف کشیده است سمت ما. فرمانده گردان دائماً دور خودش می‌چرخید: آرپی‌جی‌زن‌ها! باید با هر گلوله یک تانک شکار کنید!<br />
<br />
حدود سی تا گلوله آرپیچی بیشتر نداشتیم. آتش از زمین و آسمان روی ما می‌ریخت. شانس ما مرداب و نیزار بود. عراق هرچه خمپاره می‌ریخت، توی مرداب فرو می‌رفت. ترکش‌ها به ما نمی‌رسیدند. سه ساعت زیر آتش سنگین دشمن بودیم. هوا داشت تاریک می‌شد. بچه‌ها تانک‌ها را زدند. عراقی‌ها گریختند. شب شد. در میان نیزارها گم شده بودیم. فرمانده به روی خودش نمی‌آورد که در محاصره هستیم. تشنگی بیداد می‌کرد. جای امنی پناه گرفتیم. ساعت ده شب بود. دور و برمان همه نیزار. اصلاً توی تاریکی نمی‌دانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. خسته، تشنه و گرسنه؛ نه آبی، نه غذایی. همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. فرمانده دسته‌مان کنار من بود. از خستگی خوابم برد...<br />
<br />
همه خوابیدند. ناگهان با صدایی مهیب، سرم بلند شد و محکم به زمین خورد. نفهمیدم چه بود. چشم باز کردم. دیدم از آسمان چیزی به طرفم می‌آید. چند ثانیه‌ای فکر کردم که آن چیست. ناگهان آتش گرفتم. تمام تنم سوخت؛ خمپاره شصت بود که بی‌صدا بین من و فرمانده منفجر شد. خواستم بلند شوم که از سوز درد، داد زدم «یا حسین». و خمپاره دوم دست راستم را ربود. تمام سمت راست بدنم پاره‌پاره شد. ایستاده بودم. فریاد می‌زدم «یا حسین! یا زهرا!». یک گلوله به پهلویم خورد. افتادم. دردی شدید تمام وجودم را پر کرده بود. فریاد می‌کشیدم، اما خیلی زود، آرامشی عجیب وجودم را فرا گرفت؛ آرامشی مانند خزیدن در دامن مادر و خفتن. احساس عجیبی به من دست داده بود. تنم می‌سوخت، دستم پاره ‌پاره شده بود. ناله بچه‌ها بلند بود و حدود سی نفر در دم شهید شدند. دشمن پشت سرهم می‌زد. قیچی‌مان کرده بود. ساعت ده شب بود. خدایا! اینجا راهی نیست که بشود...<br />
<br />
بچه‌ها شهدا را همان‌جا دفن کردند. نمی‌شد حرکت کنیم. زخمی افتاده بودم. می‌نالیدم: «یا زهرا»، «یا حسین»، «یا قمربنی‌ هاشم». دستم قطع شده بود. درد شدیدی داشتم. هیچ وسیله امدادی نبود. تنم می‌سوخت. تشنگی امانم را بریده بود. دلم گرفته بود. های‌های گریه می‌کردم؛ نمی‌دانم از غربت بود یا از درد. صدها ترکش در بدنم بود و تنم با ترکش سرخ سوراخ‌سوراخ شده بود.<br />
<br />
فرمانده حیران بود؛ نمی‌دانست با جنازه من چه کند. دور و برمان را عراقی‌ها گرفته بودند. شهدا را دفن کرده بودیم تا به دست عراقی‌ها نیفتند. من تنها زخمی گردان بودم. بچه‌هایی که سالم بودند از معرکه رفته بودند. من بودم و حدود ده نفر دیگر که هیچ کدامشان نمی‌توانستند کاری بکنند.<br />
<br />
سه ساعت گذشته بود. یکی آمد کنارم و مرا توی بغلش گرفت. تنم یخ شده بود، اما او بدنش داغ بود که به من آرامش می‌داد. ساعتی را در آغوش او مثل بچه‌ای در بغل مادرش، احساس آرامش داشتم. او خسته شد. رفت آب بیاورد. خیلی تشنه بودم. لبم ترکیده بود و زبانم به کامم چسبیده بود. نمی‌توانستم حرف بزنم. فرمانده آمد بالای سرم. کنارم نشست. آرام و بیقرار، دستش را گذاشت روی چشمم و شروع کرد به تلقین خواندن. شنیدم کسی گفت: نه، تمام نکرده. فهمیدم در انتظار شهات من هستند تا دفنم کنند و بروند.<br />
<br />
نمی‌توانستند تکانم بدهند. تمام بدنم از هم گسسته بود. فرمانده گیج بود. آمد بالای سرم و آرام گفت: هی پسر! تکلیف خودتو روشن کن. می‌خوای بمونی یا بری؟ شنیدم. فهمیدم و با سر اشاره کردم به آسمان که دلم می‌خواهد بروم. متنفر بودم از زمین. خندید و گفت: خدا را شکر، ان‌شاءالله. ما هم منتظریم. سعی کردم بخندم.<br />
<br />
لبخند کوچکی زدم. ناگهان بغضم ترک برداشت و اشکم جاری شد. خم شد و صورتم را بوسید. گفت: شرمنده‌ام. نمی‌توانم کاری بکنم. می‌دانم خیلی درد داری. نشست کنارم و زیارت عاشورا را زمزمه کرد. من هم توی دلم با حسین(ع) نجوا می‌کردم: آخر حسین جان! اینجا عاشوراست...<br />
<br />
تشنگی‌ام به وسعت دریا بود. از آن شب دیگر میلی به آب ندارم؛ آب نمی‌نوشم. هیچ کس نمی‌تواند حس من را بفهمد. نمی‌تواند غربت و درد و تشنگی را بفهمد. آخر سر یک حاجی‌ای داشتیم که واقعاً مرد بود. گفت: غصه نخور. خودم می‌برمت.<br />
<br />
مرا روی زمین می‌کشید. نمی‌توانست بلند شود. قدش از خاکریز می‌زد بالا. تن پاره پاره‌ام را روی خاک می‌کشید. داد می‌زدم... توجه نمی‌کرد. مرا برد توی کانال، یک جای امن. دو نفر دیگر آمدند و بلندم کردند. راه افتادند. می‌ایستادند. یکی‌شان گفت: راه ازین طرفه. یکی دیگر گفت: نه، از این طرف باید بریم.<br />
<br />
حیران توی نیزارها و از همه طرف در محاصره بودیم. یا حسین ‌گویان راه افتادند. هنوز چند قدم نرفته بودیم که رضا مرا رها کرد روی زمین. دوباره سوختم. خواستم داد بزنم که فریاد رضا را شنیدم که «یا زهرا، یا حسین» گفت و افتاد. رضا شهید شد. در دل گفتم: «ای خدا! تو داری با من چه می‌کنی؟ مگر من چه کردم؟ جرمم چیه؟ چرا رضا شهید شد و...»<br />
<br />
زخمی و خونین تا طلوع صبح نالان افتاده بودم. آفتاب زده بود. می‌شد راه را تشخیص داد. توی دشت بودیم، اما نه؛ میدان مین بود و مرداب. راه ماشین رو نبود. باید چند کیلومتر توی معبر و کناره‌های خاکریز می‌رفتیم تا به جاده می‌رسیدیم.<br />
<br />
حدود ده صبح بود که بچه‌ها به هر سو می‌دویدند و داد می‌زدند: عراقی‌ها، عراقی‌ها اومدن.<br />
<br />
مرا گذاشتند روی برانکارد و حرکت کردند. چند قدمی رفتیم که صدای سوت خمپاره آمد. مرا انداختند روی زمین. داد زدم. آنها فقط سوت خمپاره را می‌شنیدند. دوباره بلند شدند. چند قدمی دیگر سوت خمپاره. درد داشت امانم را می‌برید. داد می‌زدم: مرا نبرید. شما رو به خدا نمی‌خوام...<br />
<br />
گریه می‌کردم. ناله می‌کردم. قسم می‌خوردند که دیگر نمی‌اندازندم؛ اما وقتی صدای سوت خمپاره می‌آمد، پرتم می‌کردند. شاید توی مسیر تا نزدیک جاده برسیم، پنجاه بار انداختندم زمین. یک تویوتا آمد، پر از شهید. مرا انداختند روی شهدا. تویوتا از ترس گلوله ها به سرعت باد می‌رفت. به این طرف و آن طرف پرت می‌شدم. تنم مثله شده بود؛ پاره پاره بودم. ساعت دهِ شب قبل تا ظهر روز بعد ترکش خورده بودم. دستم هم قطع شده بود. سرانجام تویوتا پس از طی مسافتی طولانی در کنار تلی خاکی ایستاد.<br />
<br />
شهید شمسی، فرمانده گردان امداد آمد و از راننده پرسید: چند شهید عقب ماشینه؟ گفت: نمی‌دانم. نای پلک زدن نداشتم. شهید شمسی نگاهی به ما انداخت و دست در گردنم کرد و پلاکم را بیرون کشید. نصفش را شکست و آرام چشمم را بست و روی پیشانی‌ام را دست کشید. گمان کرده بود شهید شده‌ام. نمی‌دانم چرا حس نکرد تنم هنوز گرم است! اسم مرا به عنوان شهید ثبت کردند. خبر شهادت مرا به خانواده‌ام دادند. بعدها گفتند که خانواده‌ام برایم مجلس عزا گرفتند؛ حتی نوار صوتی آن مجلس عزا را بعدها شنیدم.<br />
<br />
شهید شمسی با شهدا وداع کرد و تویوتا حرکت کرد؛ به سرعت باد توی خاکی‌ها می‌رفت. کنار سنگر امداد ایستاد. پرستاران سفید پوش کنار در سنگر منتظر بودند. راننده پیاده شد. نگاهی به ما انداخت و با چفیه پیشانی‌اش را خشک کرد و آهی کشید و گفت: اینها همه شهید هستن. پرستاری تن سنگینش را کشید بالا و آمد روی سر ما و بچه‌های کنارم را نگاه کرد. دستش را گذاشت روی نبض کناری من و آه کشید و داد زد: الله‌اکبر! زنده است. بعد مرا کنار زد تا او را بلند کند. تکانی خوردم. خشکش زد. آرام دستش را برد روی قلبم.<br />
<br />
من فقط می‌دیدم، اما حتی نمی‌توانستم پلک بزنم. اول مرا بغل کرد. شده بودم مثل بچه‌ای شش ماهه. فقط مردمک چشمم توان چرخیدن داشت. نای ناله هم نداشتم. مرا داخل سنگر برد و هرچه وراندازم کرد، نمی‌دانست از کجا باید شروع کند. اولین کاری که کرد، تکه‌ای پنبه را خیس کرد و به لبم مالید؛ انگار به من یک دریا آب خورانده باشند. لبم از تشنگی تَرَک تَرَک شده بود؛ خشک خشک خشک. همین‌طور نگاهم می‌کرد. پرسید کی زخمی شدی؟ وقتی چشمم را بستم و باز کردم، فهمید. گفت: دیشب؟ توی نیزارهای طلاییه؟ با ابرو اشاره کردم که بله. انگار یادش رفته بود که من درد دارم. همین‌طور هاج و واج نگاهم می‌کرد. ناگهان یک توپ خورد روی سنگر. همه جا لرزید. خم شد روی تنم تا از من محافظت کرده باشد. صدای فریاد آمد: تخلیه کنید! مجروحین را تخلیه کنید! مرا بغل گرفت و آورد بیرون و برد توی آمبولانس و حرکت کردیم به طرف اهواز.<br />
<br />
ساعت دو بعد از ظهر رسیدیم بیمارستان جندی شاپور اهواز. کف سالن مرا خواباند. سِرُم به من تزریق کردند. تنها چیزی که می‌طلبیدم، فقط آب بود. ناله می‌کردم: تشنه‌ام. تشنه‌ام. تشنه‌ام. آب آب آب آب... یک ساعت بعد ما را با هواپیما به شیراز منتقل کردند؛ بیمارستان شهید فقیهی. هوا تاریک بود که مرا به اتاق عمل بردند و من دیگر چیزی نفهمیدم.<br />
<br />
نصف شب بود که چند پزشک و پرستار دوره‌ام کرده بودند. دکتر پرسید: خوب خوابیدی؟ با اشاره جواب دادم. پرسید: می‌دونی چند وقته که خوابیدی؟ نمی‌توانستم جواب بدهم. دکتر گفت: بیست و دو روزه که خواب عمیق کردی!<br />
<br />
توی کما بودم. برای همین هم دورم حلقه زده بودند...<br />
<br />
با صدای پای پرستار از خواب بیدار می‌شدم. تمام تنم حفره حفره بود. پرستار با تشت آبی می‌آمد که سوزناک بود و مجبور بود ناله‌های مرا تحمل کند. چون باید تمام سوراخ‌های تنم را ضد عفونی می‌کرد و باید آب اکسیژنه را می‌ریخت روی زخمم که هزار برابر از نمک سوزنده‌تر بود. جیغ می‌زدم. فریاد می‌زدم. تنم می‌لرزید.<br />
<br />
ـ پرستار! درد دارم. می‌سوزم. می‌سوزم. دستم را قطع کنید.<br />
<br />
پرستار به سختی تحمل می‌کرد، اما من سخت‌تر از او باید تحمل می‌کردم. آمپولی به من می‌زد که تا عمق وجودم می‌سوخت. وقتی صدای پای پرستار توی اتاق می‌پیچید، تپش قلب من با صدای پایش یکی می‌شد. قلبم تندتر از پای پرستار شروع به تپیدن می‌کرد. تنم به شدت می‌لرزید.<br />
<br />
ـ خدایا! این همه تحمل برای یک نوجوان سخت نیست؟<br />
<br />
نه، من نمی‌ترسم، نمی‌هراسم، می‌دانستم عاشقی این است. باید تحمل می‌کردم. می‌گفتم: این اول راه است. تازه شروع شده. آخرین دوران رنج، اینجا به حقیقتی محض رسیده است. باید من مرد تحمل باشم.<br />
<br />
پرستار وارد می‌شود. چهره‌اش سرخ است و با لهجه شیرازی می‌خواهد حواسم را پرت کند. می‌خواهد دوباره جیغ نزنم. می‌گویم: تو را خدا نمی‌شه ولم کنی؟ بگذار تنم بپوسه. بگذار بمیرم.<br />
<br />
پرستار سرنگی را از جیبش بیرون می‌آورد. وای! باز به رگ‌هایم؟ مگر این چیست که این‌همه درد دارد؟ دستم را محکم می‌چسبد و سوزن را فرو می‌کند. مایع در خونم می‌جهد و درد آغاز می‌شود. وقتی در رگ‌هایم دور می‌زند، دردم شدیدتر می‌شود. داد می‌زنم: یا زهرا! یا زهرا! یا حسین! یا حسین! سوختم. سوختم.<br />
<br />
دقایقی چند دستم را می‌چسبد. می‌داند نمی‌گذارم پنجه‌های خرد شده‌ام را در آب زهراگین فرو کند. پرستاری دیگر به کمکش می‌آید. تمام وجودم می‌لرزد. داد می‌زنم: یا حسین! یا زهرا! یا زهرا! سوختم. خدا! خدا سوختم.<br />
<br />
حس می‌کنم همه آسمان آتشی شده و در تنم ریخته است.<br />
<br />
پرستار گوشه مقنعه‌اش را می‌گیرد. نمی‌خواهد بروز دهد که اشکش درآمده. می‌داند این درد کشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است؛ اما لبخندی از سر غم می‌زند. می‌گوید: دلاور! این که گلوله نیست. آب است. البته کمی درد دارد.<br />
<br />
او طعم گلوله را نچشیده است، ولی من می‌دانم چه می‌گوید. درد گلوله کم‌تر است، اما او باورش نمی‌شود. کارش که تمام می‌شود تشتی از خون را با خود می‌برد. تمام تنم می‌لرزد. می‌لرزم. می‌گویم: پرستار! سردم است. یخ کردم. خدا! یا زهرا! یا زهرا! یا حسین!<br />
<br />
می‌دود پتو می‌آورد. کم‌کم گرم می‌شوم. تمام تنم پر از حفره است؛ حفره‌هایی به عمق پنج تا ده سانتی‌متر. هنوز دستم را ندیده‌ام. نمی‌دانم چه خبر است، اما از دردش می‌دانم که اوضاع بدی دارم. باید تحمل کنم. پرستار می‌نشیند. حرف می‌زند. عکس‌های رادیولوژی را در می‌آورد. ترکش‌ها را می‌شمارد: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده و... با دقت می‌شمارد؛ نود و سه تا دقیق...<br />
<br />
 * نویسنده: غلامعلی نسائی]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[می‌خواهم یک عکس قشنگ برای حجله شهادتم بگیرم]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=350</link>
			<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 09:35:56 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=350</guid>
			<description><![CDATA[به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، بررسی زندگی شهدای دفاع مقدس از ابتدایی تولد تا بعد از شهادت آنها نشان دهنده بودن تاثیر گذاری آنها بر جامعه است. آنچه پیش روی شماست بخشی از زندگی شهید محمد معماریان است.<br />
<br />
گام اول: محبت<br />
<br />
سال 1351 ـ تهران<br />
<br />
دکتر نگاهی به آزمایش‌های بچه کرد. چند بار معاینه کرد و در آخر گفت: «مننژیت مغزی». بچه‌تان مننژیت مغزی گرفته، باید بستری شود. تب بالا و تشنج و گریه‌های شدیدی داشت که امان همه را بریده بود. کودک را بستری کردند. بعد از بیست‌ و چهار ساعت که توی دستگاه بود، دکتر به مادرش گفت: باید آب کمر بچه را بگیریم برای آزمایش‌های تکمیلی. ممکن است بعد از اینکه آب کمر را کشیدیم، بچه سالم بماند که البته به احتمال نود و پنج درصد فلج می‌شود. شما رضایت‌نامه امضا کنید تا ما ادامه دهیم. مادر وقتی این را شنید، رضایت‌نامه را امضا نکرد. دکتر هم با برخورد تند و توهین‌آمیز پرونده را برداشت و مطالبی پایین آن نوشت تا دیگر هیچ بیمارستانی این بیمار را قبول نکند. بعد هم پرونده را مقابل مادر انداخت. مادر گفت: خدایی که این مریضی را به بچه من داده، خودش می‌تواند خوبش کند. خدا می‌داند که من نمی‌توانم بچه فلج را نگهداری کنم و کودکش را بغل کرد و رفت خانه. چند روز گذشت. حال بچه روزبه‌روز خراب‌تر می‌شد. حالا دیگر چشمانش بسته نمی‌شد. یک قطره آب هم نمی‌خورد. دست و پایش کاملاً خشک و بی‌حرکت شده و سرش به عقب برگشته بود. مادر سه روز بود که یک آینه گذاشته بود مقابل دهان کودکش تا بفهمد که نفس می‌کشد یا نه. دیگر مضطر شده بود. دنبال پناهگاه می‌گشت تا به او پناه ببرد. از همه‌جا بریده بود. کودکش را بغل کرد و پله‌ها را بالا رفت و روی بام نشست. کودک را مقابل خودش خواباند. دو رکعت نماز با همان دل شکسته و حال پریشان خواند و هزار بار ذکری گفت که فرج را برایش هدیه آورد:<br />
<br />
صلی الله علیک یا رسول الله.<br />
<br />
آخر هم با حال زار گفت: یا رسول الله، اگر کودکم، محمدم، قابل است که بماند شما شفایش بدهید و اگر هم نه، این طفل را از این زجری که می‌کشد راحت کنید. مادر برای لحظاتی خواب چشمانش را گرفت. سوار سفیدپوشی را دید که آمد و....<br />
<br />
وقتی به خودش آمد، محمد را بغل کرد و از پشت بام پایین آمد، می‌دانست که اتفاقی می‌افتد. چشمش به ساعت بود. یکی ـ دو ساعت نگذشته بود که محمد آرام آرام پلک زد. سرش را چرخاند. دست و پایش را تکان داد و با نگاهش مادر را جستجو کرد. مادر آرام صدا زد: محمد، محمدجان، بیا بغل مادر. می‌آیی محمدجان. محمد روی دو زانو تکیه کرد و خم شد و آهسته کمر راست کرد و به آغوش گرم مادر پناه برد. فردا صبح مادر پرونده پزشکی محمد را برداشت، او را بغل کرد و رفت بیمارستان پیش همان دکتر و... .<br />
<br />
□<br />
<br />
گام دوم: صباوت<br />
<br />
 <br />
<br />
محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژی بود؛ کودکی پرجنب ‌ و جوش که برای خودش همه کاری می‌کرد، اما اهل بدی کردن نبود. دوران کودکی او تا نوجوانی‌اش هم‌زمان بود با اوج گرفتن انقلاب. مادر هم اهل تظاهرات و اعلامیه پخش کردن بود و محمد هم دنبال بازی کردن‌های خودش. اما وقتی هفت ساله شد، خیلی خاص دل به نماز سپرد. بدون اینکه کسی به او تذکر دهد، تا صدای اذان را می‌شنید بازی‌اش را رها می‌کرد، وضو می‌گرفت و به نماز می‌ایستاد. حتی نماز صبحش را هم مقید شده بود که بخواند. می‌گفت: باید بیدارم کنید. اگر یک روز دیر صدایش می‌کردند می‌زد زیر گریه و می‌گفت: چرا این‌قدر دیر بیدار شدیم. مگر خواب مرگ گرفته بودمان. ببینید آفتاب دارد درمی‌آید و... محمد شده بود زنگ نماز اهالی خانه.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام سوم: حرکت<br />
<br />
 <br />
<br />
پنجم ابتدایی را تمام کرد، اما درس‌خواندن خیلی به مغزش فشار می‌آورد. دکتر گفت: نباید به این بچه فشار درس وارد کنید. برای مغزش ضرر دارد. درس را رها کند. اما محمد مگر می‌توانست بیکار باشد. کنار تمام کارهای خانه که برای مادر می‌کرد و البته دلیلش هم این بود که کجای اسلام آمده که همه کارهای خانه را باید مادر انجام دهد، خیاطی هم می‌رفت. چند ماهی شاگرد خیاطی بود که لباس مردانه می‌دوخت. خیلی زود یاد گرفت و برای خودش خیاط شد. پدر هم برایش چرخ خیاطی و وسایل کار خرید. محمد حالا توی زیرزمین خانه خیاطی می‌کرد و درآمد داشت. خیلی هم مردانه عمل می‌کرد. پولش را حساب‌شده خرج می‌کرد، دقیق و با برنامه. هر سه وعده هم کار را تعطیل می‌کرد و می‌رفت مسجد برای نماز. البته فرقی نمی‌کرد برایش چه بازی، چه کارخانه، چه خیاطی، هرچه بود می‌گذاشت کنار و راهی مسجد می‌شد و الوعده وفا، یا الله.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام چهارم: ارادت<br />
<br />
 <br />
<br />
قم ـ بلوار امین ـ مسجد المهدی(عج)<br />
<br />
 <br />
<br />
پایگاه مسجد خیلی فعال شده بود. گروه‌گروه اعزام به جبهه داشتند. جوانان در مسجد موج می‌زدند. محمد هر بار موقع نماز که می‌رفت مسجد، کلی دلش می‌خواست که عضو پایگاه شود. آن عقب می‌ایستاد و بسیجی‌ها را نگاه می‌کرد. گاهی هم خودش را قاطی می‌کرد، اما انگار تا عضو نباشی فایده ندارد. یک روز دیگر طاقت نیاورد. از مسجد که آمد، یک‌راست رفت سراغ مادر و گفت: من می‌خواهم بروم بسیج مسجد، عضو بشم. شناسنامه‌ام را بدهید. مادر هم شناسنامه را داد دست محمد و رفت. هنوز دقایق به ساعت نرسیده بود که محمد با ناراحتی برگشت و رفت گوشه اتاق نشست و صدای گریه‌اش مادر را خبر کرد. مادر با تعجب بر اشک‌های مرد کوچکش نگاه کرد و گفت: چی شده؟ محمد گفت: قبولم نکردند. اشکش را با گوشه آستین پاک کرد و گفت: گفتند بچه‌ای، زود است. صبر کن نوبت تو هم می‌شود. دوباره هق‌هق‌اش بلند شد. مادر کمی نگاهش کرد و گفت: خیلی اشتباه کرده‌اند که قبولت نکرده‌اند. حالا بلند شو برویم، درست می‌شود. مادر چادرش را سر کرد و با محمد رفت. مادر به مسئول ثبت‌نام گفت: حاج آقا، اگر یک نفر بخواهد پناهنده به اسلام بشود شما ردش می‌کنید؟ مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه داد: این بچه من می‌خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود و... مسئول، سرش را از ناچاری پایین انداخت. مانده بود که چه بگوید. آهسته گفت: والله مادر، خیلی از مادرها می‌آیند به ما اعتراض می‌کنند که چرا بچه هجده ـ بیست ساله‌شان را عضو بسیج کرده‌ایم، آن وقت شما خودتان آمده‌اید اصرار می‌کنید ما این بچه را عضو کنیم. مسئول بهانه آورد برای اینکه محمد را ننویسد، مادر مقاومت کرد. مسئول دلیل و قانون رو کرد، مادر اصرار کرد و بالاخره پیروز شد.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام پنجم: لیاقت<br />
<br />
 <br />
<br />
حالا محمد یک دل‌مشغولی مهم‌تر پیدا کرده بود. تا کارهایش در خانه و خیاطی تمام می‌شد، می‌رفت مسجد و پایگاه. بزرگ‌ترها هم به او محبت خاص پیدا کرده بودند. هر وقت می‌رفتند گشت و اردو و تمرینات نظامی و... محمد را هم با خودشان می‌بردند و این باعث می‌شد که جسم و روح محمد روزبه‌روز بیشتر رشد کند و پرورش یابد. پدر محمد هم مدام جبهه بود و در ستاد پشتیبانی مشغول کارهای بنایی و ساخت و سازهای مورد نیاز رزمندگان بود. محمد تازه وارد سیزده سالگی شده بود که با پدر راهی منطقة سومار شدند. آنجا داشتند برای رزمندگان تنور نان درست می‌کردند. هرچند قبل از آنکه تنور نان داغی برای رزمنده‌ها درست کند، عراقی‌ها بمب‌بارانش کردند و داغ نان گرم را به دل همه گذاشتند. آن جبهه رفتن و دیدن‌ها و شنیدن‌ها برای محمد خیلی شیرین و پردرس بود و البته فتح بابی شد برای او. حالا دیگر نمی‌شد محمد را در شهر نگه‌داشت. جبهه شده بود خانة اول و دومش. می‌رفت و می‌آمد.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام ششم: عنایت<br />
<br />
دیده بود بعضی از بچه‌ها نیمه‌های شب بلند می‌شوند برای نمازخواندن، آن هم نمازهای طولانی و اشکی. صبح، همین بچه‌ها شیرین‌ترین‌ها می‌شدند بین همه؛ خواستنی و تو دل برو. دنبال این بود که نماز شب را یاد بگیرد. یک ورقه و یک خودکار برداشت و رفت پیش فرمانده‌شان. کمی این پا و آن پا کرد. انگار خجالت می‌کشید. فرمانده نگاه کرد دید محمد با یک کاغذ و قلم آمد، اما حرفش را قورت می‌دهد. بالاخره گفت: من... من... یعنی می‌شود نماز شب را برایم بنویسید. یعنی چه‌جوری نماز شب می‌خوانند. فرمانده ته دلش از داشتن محمد ذوق کرده بود، اما خیلی جدی ورقه را گرفته بود و با خودکار رویش نوشته بود: نماز شب یازده رکعت است. هشت رکعت نافله که دو رکعت دو رکعت باید بخوانی و سلام بدهی و سه رکعت دیگر هم که یک دو رکعت می‌خوانی به نیت نماز شفع و یک رکعت هم به اسم نماز وتر. در قنوت نماز وتر، چهل مؤمن را دعا کن. هفتاد بار بگو هذا مَقامُ العائِذِ بِکَ مِنَ النار. هفتاد بار بگو...، سی‌بار بگو... و محمد شد جزو گروه نماز شب خوان‌ها.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام هفتم: مقاومت<br />
<br />
گردان، محاصره شده بود. از شب که عملیات کرده بودند و خط را شکسته بودند تا حالا که غروب روز بعد بود، گردان در محاصره قرار گرفته بود. منطقه فاو، نمک‌زار بود و آب و غذای بچه‌ها رو به اتمام. بعد از یک شبانه‌روز جنگیدن، گرسنگی و تشنگی و خستگی امان همه را بریده بود و حالا هم که محاصره یعنی صبر بعد از جنگ. پنج روز طول کشید؛ پنج روزی که زخمی‌ها را جزو شهدا کرد، مهمات را تمام کرد. گرسنگی همه را لاغر و رنجور کرد و تشنگی، تشنگی، امان از تشنگی... فدای لب تشنه‌ات یا حسین(ع). این پنج روز همه عهد کردند که مقاومت کنند که بمانند، که پشیمان و خسته نشوند و... نشدند. تا اینکه محاصره را شکستند و بچه‌ها را نجات دادند، اما با چه حالی. زخمی‌هایی که حالا پلاکشان و اسمشان را یادداشت می‌کردند تا خبر پروازشان را به خانواده‌هایشان بدهند و سالم‌هایی که مثل همیشه نبودند؛ رنجور و ضعیف و بیمار. به قول مردم، اسکلتشان مانده بود. محمد با این قیافه به خانه برگشت. سیل متلک‌ها شروع شد. همه به مادر می‌گفتند: از بچه‌ات سیر شدی که این‌طور به سرش می‌آوری. مگر دیگر او را نمی‌خواهی. این چه قیافه‌ای است که نوجوانت پیدا کرده. مادر هم اعتقادش محکم بود. می‌دانست که چه کار دارد می‌کند. برای چه هدفی جان می‌گذارد. سیر راهش را، مقصدش را می‌شناخت. محکم جواب همه را می‌داد: امام حسین(ع) از بچة شش‌ماهه تا بالاتر را فدا کرد. نکند حسین(ع) هم از سر بچه‌اش گذشته بود. یک عمری توی روضه‌ها گفتیم: حسین جان، دوستت داریم؛ پس دروغ می‌گفتیم؟ بچة من هر وقت خوب بشود دوباره راهی جبهه می‌شود.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام هشتم: عبادت<br />
<br />
منطقه‌ای که لشکر چادر زده بود، جای امنی نبود؛ نه از لحاظ دشمن، بلکه از جانب مار و عقرب‌ها. به بچه‌ها اعلام شد که کسی حق ندارد شب از محل اسکانش بیرون برود. اگر هم رفتید باید مسلح بروید و بیایید. اما یکی بود که بی‌خیال همة مار و عقرب‌ها، نیمه شب بلند می‌شد. آهسته لباس می‌پوشید، کفش‌هایش را دست می‌گرفت و بی‌صدا بیرون می‌رفت. فرمانده‌شان متوجه این کار محمد شد. یک شب فرمانده، آرام دنبال محمد رفته بود. از چادرها دور شده بودند که محمد وارد گودالی شد. حالا فقط قسمتی از سرش پیدا بود. فرمانده چند دقیقه صبر کرده بود، اما وقتی دید محمد از آن گودال بیرون نمی‌آید، نزدیک شد. دید محمد قامت بسته و نماز می‌خواند؛ درون قبری گود و چه اشکی می‌ریزد. حال فرمانده دگرگون شده بود از این جوان چهارده ـ پانزده ساله. رفته بود عقب‌تر، بی‌خیال مار و عقرب‌ها نشسته بود و محمد را تماشا کرده بود. وقتی محمد به العفو رسید، صدای گریه‌اش شدیدتر و بلندتر شده بود. به سجده افتاده بود و... و یک دعا: اللهم ارزقنا الشهاده فی سبیلک.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام نهم: شجاعت<br />
<br />
تمام نیروها را جمع کردند و فرمانده شروع کرد به صحبت. گفت: عملیات در منطقة حساسی است. کار، سخت و دشوار است. با توکل به خدا و کمک اهل‌بیت، ما پیروزیم. اما باید از بین شما، سیصد نفر داوطلب شوند؛ سیصد نیرویی که خط‌شکن هستند، خط‌شکنانی که شهادتشان حتمی است. احتمالاً هیچ‌کدام برنمی‌گردند. حتی شاید جنازه‌هایشان هم بماند. از فرمانده تا تک‌تیرانداز شهید خواهند شد. این گروه می‌روند تا راه باز شود برای ادامه عملیات و پیشروی نیروهای دیگر... حالا هرکس داوطلب است از اینجا بلند شود و آن طرف بنشیند. بچه‌ها که سرشان پایین بود و در عالم خودشان سیر می‌کردند و آنهایی که مات فرمانده‌شان شده بودند، همه سر بلند کردند و امتداد دست فرمانده را نگاه کردند. یکی باید بلند می‌شد تا هرکس دلش می‌تپید برای یگانه‌شدن، برای اول شدن، برای اثبات خلیفة اللهی انسان به ملائک. اولی که بلند شد و در امتداد دست فرمانده حرکت کرد، دومی و سومی و... محمد و دویست‌ونودونه و سیصد نفر.<br />
<br />
 <br />
<br />
محمد شانزده ساله یکی از این سیصد نفر شده بود که انتخاب کرد دیگر در این دنیا نماند. آن‌طرف، آرام روی زمین نشسته بود. دلش می‌خواست راه باز کند برای اینکه یک گام اسلام جلو برود. اسلام یک کل مطلق است و اجزای ریز و درشت باید فدا شوند تا آن کل، آن اصل، ثابت بماند، پایدار و باقی باشد و آسیب نبیند. قرار شد که این سیصد نیرو برای آخرین خداحافظی به شهر بروند؛ آخرین دیدار، آخرین لبخند، آخرین کلام، آخرین نگاه.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام دهم: شهامت<br />
<br />
سحر بود که به خانه رسید. مادر بیدار شده بود و با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد خندید و مادر را بوسید. مادر نگاهش به موهای بلند محمد افتاد. محمد گفت: فقط این بار این‌قدر بلند شده. یک عکس قشنگ برای حجلة شهادتم بگیرم، بعد کوتاهش می‌کنم. مادر دوباره با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد به شیطنت سری تکان داده بود و گفت: باور کن مادر، برای آخرین بار آمده‌ام که همدیگر را ببینیم. دیگر نمی‌خواهم منتظر باشم. این آخرین دیدار ماست. وعده‌مان دیگر پل صراط.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
گام یازدهم: رضایت<br />
<br />
 <br />
<br />
پنج روز عزیزترین مهمان خانه، محمد بود. مثل همیشه به مادر در کارهای خانه کمک می‌کرد. می‌رفت و می‌آمد و حرف می‌زد. هیچ‌کس چیزی نمی‌دانست اما خودش می‌فهمید که دارد چه می‌کند، چه می‌گوید، چرا می‌گوید، کجا می‌رود، چرا می‌رود، چرا می‌آید، چگونه می‌نشیند، چرا می‌خندد، چرا گریه می‌کند، چگونه قرآن بخواند و.... همة کارهایش حساب‌شده و دقیق بود. روز پنجم خیلی مستأصل شده بود. می‌آمد توی خانه چرخی می‌زد. کمی مادر را نگاه می‌کرد، بعد می‌رفت بیرون. دوباره همین‌طور، سه‌بار و چهاربار، سرانجام مادر گفت: محمدجان قیافه‌ات می‌گوید که حرفی داری. فکر کنم دربارة جبهه‌ات هم باشد. من گوش می‌کنم، بگو مادر جان. محمد انگار باری از روی دوشش برداشته شود، آرام و خوشحال گفت: می‌خواهم تنها با شما صحبت کنم. اگر شد شب تنهایی صحبت کنیم. مادر گفت: شب پدرت هم می‌آید، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا نباشد. چون نمی‌تواند، به خودت می‌گویم. غروب محمد به دامادشان گفت: برویم گلزار، دلم می‌خواهد از شهدا خداحافظی کنم. رفتند گلزار. محمد با حال دیگری قدم برمی‌داشت. بین قبرها راه می‌رفت. به عکس شهدا خیره می‌شد. اخم می‌کرد، ساکت می‌شد، می‌خندید، ذکر می‌گفت.... وقتی هم رفتند کنار قبرهای خالی آماده شده، قبرها را نشان داد و گفت: یکی از این قبرها برای من است. تا ده ـ بیست روز دیگر می‌آیم اینجا. دامادشان با تشر گفته بود: برو بچه، از این حرف‌ها نزن.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
گام دوازدهم: وصیت<br />
<br />
 <br />
<br />
شب شد. اهل خانه، همه خوابیدند؛ جز مادر و محمد. محمد، مادر را توی اتاق خودش برد. کمی به وسایلش نگاه کرد. مادر منتظر بود. محمد نفس عمیقی کشید. رویش نمی‌شد توی چشمان منتظر و پرمحبت مادر نگاه کند. آرام‌آرام شروع کرد: می‌دانی مادرجان، این دفعة آخر و لحظات آخر است که ما همدیگر را می‌بینیم. من این‌بار که بروم دیگر برنمی‌گردم. مادر خندید و گفت: هر خونی لیاقت شهادت ندارد مادرجان. محمد مکثی کرد و گفت: اما من این دفعه صددرصد شهید می‌شوم. شما از خدا بخواه که در نبود من صبر کنی. این وسایلم را هم بین دیگران قسمت کن. چرخ خیاطی‌ام برای خودتان. دوتا شلوار را بده به فلان فامیل که وضع چندان خوبی ندارند. بگو محمد گفته یادگاری از من داشته باشید. بقیة وسایلم را بفروشید و خرج مراسم عزایم کنید. نمی‌خواهم زحمت پدر باشد. فقط مادر یک خواهش هم دارم، اینکه دعا کن طوری شهید بشوم که نیاز به غسل نداشته باشم. یک کفن از مکه برای خودت آورده‌ای، آن را به من بده. آن شال سبزی را هم که از سوریه آورده‌ای روی صورتم بگذارد. راستش من خیلی مسجدمان را دوست دارم. جنازه‌ام را ببرید توی مسجد و آنجا بر من نماز بخوانید؛ تا پیکر بی‌جانم آنجا را حس کند. بعد خاکم کنید. محمد ساکت شد. مادر مانده بود که چه کند. لبخندی زد و به زور گفت: آره مادر، شما حرف‌هایت را بزن، ولی خب خدا که به هر خونی لیاقت شهادت نمی‌دهد. محمد سرش را انداخت پایین و گفت: مامان دوست ندارم دنبال جنازه‌ام گریه کنی. چون کسی که انقلاب را نمی‌تواند ببیند، اگر گریة تو را ببیند خوشحال می‌شود. اما هر وقت تنها شدی گریه کن. از خدا بخواه کمکت کند امانت الهی‌ای را که بهت داده، خودت به او پس بدهی. دوست دارم توی قبرم بایستی و به خدا بگویی که خدایا این امانت الهی را که به من دادی به تو برگرداندم. مادر دوباره جمله‌اش را تکرار کرد. محمد دوباره لبخند شیرینی زد و ادامه داد: من خیلی مادرها را دیدم که بچه‌شان را توی قبر گذاشتند، اما موقعی که می‌خواستند از قبر بیرون بیایند دیگر نمی‌توانستند. شما این‌طور نباش. فقط دعا کن که در شهادتم از امام حسین(ع) سبقت نگیرم. دوست دارم که بدن من هم سه روز روی زمین نماند. بعد هم که برایم مراسم می‌گیری خیلی مراقب باش. دوست ندارم بی‌حجاب توی عزاداریم شرکت کند. اصلاً هرکس حجاب درستی نداشت بگو برود بیرون. محمد دوباره ساکت شد، اما این‌بار دیگر حرفش را ادامه نداد. آرام بلند شد و از اتاق رفت بیرون. مادر ماند و چشمان پرسؤالش و دل لرزانش. سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، کسی جز من و محمد اینجا نبود، اما یقین دارم که تو هستی. از همین حال فهم و درک و لیاقتش را به من بده تا مقابل حضرت زینب(س) سرشکسته نباشم.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
گام سیزدهم: وداع<br />
<br />
 <br />
<br />
مادر لباس‌های محمد را شسته و اتو کرده بود. صبح، ساکش را آورد و گفت: محمدجان، لباس‌هایت را توی ساکت بگذار. محمد گفت: دلم می‌خواهد این‌بار شما ساکم را ببندید. مادر گفت: چه فرقی می‌کند؟ محمد گفت: فرقش این است که هر وقت در ساک را باز می‌کنم بوی شما را می‌دهد و احساس تنهایی نمی‌کنم. مادر نشست به بستن ساک محمد. محمد هم آماده شد. ساکش را برداشت. مادر رفت تا کاسة آبی پر کند و قرآن بیاورد. محمد پوتین‌هایش را پوشید. مادر رفت تا از توی حیاط یک گل بکند و توی کاسة آب بیندازد و پشت سر محمد بریزد. در خانه را باز کرد. مادر تا گل را چید، انگار چیزی ته دلش فرو ریخت. محمد منتظر مادر بود. مادر نمی‌توانست بیاید، آرام نشست و کاسة آب را زمین گذاشت. محمد از همه خداحافظی کرده و منتظر مادر بود. مادر قرآن را برداشت و رفت پیش محمد. محمد، مادر را بوسید. مادر، محمدش را بویید و از زیر قرآن ردش کرد. محمد، آرام گفت: مادر، محمدت را خوب ببین که دیگر نمی‌بینی‌اش. مادر گفت: برو محمدجان، بخشیدمت به علی‌اکبر آقا حسین. محمد پا از خانه بیرون گذاشت. مادر نگاهش می‌کرد؛ نگاه به راه رفتنش، به قد و بالایش. محمد رسیده بود وسط کوچه، دوباره برگشت و مادر را نگاه کرد و گفت: مادر، دوباره محمدت را ببین که دیگر نمی‌بینی‌اش. مادر قدمش را از کوچه برداشت و داخل خانه گذاشت و گفت: خدایا، من راضی هستم. نکند دلم بلرزد. محمد رفت سر کوچه. برگشت و دستش را به دیوار گذاشت. مادر دوباره از خانه بیرون آمده بود. محمد با صدای بلند گفت: مادر، دوباره محمدت را ببین که دیگر نمی‌بینی‌اش. مادر نگاهش کرد و گفت: برو محمدجان، بخشیدمت به علی‌اکبر آقا امام حسین(ع). محمد رفت.<br />
<br />
 <br />
<br />
مادر با خود گفته بود: همة جوان‌های عالم فدای علی‌اکبر حسین(ع)، نه فقط محمد، همة جوان‌ها. کاش تاریخ بازمی‌گشت. عصر عاشورا بود و ما بودیم. آن وقت هیچ‌گاه نمی‌گذاشتیم تا علی‌اکبر برود. کاش و تنها کاش.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
گام چهاردهم: شهادت<br />
<br />
 <br />
<br />
حالا که از همه‌چیز دل بریده بود، تازه معنای دل را می‌فهمید. تا حالا هرچه بود دل نبود؛ تارهایی بود که دور دلش را پر کرده بود. حالا لطافت و زیبایی دلش را درک می‌کرد. از وقتی که بندها را پاره کرده بود، دلش بال و پر می‌زد. حالا اصل همه‌چیز را می‌دید. خنده‌اش معطر شده بود؛ نگاهش، آسمانی و کلامش، روحانی. اللهم ارزقنا قلبا یدنیه منک شوقه و لساناً یرفع الیک صدقه و... دعایش مستجاب شده بود. همه دعاهایش یک‌جا به اجابت رسیده بود. چند روز دیگر محمد از قید این جسد دنیایی راحت می‌شد و در آسمان جای می‌گرفت. آن وقت همة زمین و آسمان زیر نظرش می‌آمد. شاهد همة کُنه‌ها می‌شد و زمان را در اختیار می‌گرفت. رمز عملیات، بچه‌های خط‌شکن را راهی کرد. گردان سیصد نفرشان موفق شدند خط را بشکنند و راه را باز کنند. دشمن آتش‌باری‌اش شدت عجیبی داشت. عملیات لو رفته بود. کار خیلی سخت‌تر از آنچه فکر می‌کردند شد. بچه‌ها مقاومت می‌کردند. گوشت بچه‌ها سپر گلوله‌ها بود. محمد از جایش بلند شد و داشت می‌رفت عقب‌تر. فرمانده فکر کرد محمد ترسیده. صدایش زد و پرسید: کجا می‌روی؟ مگر وضعیت را نمی‌بینی؟ کمی نیرو و آتش دشمن را؟ محمد گفت: حاج آقا، خیالت راحت باشد، دارم می‌روم نماز بخوانم. امام حسین(ع) هم ظهر عاشورا در موقع اذان، اول نماز خواند، حاج آقا آسمان را نگاه کرد. وقت نماز بود. محمد با پوتین و اسلحه‌به‌دست قامت بست. زیر آن باران گلوله نماز خون خواند و سریع برگشت. یک‌ساعتی از ظهر نگذشته بود. درگیری نفس بچه‌ها را بریده بود. لحظه‌به‌لحظه یک گل پرپر می‌شد که ناگهان محمد بلند شد و تمام قامت ایستاد. با تعجب نگاهش کردند. محمد دستش را به طرف بچه‌ها بلند کرد و با صدای رسایی گفت: بچه‌ها من هم رفتم، خداحافظ. آرام زانو زد و افتاد. حاجی دوید طرف محمد و دید که گلولة آر‌پی‌جی پشت محمد را کاملاً برد و تنها صورتش است که سالم مانده. محمد رفت مثل همة دوستانش، اما جنگ ادامه داشت. بدن محمد ماند زیر آفتاب داغ جنوب، سه روز پیکرش تندی خورشید را تحمل می‌کرد.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
اثبات گام چهاردهم<br />
<br />
 <br />
<br />
9/10/65<br />
<br />
 <br />
<br />
بدن محمد را آوردند. مادر از همان شب شهادت محمد که دلش لرزیده بود، قلبش تیر کشیده و بی‌خواب شده بود. می‌دانست که دیگر نباید منتظر باشد و حالا بعد از سه روز، خبر پرواز محمد آمد و جنازه‌اش. پدر، جبهه بود. سه روز هم جنازه در سردخانه ماند تا پدر بیاید. مادر، صبح زود تنهایی به ملاقات محمد رفت. او را بلند کرده و بوسیده و بویید. حرف‌هایش را با محمد زد. با اینکه چند روز از شهادت محمد می‌گذشت، زیر آفتاب داغ مانده بود، در سردخانه بود، باز خون بدنش تازه بود و روان. محمد را طبق خواستة دلش، بردند مسجد المهدی(عج) برای وداع. بعد مادر رفت توی قبری که نگاه محمد دنبالش بود. محمد را در آغوش گرفت و آرام خواباند. بعد به محمد گفت: لحظه‌به‌لحظه وصیت کردی، من هم عمل کردم. حالا تو سلام مرا به مادر پهلو شکسته‌ام برسان و بگو آن موقع که هیچ‌کس به دادم نمی‌رسد، موقع وحشت و تنهایی قبر، مادر تو به داد من برس. مادر سرش را بلند کرد و آرام و سربلند از قبر بیرون آمد....<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
اثبات گام‌های چهارده‌گانه ـ حقانیت<br />
<br />
 <br />
<br />
سال 1367، ماه محرم<br />
<br />
 <br />
<br />
دو سال از شهادت محمد می‌گذشت. مادر بر اثر سانحه‌ای دچار شکستگی پا شد و خانه‌نشین. ایام محرم بود، اما مادر نمی‌توانست مثل هر سال در کارهای مسجد شریک باشد. روز هشتم محرم. مادر دیگر طاقت نیاورد و به هر سختی بود راهی مسجد شد و همراه دیگران برای شام عزاداران، سبزی پاک کرد. فردا هم همین‌طور. شب عاشورا بود و مادر گوشة مسجد نشسته بود و همراه روضه‌خوان و مردم عزاداری می‌کرد که دلش شکست. رو کرد به حسین فاطمه(ع) و عرض کرد: یا امام حسین(ع)، اگر این عزاداری من مورد قبول شماست لطفی کنید تا این پای من خوب شود؛ تا فردا که برای کار کردن می‌آیم نخواهم از دیگران کمک بگیرم. آقا، اگر پایم خوب شود می‌روم توی آشپزخانه و تمام دیگ‌های غذا را می‌شویم. مادر آمد خانه و خوابید. سحر که بیدار شد، هنوز دردمند بود و خسته. نماز صبحش را خواند، رو کرد به کربلا و گفت: آقاجان، صبح آمد و پای من هنوز خوب نشده... با آقا نجوا می‌کرد که دوباره خوابش برد. خوابی پربرکت که هم مادر را بهره‌مند کرد و هم حالا که بیست سال از آن سحر می‌گذرد، دیگران را.<br />
<br />
 <br />
<br />
مادر خواب دید که در مسجد المهدی(عج) است و مسجد بسیار شلوغ است. کسی گفت: یک دسته دارند برای کمک می‌آیند. مادر رفت دم در مسجد و دید یک‌دسته عزادار می‌آیند. دسته‌ای منظم، یک‌دست سفیدپوش با نواری مشکی و کفنی که بر گردنشان است. دستة جوان‌هایی که سه‌به‌سه حرکت می‌کردند، نوحه می‌خواندند و سینه می‌زدند.<br />
<br />
 <br />
<br />
نوحه‌خوانشان شهید سعید آل‌طاها بود که جلوی دسته حرکت می‌کرد. مادر با تعجب پیش خودش گفت: سعید که شهید شده بود، پس اینجا چه کار می‌کند و تازه متوجه شد که این دسته، افراد عادی نیستند و شهدایند. دسته، بر سر و سینه‌زنان وارد مسجد شد و آهسته رفت به طرف محراب و آنجا مشغول عزاداری شد. مادر، دسته را دور زد و کنار پرده ایستاد. دسته را نگاه می‌کرد. دسته‌ای که پر از نور بود، پر از شهید. وقتی عزاداری تمام شد، محمد از دسته جدا شد و کنار پرده، آمد پیش مادر. دست انداخت گردن مادر و او را بوسید و مادرش هم محمد را بوسید و گفت: محمد، خیلی وقت است ندیدمت. محمد گفت: مادر از وقتی شهید شده‌ام بزرگ‌تر شده‌ام. آنجا سرم خیلی شلوغ است. شهید حسن آزادیان هم از دسته جدا شد و آمد پیش مادر و گفت: حاج خانوم، خدا بد ندهد. طوری شده؟ محمد گفت: مادرم طوریش نیست. مادر اینها چیست که دور پایت بسته‌ای؟ مادر گفت: چند روزی است خورده‌ام زمین، پایم درد می‌کند. ان‌شاءالله خوب می‌شوم. محمد گفت: مادر چند روز پیش رفته بودیم کربلا. من یک پارچة سبز برای شما آوردم. می‌خواستم دیدن شما بیایم، آزادیان گفت: صبر کن باهم برویم، تا اینکه امروز اول رفتیم زیارت امام خمینی و حالا هم آمدیم دیدن شما. بعد محمد پارچه‌ای را که از کربلا آورده بود از روی صورت تا مچ پای مادر کشید و بعد نشست و تمام باندهای پای مادر را باز کرد و شال را دور پایش بست و به مادر گفت: پایت خوب شد. حالا شما بروید توی زیرزمین دیگ‌ها را بشویید. این درد هم برای استخوانت نیست، عضله پایت است که درد می‌کند.<br />
<br />
 <br />
<br />
مادر دید دو نفر از شهدا دارند باهم می‌روند انتهای مسجد. مادر گفت: محمد اینها کی هستند؟ گفت: اینها بچه‌های شکروی هستند. مادرشان پای دیگ توی زیرزمین است. دارند می‌روند به او سر بزنند. یک شهید دیگر هم از دسته جدا شد و رفت دم در مسجد. مادر پرسید: مادر او کیست؟ محمد گفت: آن یکی هم رئیسان است. پدرش دم در است. می‌رود به او سر بزند.<br />
<br />
 حسن آزادیان گفت: حاج خانوم، شما قول داده بودید به خانم‌ها اگر خوب شدید چهارتا ماشین بیاورید و آنها را زیارت امام خمینی ببرید. من این چهارتا ماشین را آماده کرده‌ام. دم در است. بروید خانم‌ها را ببرید.<br />
<br />
 مادر از خواب بیدار شد. هنوز در خلسة خوابی بود که دیده بود. حیرت‌زده و مدهوش. فضا پر از عطر بود. مادر نشست. پایش سبک شده بود. دید تمام باندها باز شده‌اند و روی تشک ریخته. شال سبزی که محمد بسته بود، به پایش است. بوی عطر سستش کرده بود....<br />
<br />
 □<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"> اثبات نیازمند بودن ما به شهدا ـ توسل</span><br />
<br />
 سال 1391<br />
<br />
 حالا بیست سال و چهار سال از آن زمان می‌گذرد. شال سبز با همان عطر و بوی بهشتی‌اش هست؛ همان شالی که آیت‌الله العظمی گلپایگانی نیم سانتش را از مادر محمد گرفت؛ همان شالی که هنوز خیلی‌ها را به برکت امام حسین(ع) شفا می‌دهد؛ همان شالی که اثبات حقانیت خانواده‌های شهدا شد و مایة عزت مادران صبور شهدا.<br />
<br />
 □<br />
<br />
 قصة زیبای شال را سال‌ها پیش شنیدم، اما هیچ‌وقت پی‌گیر نشده بودم تا لذت بوییدن آن را ببرم. وقتی که روزیمان شد رفتیم دست‌بوس مادر شهید محمد معماریان، کنار تمام زیبایی‌های وجودش از برکت عطر بهشتی شال هم بهره‌مند شدیم. تا یادم نرفته بنویسم که مادر نذرهایش را ادا کرد و به جای چهار ماشین، هشت تا اتوبوس گرفت و همه را برد زیارت امام خمینی. آوازه این شال تا خیلی شهرها رفته است و به برکت شهدا ما هم نصیب بردیم و البته این نوشته را هم تقدیم به شما می‌کنیم که بی‌نصیب نمانید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، بررسی زندگی شهدای دفاع مقدس از ابتدایی تولد تا بعد از شهادت آنها نشان دهنده بودن تاثیر گذاری آنها بر جامعه است. آنچه پیش روی شماست بخشی از زندگی شهید محمد معماریان است.<br />
<br />
گام اول: محبت<br />
<br />
سال 1351 ـ تهران<br />
<br />
دکتر نگاهی به آزمایش‌های بچه کرد. چند بار معاینه کرد و در آخر گفت: «مننژیت مغزی». بچه‌تان مننژیت مغزی گرفته، باید بستری شود. تب بالا و تشنج و گریه‌های شدیدی داشت که امان همه را بریده بود. کودک را بستری کردند. بعد از بیست‌ و چهار ساعت که توی دستگاه بود، دکتر به مادرش گفت: باید آب کمر بچه را بگیریم برای آزمایش‌های تکمیلی. ممکن است بعد از اینکه آب کمر را کشیدیم، بچه سالم بماند که البته به احتمال نود و پنج درصد فلج می‌شود. شما رضایت‌نامه امضا کنید تا ما ادامه دهیم. مادر وقتی این را شنید، رضایت‌نامه را امضا نکرد. دکتر هم با برخورد تند و توهین‌آمیز پرونده را برداشت و مطالبی پایین آن نوشت تا دیگر هیچ بیمارستانی این بیمار را قبول نکند. بعد هم پرونده را مقابل مادر انداخت. مادر گفت: خدایی که این مریضی را به بچه من داده، خودش می‌تواند خوبش کند. خدا می‌داند که من نمی‌توانم بچه فلج را نگهداری کنم و کودکش را بغل کرد و رفت خانه. چند روز گذشت. حال بچه روزبه‌روز خراب‌تر می‌شد. حالا دیگر چشمانش بسته نمی‌شد. یک قطره آب هم نمی‌خورد. دست و پایش کاملاً خشک و بی‌حرکت شده و سرش به عقب برگشته بود. مادر سه روز بود که یک آینه گذاشته بود مقابل دهان کودکش تا بفهمد که نفس می‌کشد یا نه. دیگر مضطر شده بود. دنبال پناهگاه می‌گشت تا به او پناه ببرد. از همه‌جا بریده بود. کودکش را بغل کرد و پله‌ها را بالا رفت و روی بام نشست. کودک را مقابل خودش خواباند. دو رکعت نماز با همان دل شکسته و حال پریشان خواند و هزار بار ذکری گفت که فرج را برایش هدیه آورد:<br />
<br />
صلی الله علیک یا رسول الله.<br />
<br />
آخر هم با حال زار گفت: یا رسول الله، اگر کودکم، محمدم، قابل است که بماند شما شفایش بدهید و اگر هم نه، این طفل را از این زجری که می‌کشد راحت کنید. مادر برای لحظاتی خواب چشمانش را گرفت. سوار سفیدپوشی را دید که آمد و....<br />
<br />
وقتی به خودش آمد، محمد را بغل کرد و از پشت بام پایین آمد، می‌دانست که اتفاقی می‌افتد. چشمش به ساعت بود. یکی ـ دو ساعت نگذشته بود که محمد آرام آرام پلک زد. سرش را چرخاند. دست و پایش را تکان داد و با نگاهش مادر را جستجو کرد. مادر آرام صدا زد: محمد، محمدجان، بیا بغل مادر. می‌آیی محمدجان. محمد روی دو زانو تکیه کرد و خم شد و آهسته کمر راست کرد و به آغوش گرم مادر پناه برد. فردا صبح مادر پرونده پزشکی محمد را برداشت، او را بغل کرد و رفت بیمارستان پیش همان دکتر و... .<br />
<br />
□<br />
<br />
گام دوم: صباوت<br />
<br />
 <br />
<br />
محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژی بود؛ کودکی پرجنب ‌ و جوش که برای خودش همه کاری می‌کرد، اما اهل بدی کردن نبود. دوران کودکی او تا نوجوانی‌اش هم‌زمان بود با اوج گرفتن انقلاب. مادر هم اهل تظاهرات و اعلامیه پخش کردن بود و محمد هم دنبال بازی کردن‌های خودش. اما وقتی هفت ساله شد، خیلی خاص دل به نماز سپرد. بدون اینکه کسی به او تذکر دهد، تا صدای اذان را می‌شنید بازی‌اش را رها می‌کرد، وضو می‌گرفت و به نماز می‌ایستاد. حتی نماز صبحش را هم مقید شده بود که بخواند. می‌گفت: باید بیدارم کنید. اگر یک روز دیر صدایش می‌کردند می‌زد زیر گریه و می‌گفت: چرا این‌قدر دیر بیدار شدیم. مگر خواب مرگ گرفته بودمان. ببینید آفتاب دارد درمی‌آید و... محمد شده بود زنگ نماز اهالی خانه.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام سوم: حرکت<br />
<br />
 <br />
<br />
پنجم ابتدایی را تمام کرد، اما درس‌خواندن خیلی به مغزش فشار می‌آورد. دکتر گفت: نباید به این بچه فشار درس وارد کنید. برای مغزش ضرر دارد. درس را رها کند. اما محمد مگر می‌توانست بیکار باشد. کنار تمام کارهای خانه که برای مادر می‌کرد و البته دلیلش هم این بود که کجای اسلام آمده که همه کارهای خانه را باید مادر انجام دهد، خیاطی هم می‌رفت. چند ماهی شاگرد خیاطی بود که لباس مردانه می‌دوخت. خیلی زود یاد گرفت و برای خودش خیاط شد. پدر هم برایش چرخ خیاطی و وسایل کار خرید. محمد حالا توی زیرزمین خانه خیاطی می‌کرد و درآمد داشت. خیلی هم مردانه عمل می‌کرد. پولش را حساب‌شده خرج می‌کرد، دقیق و با برنامه. هر سه وعده هم کار را تعطیل می‌کرد و می‌رفت مسجد برای نماز. البته فرقی نمی‌کرد برایش چه بازی، چه کارخانه، چه خیاطی، هرچه بود می‌گذاشت کنار و راهی مسجد می‌شد و الوعده وفا، یا الله.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام چهارم: ارادت<br />
<br />
 <br />
<br />
قم ـ بلوار امین ـ مسجد المهدی(عج)<br />
<br />
 <br />
<br />
پایگاه مسجد خیلی فعال شده بود. گروه‌گروه اعزام به جبهه داشتند. جوانان در مسجد موج می‌زدند. محمد هر بار موقع نماز که می‌رفت مسجد، کلی دلش می‌خواست که عضو پایگاه شود. آن عقب می‌ایستاد و بسیجی‌ها را نگاه می‌کرد. گاهی هم خودش را قاطی می‌کرد، اما انگار تا عضو نباشی فایده ندارد. یک روز دیگر طاقت نیاورد. از مسجد که آمد، یک‌راست رفت سراغ مادر و گفت: من می‌خواهم بروم بسیج مسجد، عضو بشم. شناسنامه‌ام را بدهید. مادر هم شناسنامه را داد دست محمد و رفت. هنوز دقایق به ساعت نرسیده بود که محمد با ناراحتی برگشت و رفت گوشه اتاق نشست و صدای گریه‌اش مادر را خبر کرد. مادر با تعجب بر اشک‌های مرد کوچکش نگاه کرد و گفت: چی شده؟ محمد گفت: قبولم نکردند. اشکش را با گوشه آستین پاک کرد و گفت: گفتند بچه‌ای، زود است. صبر کن نوبت تو هم می‌شود. دوباره هق‌هق‌اش بلند شد. مادر کمی نگاهش کرد و گفت: خیلی اشتباه کرده‌اند که قبولت نکرده‌اند. حالا بلند شو برویم، درست می‌شود. مادر چادرش را سر کرد و با محمد رفت. مادر به مسئول ثبت‌نام گفت: حاج آقا، اگر یک نفر بخواهد پناهنده به اسلام بشود شما ردش می‌کنید؟ مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه داد: این بچه من می‌خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود و... مسئول، سرش را از ناچاری پایین انداخت. مانده بود که چه بگوید. آهسته گفت: والله مادر، خیلی از مادرها می‌آیند به ما اعتراض می‌کنند که چرا بچه هجده ـ بیست ساله‌شان را عضو بسیج کرده‌ایم، آن وقت شما خودتان آمده‌اید اصرار می‌کنید ما این بچه را عضو کنیم. مسئول بهانه آورد برای اینکه محمد را ننویسد، مادر مقاومت کرد. مسئول دلیل و قانون رو کرد، مادر اصرار کرد و بالاخره پیروز شد.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام پنجم: لیاقت<br />
<br />
 <br />
<br />
حالا محمد یک دل‌مشغولی مهم‌تر پیدا کرده بود. تا کارهایش در خانه و خیاطی تمام می‌شد، می‌رفت مسجد و پایگاه. بزرگ‌ترها هم به او محبت خاص پیدا کرده بودند. هر وقت می‌رفتند گشت و اردو و تمرینات نظامی و... محمد را هم با خودشان می‌بردند و این باعث می‌شد که جسم و روح محمد روزبه‌روز بیشتر رشد کند و پرورش یابد. پدر محمد هم مدام جبهه بود و در ستاد پشتیبانی مشغول کارهای بنایی و ساخت و سازهای مورد نیاز رزمندگان بود. محمد تازه وارد سیزده سالگی شده بود که با پدر راهی منطقة سومار شدند. آنجا داشتند برای رزمندگان تنور نان درست می‌کردند. هرچند قبل از آنکه تنور نان داغی برای رزمنده‌ها درست کند، عراقی‌ها بمب‌بارانش کردند و داغ نان گرم را به دل همه گذاشتند. آن جبهه رفتن و دیدن‌ها و شنیدن‌ها برای محمد خیلی شیرین و پردرس بود و البته فتح بابی شد برای او. حالا دیگر نمی‌شد محمد را در شهر نگه‌داشت. جبهه شده بود خانة اول و دومش. می‌رفت و می‌آمد.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام ششم: عنایت<br />
<br />
دیده بود بعضی از بچه‌ها نیمه‌های شب بلند می‌شوند برای نمازخواندن، آن هم نمازهای طولانی و اشکی. صبح، همین بچه‌ها شیرین‌ترین‌ها می‌شدند بین همه؛ خواستنی و تو دل برو. دنبال این بود که نماز شب را یاد بگیرد. یک ورقه و یک خودکار برداشت و رفت پیش فرمانده‌شان. کمی این پا و آن پا کرد. انگار خجالت می‌کشید. فرمانده نگاه کرد دید محمد با یک کاغذ و قلم آمد، اما حرفش را قورت می‌دهد. بالاخره گفت: من... من... یعنی می‌شود نماز شب را برایم بنویسید. یعنی چه‌جوری نماز شب می‌خوانند. فرمانده ته دلش از داشتن محمد ذوق کرده بود، اما خیلی جدی ورقه را گرفته بود و با خودکار رویش نوشته بود: نماز شب یازده رکعت است. هشت رکعت نافله که دو رکعت دو رکعت باید بخوانی و سلام بدهی و سه رکعت دیگر هم که یک دو رکعت می‌خوانی به نیت نماز شفع و یک رکعت هم به اسم نماز وتر. در قنوت نماز وتر، چهل مؤمن را دعا کن. هفتاد بار بگو هذا مَقامُ العائِذِ بِکَ مِنَ النار. هفتاد بار بگو...، سی‌بار بگو... و محمد شد جزو گروه نماز شب خوان‌ها.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام هفتم: مقاومت<br />
<br />
گردان، محاصره شده بود. از شب که عملیات کرده بودند و خط را شکسته بودند تا حالا که غروب روز بعد بود، گردان در محاصره قرار گرفته بود. منطقه فاو، نمک‌زار بود و آب و غذای بچه‌ها رو به اتمام. بعد از یک شبانه‌روز جنگیدن، گرسنگی و تشنگی و خستگی امان همه را بریده بود و حالا هم که محاصره یعنی صبر بعد از جنگ. پنج روز طول کشید؛ پنج روزی که زخمی‌ها را جزو شهدا کرد، مهمات را تمام کرد. گرسنگی همه را لاغر و رنجور کرد و تشنگی، تشنگی، امان از تشنگی... فدای لب تشنه‌ات یا حسین(ع). این پنج روز همه عهد کردند که مقاومت کنند که بمانند، که پشیمان و خسته نشوند و... نشدند. تا اینکه محاصره را شکستند و بچه‌ها را نجات دادند، اما با چه حالی. زخمی‌هایی که حالا پلاکشان و اسمشان را یادداشت می‌کردند تا خبر پروازشان را به خانواده‌هایشان بدهند و سالم‌هایی که مثل همیشه نبودند؛ رنجور و ضعیف و بیمار. به قول مردم، اسکلتشان مانده بود. محمد با این قیافه به خانه برگشت. سیل متلک‌ها شروع شد. همه به مادر می‌گفتند: از بچه‌ات سیر شدی که این‌طور به سرش می‌آوری. مگر دیگر او را نمی‌خواهی. این چه قیافه‌ای است که نوجوانت پیدا کرده. مادر هم اعتقادش محکم بود. می‌دانست که چه کار دارد می‌کند. برای چه هدفی جان می‌گذارد. سیر راهش را، مقصدش را می‌شناخت. محکم جواب همه را می‌داد: امام حسین(ع) از بچة شش‌ماهه تا بالاتر را فدا کرد. نکند حسین(ع) هم از سر بچه‌اش گذشته بود. یک عمری توی روضه‌ها گفتیم: حسین جان، دوستت داریم؛ پس دروغ می‌گفتیم؟ بچة من هر وقت خوب بشود دوباره راهی جبهه می‌شود.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام هشتم: عبادت<br />
<br />
منطقه‌ای که لشکر چادر زده بود، جای امنی نبود؛ نه از لحاظ دشمن، بلکه از جانب مار و عقرب‌ها. به بچه‌ها اعلام شد که کسی حق ندارد شب از محل اسکانش بیرون برود. اگر هم رفتید باید مسلح بروید و بیایید. اما یکی بود که بی‌خیال همة مار و عقرب‌ها، نیمه شب بلند می‌شد. آهسته لباس می‌پوشید، کفش‌هایش را دست می‌گرفت و بی‌صدا بیرون می‌رفت. فرمانده‌شان متوجه این کار محمد شد. یک شب فرمانده، آرام دنبال محمد رفته بود. از چادرها دور شده بودند که محمد وارد گودالی شد. حالا فقط قسمتی از سرش پیدا بود. فرمانده چند دقیقه صبر کرده بود، اما وقتی دید محمد از آن گودال بیرون نمی‌آید، نزدیک شد. دید محمد قامت بسته و نماز می‌خواند؛ درون قبری گود و چه اشکی می‌ریزد. حال فرمانده دگرگون شده بود از این جوان چهارده ـ پانزده ساله. رفته بود عقب‌تر، بی‌خیال مار و عقرب‌ها نشسته بود و محمد را تماشا کرده بود. وقتی محمد به العفو رسید، صدای گریه‌اش شدیدتر و بلندتر شده بود. به سجده افتاده بود و... و یک دعا: اللهم ارزقنا الشهاده فی سبیلک.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام نهم: شجاعت<br />
<br />
تمام نیروها را جمع کردند و فرمانده شروع کرد به صحبت. گفت: عملیات در منطقة حساسی است. کار، سخت و دشوار است. با توکل به خدا و کمک اهل‌بیت، ما پیروزیم. اما باید از بین شما، سیصد نفر داوطلب شوند؛ سیصد نیرویی که خط‌شکن هستند، خط‌شکنانی که شهادتشان حتمی است. احتمالاً هیچ‌کدام برنمی‌گردند. حتی شاید جنازه‌هایشان هم بماند. از فرمانده تا تک‌تیرانداز شهید خواهند شد. این گروه می‌روند تا راه باز شود برای ادامه عملیات و پیشروی نیروهای دیگر... حالا هرکس داوطلب است از اینجا بلند شود و آن طرف بنشیند. بچه‌ها که سرشان پایین بود و در عالم خودشان سیر می‌کردند و آنهایی که مات فرمانده‌شان شده بودند، همه سر بلند کردند و امتداد دست فرمانده را نگاه کردند. یکی باید بلند می‌شد تا هرکس دلش می‌تپید برای یگانه‌شدن، برای اول شدن، برای اثبات خلیفة اللهی انسان به ملائک. اولی که بلند شد و در امتداد دست فرمانده حرکت کرد، دومی و سومی و... محمد و دویست‌ونودونه و سیصد نفر.<br />
<br />
 <br />
<br />
محمد شانزده ساله یکی از این سیصد نفر شده بود که انتخاب کرد دیگر در این دنیا نماند. آن‌طرف، آرام روی زمین نشسته بود. دلش می‌خواست راه باز کند برای اینکه یک گام اسلام جلو برود. اسلام یک کل مطلق است و اجزای ریز و درشت باید فدا شوند تا آن کل، آن اصل، ثابت بماند، پایدار و باقی باشد و آسیب نبیند. قرار شد که این سیصد نیرو برای آخرین خداحافظی به شهر بروند؛ آخرین دیدار، آخرین لبخند، آخرین کلام، آخرین نگاه.<br />
<br />
□<br />
<br />
گام دهم: شهامت<br />
<br />
سحر بود که به خانه رسید. مادر بیدار شده بود و با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد خندید و مادر را بوسید. مادر نگاهش به موهای بلند محمد افتاد. محمد گفت: فقط این بار این‌قدر بلند شده. یک عکس قشنگ برای حجلة شهادتم بگیرم، بعد کوتاهش می‌کنم. مادر دوباره با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد به شیطنت سری تکان داده بود و گفت: باور کن مادر، برای آخرین بار آمده‌ام که همدیگر را ببینیم. دیگر نمی‌خواهم منتظر باشم. این آخرین دیدار ماست. وعده‌مان دیگر پل صراط.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
گام یازدهم: رضایت<br />
<br />
 <br />
<br />
پنج روز عزیزترین مهمان خانه، محمد بود. مثل همیشه به مادر در کارهای خانه کمک می‌کرد. می‌رفت و می‌آمد و حرف می‌زد. هیچ‌کس چیزی نمی‌دانست اما خودش می‌فهمید که دارد چه می‌کند، چه می‌گوید، چرا می‌گوید، کجا می‌رود، چرا می‌رود، چرا می‌آید، چگونه می‌نشیند، چرا می‌خندد، چرا گریه می‌کند، چگونه قرآن بخواند و.... همة کارهایش حساب‌شده و دقیق بود. روز پنجم خیلی مستأصل شده بود. می‌آمد توی خانه چرخی می‌زد. کمی مادر را نگاه می‌کرد، بعد می‌رفت بیرون. دوباره همین‌طور، سه‌بار و چهاربار، سرانجام مادر گفت: محمدجان قیافه‌ات می‌گوید که حرفی داری. فکر کنم دربارة جبهه‌ات هم باشد. من گوش می‌کنم، بگو مادر جان. محمد انگار باری از روی دوشش برداشته شود، آرام و خوشحال گفت: می‌خواهم تنها با شما صحبت کنم. اگر شد شب تنهایی صحبت کنیم. مادر گفت: شب پدرت هم می‌آید، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا نباشد. چون نمی‌تواند، به خودت می‌گویم. غروب محمد به دامادشان گفت: برویم گلزار، دلم می‌خواهد از شهدا خداحافظی کنم. رفتند گلزار. محمد با حال دیگری قدم برمی‌داشت. بین قبرها راه می‌رفت. به عکس شهدا خیره می‌شد. اخم می‌کرد، ساکت می‌شد، می‌خندید، ذکر می‌گفت.... وقتی هم رفتند کنار قبرهای خالی آماده شده، قبرها را نشان داد و گفت: یکی از این قبرها برای من است. تا ده ـ بیست روز دیگر می‌آیم اینجا. دامادشان با تشر گفته بود: برو بچه، از این حرف‌ها نزن.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
گام دوازدهم: وصیت<br />
<br />
 <br />
<br />
شب شد. اهل خانه، همه خوابیدند؛ جز مادر و محمد. محمد، مادر را توی اتاق خودش برد. کمی به وسایلش نگاه کرد. مادر منتظر بود. محمد نفس عمیقی کشید. رویش نمی‌شد توی چشمان منتظر و پرمحبت مادر نگاه کند. آرام‌آرام شروع کرد: می‌دانی مادرجان، این دفعة آخر و لحظات آخر است که ما همدیگر را می‌بینیم. من این‌بار که بروم دیگر برنمی‌گردم. مادر خندید و گفت: هر خونی لیاقت شهادت ندارد مادرجان. محمد مکثی کرد و گفت: اما من این دفعه صددرصد شهید می‌شوم. شما از خدا بخواه که در نبود من صبر کنی. این وسایلم را هم بین دیگران قسمت کن. چرخ خیاطی‌ام برای خودتان. دوتا شلوار را بده به فلان فامیل که وضع چندان خوبی ندارند. بگو محمد گفته یادگاری از من داشته باشید. بقیة وسایلم را بفروشید و خرج مراسم عزایم کنید. نمی‌خواهم زحمت پدر باشد. فقط مادر یک خواهش هم دارم، اینکه دعا کن طوری شهید بشوم که نیاز به غسل نداشته باشم. یک کفن از مکه برای خودت آورده‌ای، آن را به من بده. آن شال سبزی را هم که از سوریه آورده‌ای روی صورتم بگذارد. راستش من خیلی مسجدمان را دوست دارم. جنازه‌ام را ببرید توی مسجد و آنجا بر من نماز بخوانید؛ تا پیکر بی‌جانم آنجا را حس کند. بعد خاکم کنید. محمد ساکت شد. مادر مانده بود که چه کند. لبخندی زد و به زور گفت: آره مادر، شما حرف‌هایت را بزن، ولی خب خدا که به هر خونی لیاقت شهادت نمی‌دهد. محمد سرش را انداخت پایین و گفت: مامان دوست ندارم دنبال جنازه‌ام گریه کنی. چون کسی که انقلاب را نمی‌تواند ببیند، اگر گریة تو را ببیند خوشحال می‌شود. اما هر وقت تنها شدی گریه کن. از خدا بخواه کمکت کند امانت الهی‌ای را که بهت داده، خودت به او پس بدهی. دوست دارم توی قبرم بایستی و به خدا بگویی که خدایا این امانت الهی را که به من دادی به تو برگرداندم. مادر دوباره جمله‌اش را تکرار کرد. محمد دوباره لبخند شیرینی زد و ادامه داد: من خیلی مادرها را دیدم که بچه‌شان را توی قبر گذاشتند، اما موقعی که می‌خواستند از قبر بیرون بیایند دیگر نمی‌توانستند. شما این‌طور نباش. فقط دعا کن که در شهادتم از امام حسین(ع) سبقت نگیرم. دوست دارم که بدن من هم سه روز روی زمین نماند. بعد هم که برایم مراسم می‌گیری خیلی مراقب باش. دوست ندارم بی‌حجاب توی عزاداریم شرکت کند. اصلاً هرکس حجاب درستی نداشت بگو برود بیرون. محمد دوباره ساکت شد، اما این‌بار دیگر حرفش را ادامه نداد. آرام بلند شد و از اتاق رفت بیرون. مادر ماند و چشمان پرسؤالش و دل لرزانش. سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، کسی جز من و محمد اینجا نبود، اما یقین دارم که تو هستی. از همین حال فهم و درک و لیاقتش را به من بده تا مقابل حضرت زینب(س) سرشکسته نباشم.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
گام سیزدهم: وداع<br />
<br />
 <br />
<br />
مادر لباس‌های محمد را شسته و اتو کرده بود. صبح، ساکش را آورد و گفت: محمدجان، لباس‌هایت را توی ساکت بگذار. محمد گفت: دلم می‌خواهد این‌بار شما ساکم را ببندید. مادر گفت: چه فرقی می‌کند؟ محمد گفت: فرقش این است که هر وقت در ساک را باز می‌کنم بوی شما را می‌دهد و احساس تنهایی نمی‌کنم. مادر نشست به بستن ساک محمد. محمد هم آماده شد. ساکش را برداشت. مادر رفت تا کاسة آبی پر کند و قرآن بیاورد. محمد پوتین‌هایش را پوشید. مادر رفت تا از توی حیاط یک گل بکند و توی کاسة آب بیندازد و پشت سر محمد بریزد. در خانه را باز کرد. مادر تا گل را چید، انگار چیزی ته دلش فرو ریخت. محمد منتظر مادر بود. مادر نمی‌توانست بیاید، آرام نشست و کاسة آب را زمین گذاشت. محمد از همه خداحافظی کرده و منتظر مادر بود. مادر قرآن را برداشت و رفت پیش محمد. محمد، مادر را بوسید. مادر، محمدش را بویید و از زیر قرآن ردش کرد. محمد، آرام گفت: مادر، محمدت را خوب ببین که دیگر نمی‌بینی‌اش. مادر گفت: برو محمدجان، بخشیدمت به علی‌اکبر آقا حسین. محمد پا از خانه بیرون گذاشت. مادر نگاهش می‌کرد؛ نگاه به راه رفتنش، به قد و بالایش. محمد رسیده بود وسط کوچه، دوباره برگشت و مادر را نگاه کرد و گفت: مادر، دوباره محمدت را ببین که دیگر نمی‌بینی‌اش. مادر قدمش را از کوچه برداشت و داخل خانه گذاشت و گفت: خدایا، من راضی هستم. نکند دلم بلرزد. محمد رفت سر کوچه. برگشت و دستش را به دیوار گذاشت. مادر دوباره از خانه بیرون آمده بود. محمد با صدای بلند گفت: مادر، دوباره محمدت را ببین که دیگر نمی‌بینی‌اش. مادر نگاهش کرد و گفت: برو محمدجان، بخشیدمت به علی‌اکبر آقا امام حسین(ع). محمد رفت.<br />
<br />
 <br />
<br />
مادر با خود گفته بود: همة جوان‌های عالم فدای علی‌اکبر حسین(ع)، نه فقط محمد، همة جوان‌ها. کاش تاریخ بازمی‌گشت. عصر عاشورا بود و ما بودیم. آن وقت هیچ‌گاه نمی‌گذاشتیم تا علی‌اکبر برود. کاش و تنها کاش.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
گام چهاردهم: شهادت<br />
<br />
 <br />
<br />
حالا که از همه‌چیز دل بریده بود، تازه معنای دل را می‌فهمید. تا حالا هرچه بود دل نبود؛ تارهایی بود که دور دلش را پر کرده بود. حالا لطافت و زیبایی دلش را درک می‌کرد. از وقتی که بندها را پاره کرده بود، دلش بال و پر می‌زد. حالا اصل همه‌چیز را می‌دید. خنده‌اش معطر شده بود؛ نگاهش، آسمانی و کلامش، روحانی. اللهم ارزقنا قلبا یدنیه منک شوقه و لساناً یرفع الیک صدقه و... دعایش مستجاب شده بود. همه دعاهایش یک‌جا به اجابت رسیده بود. چند روز دیگر محمد از قید این جسد دنیایی راحت می‌شد و در آسمان جای می‌گرفت. آن وقت همة زمین و آسمان زیر نظرش می‌آمد. شاهد همة کُنه‌ها می‌شد و زمان را در اختیار می‌گرفت. رمز عملیات، بچه‌های خط‌شکن را راهی کرد. گردان سیصد نفرشان موفق شدند خط را بشکنند و راه را باز کنند. دشمن آتش‌باری‌اش شدت عجیبی داشت. عملیات لو رفته بود. کار خیلی سخت‌تر از آنچه فکر می‌کردند شد. بچه‌ها مقاومت می‌کردند. گوشت بچه‌ها سپر گلوله‌ها بود. محمد از جایش بلند شد و داشت می‌رفت عقب‌تر. فرمانده فکر کرد محمد ترسیده. صدایش زد و پرسید: کجا می‌روی؟ مگر وضعیت را نمی‌بینی؟ کمی نیرو و آتش دشمن را؟ محمد گفت: حاج آقا، خیالت راحت باشد، دارم می‌روم نماز بخوانم. امام حسین(ع) هم ظهر عاشورا در موقع اذان، اول نماز خواند، حاج آقا آسمان را نگاه کرد. وقت نماز بود. محمد با پوتین و اسلحه‌به‌دست قامت بست. زیر آن باران گلوله نماز خون خواند و سریع برگشت. یک‌ساعتی از ظهر نگذشته بود. درگیری نفس بچه‌ها را بریده بود. لحظه‌به‌لحظه یک گل پرپر می‌شد که ناگهان محمد بلند شد و تمام قامت ایستاد. با تعجب نگاهش کردند. محمد دستش را به طرف بچه‌ها بلند کرد و با صدای رسایی گفت: بچه‌ها من هم رفتم، خداحافظ. آرام زانو زد و افتاد. حاجی دوید طرف محمد و دید که گلولة آر‌پی‌جی پشت محمد را کاملاً برد و تنها صورتش است که سالم مانده. محمد رفت مثل همة دوستانش، اما جنگ ادامه داشت. بدن محمد ماند زیر آفتاب داغ جنوب، سه روز پیکرش تندی خورشید را تحمل می‌کرد.<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
اثبات گام چهاردهم<br />
<br />
 <br />
<br />
9/10/65<br />
<br />
 <br />
<br />
بدن محمد را آوردند. مادر از همان شب شهادت محمد که دلش لرزیده بود، قلبش تیر کشیده و بی‌خواب شده بود. می‌دانست که دیگر نباید منتظر باشد و حالا بعد از سه روز، خبر پرواز محمد آمد و جنازه‌اش. پدر، جبهه بود. سه روز هم جنازه در سردخانه ماند تا پدر بیاید. مادر، صبح زود تنهایی به ملاقات محمد رفت. او را بلند کرده و بوسیده و بویید. حرف‌هایش را با محمد زد. با اینکه چند روز از شهادت محمد می‌گذشت، زیر آفتاب داغ مانده بود، در سردخانه بود، باز خون بدنش تازه بود و روان. محمد را طبق خواستة دلش، بردند مسجد المهدی(عج) برای وداع. بعد مادر رفت توی قبری که نگاه محمد دنبالش بود. محمد را در آغوش گرفت و آرام خواباند. بعد به محمد گفت: لحظه‌به‌لحظه وصیت کردی، من هم عمل کردم. حالا تو سلام مرا به مادر پهلو شکسته‌ام برسان و بگو آن موقع که هیچ‌کس به دادم نمی‌رسد، موقع وحشت و تنهایی قبر، مادر تو به داد من برس. مادر سرش را بلند کرد و آرام و سربلند از قبر بیرون آمد....<br />
<br />
 <br />
<br />
□<br />
<br />
 <br />
<br />
اثبات گام‌های چهارده‌گانه ـ حقانیت<br />
<br />
 <br />
<br />
سال 1367، ماه محرم<br />
<br />
 <br />
<br />
دو سال از شهادت محمد می‌گذشت. مادر بر اثر سانحه‌ای دچار شکستگی پا شد و خانه‌نشین. ایام محرم بود، اما مادر نمی‌توانست مثل هر سال در کارهای مسجد شریک باشد. روز هشتم محرم. مادر دیگر طاقت نیاورد و به هر سختی بود راهی مسجد شد و همراه دیگران برای شام عزاداران، سبزی پاک کرد. فردا هم همین‌طور. شب عاشورا بود و مادر گوشة مسجد نشسته بود و همراه روضه‌خوان و مردم عزاداری می‌کرد که دلش شکست. رو کرد به حسین فاطمه(ع) و عرض کرد: یا امام حسین(ع)، اگر این عزاداری من مورد قبول شماست لطفی کنید تا این پای من خوب شود؛ تا فردا که برای کار کردن می‌آیم نخواهم از دیگران کمک بگیرم. آقا، اگر پایم خوب شود می‌روم توی آشپزخانه و تمام دیگ‌های غذا را می‌شویم. مادر آمد خانه و خوابید. سحر که بیدار شد، هنوز دردمند بود و خسته. نماز صبحش را خواند، رو کرد به کربلا و گفت: آقاجان، صبح آمد و پای من هنوز خوب نشده... با آقا نجوا می‌کرد که دوباره خوابش برد. خوابی پربرکت که هم مادر را بهره‌مند کرد و هم حالا که بیست سال از آن سحر می‌گذرد، دیگران را.<br />
<br />
 <br />
<br />
مادر خواب دید که در مسجد المهدی(عج) است و مسجد بسیار شلوغ است. کسی گفت: یک دسته دارند برای کمک می‌آیند. مادر رفت دم در مسجد و دید یک‌دسته عزادار می‌آیند. دسته‌ای منظم، یک‌دست سفیدپوش با نواری مشکی و کفنی که بر گردنشان است. دستة جوان‌هایی که سه‌به‌سه حرکت می‌کردند، نوحه می‌خواندند و سینه می‌زدند.<br />
<br />
 <br />
<br />
نوحه‌خوانشان شهید سعید آل‌طاها بود که جلوی دسته حرکت می‌کرد. مادر با تعجب پیش خودش گفت: سعید که شهید شده بود، پس اینجا چه کار می‌کند و تازه متوجه شد که این دسته، افراد عادی نیستند و شهدایند. دسته، بر سر و سینه‌زنان وارد مسجد شد و آهسته رفت به طرف محراب و آنجا مشغول عزاداری شد. مادر، دسته را دور زد و کنار پرده ایستاد. دسته را نگاه می‌کرد. دسته‌ای که پر از نور بود، پر از شهید. وقتی عزاداری تمام شد، محمد از دسته جدا شد و کنار پرده، آمد پیش مادر. دست انداخت گردن مادر و او را بوسید و مادرش هم محمد را بوسید و گفت: محمد، خیلی وقت است ندیدمت. محمد گفت: مادر از وقتی شهید شده‌ام بزرگ‌تر شده‌ام. آنجا سرم خیلی شلوغ است. شهید حسن آزادیان هم از دسته جدا شد و آمد پیش مادر و گفت: حاج خانوم، خدا بد ندهد. طوری شده؟ محمد گفت: مادرم طوریش نیست. مادر اینها چیست که دور پایت بسته‌ای؟ مادر گفت: چند روزی است خورده‌ام زمین، پایم درد می‌کند. ان‌شاءالله خوب می‌شوم. محمد گفت: مادر چند روز پیش رفته بودیم کربلا. من یک پارچة سبز برای شما آوردم. می‌خواستم دیدن شما بیایم، آزادیان گفت: صبر کن باهم برویم، تا اینکه امروز اول رفتیم زیارت امام خمینی و حالا هم آمدیم دیدن شما. بعد محمد پارچه‌ای را که از کربلا آورده بود از روی صورت تا مچ پای مادر کشید و بعد نشست و تمام باندهای پای مادر را باز کرد و شال را دور پایش بست و به مادر گفت: پایت خوب شد. حالا شما بروید توی زیرزمین دیگ‌ها را بشویید. این درد هم برای استخوانت نیست، عضله پایت است که درد می‌کند.<br />
<br />
 <br />
<br />
مادر دید دو نفر از شهدا دارند باهم می‌روند انتهای مسجد. مادر گفت: محمد اینها کی هستند؟ گفت: اینها بچه‌های شکروی هستند. مادرشان پای دیگ توی زیرزمین است. دارند می‌روند به او سر بزنند. یک شهید دیگر هم از دسته جدا شد و رفت دم در مسجد. مادر پرسید: مادر او کیست؟ محمد گفت: آن یکی هم رئیسان است. پدرش دم در است. می‌رود به او سر بزند.<br />
<br />
 حسن آزادیان گفت: حاج خانوم، شما قول داده بودید به خانم‌ها اگر خوب شدید چهارتا ماشین بیاورید و آنها را زیارت امام خمینی ببرید. من این چهارتا ماشین را آماده کرده‌ام. دم در است. بروید خانم‌ها را ببرید.<br />
<br />
 مادر از خواب بیدار شد. هنوز در خلسة خوابی بود که دیده بود. حیرت‌زده و مدهوش. فضا پر از عطر بود. مادر نشست. پایش سبک شده بود. دید تمام باندها باز شده‌اند و روی تشک ریخته. شال سبزی که محمد بسته بود، به پایش است. بوی عطر سستش کرده بود....<br />
<br />
 □<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"> اثبات نیازمند بودن ما به شهدا ـ توسل</span><br />
<br />
 سال 1391<br />
<br />
 حالا بیست سال و چهار سال از آن زمان می‌گذرد. شال سبز با همان عطر و بوی بهشتی‌اش هست؛ همان شالی که آیت‌الله العظمی گلپایگانی نیم سانتش را از مادر محمد گرفت؛ همان شالی که هنوز خیلی‌ها را به برکت امام حسین(ع) شفا می‌دهد؛ همان شالی که اثبات حقانیت خانواده‌های شهدا شد و مایة عزت مادران صبور شهدا.<br />
<br />
 □<br />
<br />
 قصة زیبای شال را سال‌ها پیش شنیدم، اما هیچ‌وقت پی‌گیر نشده بودم تا لذت بوییدن آن را ببرم. وقتی که روزیمان شد رفتیم دست‌بوس مادر شهید محمد معماریان، کنار تمام زیبایی‌های وجودش از برکت عطر بهشتی شال هم بهره‌مند شدیم. تا یادم نرفته بنویسم که مادر نذرهایش را ادا کرد و به جای چهار ماشین، هشت تا اتوبوس گرفت و همه را برد زیارت امام خمینی. آوازه این شال تا خیلی شهرها رفته است و به برکت شهدا ما هم نصیب بردیم و البته این نوشته را هم تقدیم به شما می‌کنیم که بی‌نصیب نمانید.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[موزه تاریخ طبیعی نیویورک]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=349</link>
			<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 04:15:00 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=349</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">روی لینکهای زیر کلیک کنید تا بصورت پانوراما از موزه تاریخ طبیعی نیویورک دیدن کنید</span></div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;">روی لینکهای زیر کلیک کنید تا بصورت پانوراما از موزه تاریخ طبیعی نیویورک دیدن کنید</span></div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>
<br />
<div style="text-align: center;">دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=register">ثبت نام کنید</a> یا <a href="http://www.bpd.ir/member.php?action=login">وارد حساب خود شوید</a> تا بتوانید لینک ها را ببینید.<br />
</div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[با این ایده ها زندگی مشترکتان را جذاب کنید !]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=348</link>
			<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 08:35:40 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=348</guid>
			<description><![CDATA[کمتر صحبت کن و بیشتر عمل. هنگام ناراحتی زیاد سخن نگو، عمل کن چرا که به هنگام ناراحتی تعادل روحی بر هم می‌خورد و مسائلی گفته می‌شود که‌گاه مشکل را پیچیده‌تر می‌کند.<br />
<br />
 <br />
<br />
۱- همسرت را عوض نکن، خودت را عوض کن.<br />
<br />
۲- همیشه درون خود را بازبینی کن و در این بازنگری‌ها منصف باش.<br />
<br />
۳- کنترل زندگى خود را به دست بگیر و هیچگاه نسخه‌های درمانى دیگران را در زندگى پیاده نکن.<br />
<br />
۴- هم به خوبی‌هایش فکر کن هم به بدی‌هایش و هنگام بحث هر دو را مد نظر داشته باش.<br />
<br />
۵-خود روانپزشک خویشتن باش، با جملات نیرو بخش و درمان گر بعد از هر دلخوری به خود نیرویی تازه ببخش و بدان که این نیز بگذرد. <br />
<br />
۶-کمتر صحبت کن و بیشتر عمل. هنگام ناراحتی زیاد سخن نگو، عمل کن (عمل شما سکوت و آرامش در چهرهٔ شماست) چرا که به هنگام ناراحتی تعادل روحی بر هم می‌خورد و مسائلی گفته می‌شود که‌گاه مشکل را پیچیده‌تر می‌کند. <br />
<br />
۷- عیب‌های همسرت را دوست داشته باش.<br />
<br />
۸- مرد‌ها همه یکسانند این یک روال جهانى است.<br />
<br />
۹- مسائل کوچک را نادیده بگیر.<br />
<br />
۱۰- مقایسه نکن. هیچگاه همسرت را با دیگری مقایسه نکن چرا که مرد‌ها در عین یکسان بودن هرکدام دنیایی خاص دارند.<br />
<br />
۱۱- سعی کن اختلاف سلیقه‌هایتان به نزاع نیانجامد. این را بدان که تفاوت‌ها شکاف بوجود نمی‌آورد عدم تفاهم است که شکاف‌ها را بیشتر می‌کند. تفاوت در اصل بسیار سازنده است اگر از آن برای تعالى استفاده کنید. <br />
<br />
۱۲-  وقت آزاد خود را تنظیم کنید. این کار را برای همه اعضاء خانواده انجام دهید و وقتى را هم به پدر بزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها اختصاص دهید با این کار برای خود و والدینتان ارزش قائل‌ می‌شوید. <br />
<br />
۱۳- سعی نکن برای همه رفتارهای همسرت دلیل بیابی. چرا که خواستگاه و پرورش‌گاه هر کدام از ما برایمان رفتار‌هایی را نهادینه می‌کند. با تلاش و صبر آن دسته از رفتار هاى نادرست را که نهادینه شده از وجود هم محو کنید.<br />
<br />
۱۴- عشق پایدار نیازمند احترام و بازگشت بعد از هر دلخوری است.<br />
<br />
۱۵- قرار‌های دو نفره را فراموش نکنید. مانند اوائل ازدواج برای او نامه‌های عاشقانه و کوتاه بنویسید و یا با او در یک جای خاطره انگیز قرار بگذارید.<br />
<br />
۱۶- با همسرت مثل یک دوست باش و مشکلات خود را همانند یک دوست با او حل کن.<br />
<br />
۱۷- با عشق همسرت را رام خود کن.<br />
<br />
۱۸- جذابیت خود را همیشه حفظ کنید حتى اگر چندین سال از ازدواجتان مى گذرد.<br />
<br />
۱۹- بعضی مواقع با قواعد همسرت در زندگى بازی کن. این نوعی احترام به افکار و منش اوست و این را بدان که او قدر این کار را خواهد دانست.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
 گردآوری: گروه سبک زندگی سیمرغ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[کمتر صحبت کن و بیشتر عمل. هنگام ناراحتی زیاد سخن نگو، عمل کن چرا که به هنگام ناراحتی تعادل روحی بر هم می‌خورد و مسائلی گفته می‌شود که‌گاه مشکل را پیچیده‌تر می‌کند.<br />
<br />
 <br />
<br />
۱- همسرت را عوض نکن، خودت را عوض کن.<br />
<br />
۲- همیشه درون خود را بازبینی کن و در این بازنگری‌ها منصف باش.<br />
<br />
۳- کنترل زندگى خود را به دست بگیر و هیچگاه نسخه‌های درمانى دیگران را در زندگى پیاده نکن.<br />
<br />
۴- هم به خوبی‌هایش فکر کن هم به بدی‌هایش و هنگام بحث هر دو را مد نظر داشته باش.<br />
<br />
۵-خود روانپزشک خویشتن باش، با جملات نیرو بخش و درمان گر بعد از هر دلخوری به خود نیرویی تازه ببخش و بدان که این نیز بگذرد. <br />
<br />
۶-کمتر صحبت کن و بیشتر عمل. هنگام ناراحتی زیاد سخن نگو، عمل کن (عمل شما سکوت و آرامش در چهرهٔ شماست) چرا که به هنگام ناراحتی تعادل روحی بر هم می‌خورد و مسائلی گفته می‌شود که‌گاه مشکل را پیچیده‌تر می‌کند. <br />
<br />
۷- عیب‌های همسرت را دوست داشته باش.<br />
<br />
۸- مرد‌ها همه یکسانند این یک روال جهانى است.<br />
<br />
۹- مسائل کوچک را نادیده بگیر.<br />
<br />
۱۰- مقایسه نکن. هیچگاه همسرت را با دیگری مقایسه نکن چرا که مرد‌ها در عین یکسان بودن هرکدام دنیایی خاص دارند.<br />
<br />
۱۱- سعی کن اختلاف سلیقه‌هایتان به نزاع نیانجامد. این را بدان که تفاوت‌ها شکاف بوجود نمی‌آورد عدم تفاهم است که شکاف‌ها را بیشتر می‌کند. تفاوت در اصل بسیار سازنده است اگر از آن برای تعالى استفاده کنید. <br />
<br />
۱۲-  وقت آزاد خود را تنظیم کنید. این کار را برای همه اعضاء خانواده انجام دهید و وقتى را هم به پدر بزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها اختصاص دهید با این کار برای خود و والدینتان ارزش قائل‌ می‌شوید. <br />
<br />
۱۳- سعی نکن برای همه رفتارهای همسرت دلیل بیابی. چرا که خواستگاه و پرورش‌گاه هر کدام از ما برایمان رفتار‌هایی را نهادینه می‌کند. با تلاش و صبر آن دسته از رفتار هاى نادرست را که نهادینه شده از وجود هم محو کنید.<br />
<br />
۱۴- عشق پایدار نیازمند احترام و بازگشت بعد از هر دلخوری است.<br />
<br />
۱۵- قرار‌های دو نفره را فراموش نکنید. مانند اوائل ازدواج برای او نامه‌های عاشقانه و کوتاه بنویسید و یا با او در یک جای خاطره انگیز قرار بگذارید.<br />
<br />
۱۶- با همسرت مثل یک دوست باش و مشکلات خود را همانند یک دوست با او حل کن.<br />
<br />
۱۷- با عشق همسرت را رام خود کن.<br />
<br />
۱۸- جذابیت خود را همیشه حفظ کنید حتى اگر چندین سال از ازدواجتان مى گذرد.<br />
<br />
۱۹- بعضی مواقع با قواعد همسرت در زندگى بازی کن. این نوعی احترام به افکار و منش اوست و این را بدان که او قدر این کار را خواهد دانست.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
 گردآوری: گروه سبک زندگی سیمرغ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بایدها و نبایدهای همسرداری]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=347</link>
			<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 08:34:56 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=347</guid>
			<description><![CDATA[در این مطلب به ۱۰ مهارت اساسی که همسران باید به آن توجه ویژه داشته باشند اشاره شده است که مرور آن به همه خانم ها و آقایان توصیه می شود.<br />
<br />
حتما می دانید که در دوام یک زندگی مشترک، عوامل بسیاری نقش دارد. اما شاید بسیاری از افراد نپذیرند که در یک زندگی مشترک شاد و بادوام هم مثل یک زندگی مشترک بی دوام و بی ثبات، مشکلات، چالش ها و فراز و نشیب های فراوانی وجود دارد.هیچ انسانی را نمی توان یافت که در زندگی مشترک خطا نکرده باشد اما این خطا نیست که بنیان زندگی را سست می کند بلکه تکرار خطا و جبران نکردن آن است که باعث می شود زوج ها در طول زمان از یکدیگر دلسرد شوند.<br />
در واقع توانایی رویارویی با مشکلات و حل آن مرز بین این دو نوع زندگی است. نکته ای که نسل قدیم به آن «هنر زندگی کردن» و نسل جدید و امروزی به آن «مهارت های زندگی» می گویند. این مهارت ها و آن هنر هم از محیط و اطرافیان به فرد منتقل می شود و هم از طریق آموزش؛ ممکن است در ابتدا به نظر برسد که این مهارت ها بدیهی است و همه از آن برخوردار هستند اما باید به یاد داشت که لحاظ کردن این مهارت ها و پای بند بودن به آن به تمرین نیاز دارد. بنابراین تکرار و تمرین یک اصل مهم در کسب مهارت های زندگی است که باید آن را جدی گرفت.<br />
در این مطلب به ۱۰ مهارت اساسی که همسران باید به آن توجه ویژه داشته باشند اشاره شده است که مرور آن به همه خانم ها و آقایان توصیه می شود.<br />
<br />
مهارت های همسرداری<br />
اساسی ترین انتخاب در طول زندگی فرد، انتخاب همسر است. با شکل گیری نهاد خانواده همسران به دنبال تکمیل هویت، رشد و بالندگی شخصیت در سایه آرامش و همزیستی مسالمت آمیز در کنار یکدیگرند و می توانند مهر و محبت و صمیمیت و وفاداری را به خوبی تجربه کنند. حسین حسینی، کارشناس ارشد مشاوره خانواده  می گوید: مهارت همسرداری که در چارچوب  مهارت های زندگی جای می گیرد کمک می کند که زوج از کوتاه ترین لحظات با هم بودن، بیشترین بهره را ببرند.<br />
در این میان بهتر است این مهارت ها را برای درک بهتر به دو دسته بایدها و نبایدها تقسیم بندی کنیم.<br />
<br />
بایدها در زندگی مشترک<br />
رفتار منطقی :<br />
رفتار منطقی یکی از اساسی ترین مهارت ها در زندگی مشترک است. اگر نمی دانید رفتار منطقی چه نوع رفتاری است بهتر است این معیار را همواره در رفتارهایتان مدنظر قرار دهید. رفتار منطقی رفتاری است که منافع خانواده بر منفعت فردی ارجحیت داشته باشد. انصاف را در رفتارها اصل قرار دهید و بی طرفانه قضاوت کنید. این امر فقط به صبوری و حوصله و تامل نیاز دارد. اگر در مواردی از همسرتان رفتار غیرمنصفانه ای می بینید، بهتر است به دور از عجله در قضاوت با تامل و صبوری در موقعیت مناسب، وی را از چگونگی رفتارش آگاه کنید.<br />
<br />
خوش بینی:<br />
از همسرتان به قدری توقع داشته باشید که او از پس آن برآید. نسبت به وی خوش بین باشید زیرا داشتن نگاه خوش بینانه به زندگی مشترک و همسر باعث ایجاد آرامش و کاشتن بذر محبت و عاطفه در زندگی مشترک می شود.<br />
<br />
خوش قولی :<br />
یکی دیگر از بایدها در زندگی مشترک به ویژه زمانی که زوج ها در سال های اول زندگی مشترک هستند، خوش قولی است.<br />
<br />
درک متقابل :<br />
بهتر است برای وعده ها و قول هایتان ارزش قائل شوید و خود را برای تحقق آن مسئول بدانید. خو ش قولی نشانه تعهد و احساس مسئولیت طرفین به یکدیگر است. سعی کنید شنونده خوبی برای همسرتان باشید و وقتی او صحبت می کند، با وی ارتباط چشمی برقرار کنید، بیشتر مردان عادت دارند به هنگام صحبت کردن همسرشان به فکر راه حل باشند در صورتی که بیشتر خانم ها در اغلب موارد می خواهند احساساتشان را بیان کنند و از طرف مقابل حس همدردی و همدلی طلب می کنند.<br />
بنابراین سعی کنید منفعلانه به حرف های همسرتان گوش نکنید بلکه با او همدلی و احساسات او را تایید کنید. بهتر است گاهی خود را جای همسرتان بگذارید و سعی کنید مشکلات را از زاویه دید او بررسی کنید. این مسئله به شما کمک می کند که بهتر او را درک کنید. از خود بپرسید: «اگر من جای او بودم، چه می کردم.» اگر در مقطعی احساس کردید که همسرتان دلسرد و مایوس شده است با جملات مهرآمیز او را دلگرم کنید. برای این کار به جملات و کلمات خاصی نیاز ندارید. همین اندازه که با یک تشکر بتوانید لبخندی روی لب او بنشانید، کافی است.<br />
<br />
صداقت و راستگویی :<br />
حسینی با اشاره به این که صداقت و راستگویی از بزرگ ترین سرمایه همسران در زندگی مشترک است، تاکید می کند: فراموش نکنید که حتی اگر حقیقت به نفع شما نباشد برای جلوگیری از لطمه به زندگی مشترک، بهتر است صداقت و راستگویی را پیشه کنید، زیرا حقیقت تلخ یک مرحله از زندگی و دروغ تمام مراحل زندگی مشترک را تحت تاثیر قرار می دهد.<br />
شکی نیست که پای بندی به ارزش های دینی ازسوی زوج ها به استحکام و دوام زندگی مشترک می انجامد و نباید از آن غافل بود.<br />
<br />
نبایدها در زندگی مشترک<br />
تکرارنکردن خطا :<br />
اگرچه نمی توان هیچ انسانی را یافت که در زندگی مشترک خطا نکرده باشد اما این خطا نیست که بنیان زندگی را سست می کند بلکه تکرار خطا و جبران نکردن آن است که باعث می شود زوج ها در طول زمان از یکدیگر دلسرد شوند. بعضی از خطاهای تکرار شونده که به زندگی مشترک آسیب جدی می زند به صورت فهرست وار ذکر می شود. بعضی همسران در زندگی مشترک خود را عقل کل می دانند و به سخن و پیشنهاد همسرشان کوچک ترین اعتنایی نمی کنند. بهتر است با متانت و صداقت بپذیرید که همسرتان در برخی کارها شایسته تر است و شایستگی او را مورد ستایش قرار دهید. سعی کنید برای سخن و پیشنهاد او احترام قائل شوید و بدانید همه چیز را همگان نمی دانند.<br />
<br />
فرمان ندادن : <br />
فرمان ندهید و خانه را به پادگان تبدیل نکنید. متوجه باشید که خانه محل تبادل عشق و محبت است نه کانون یکه تازی و فرمانروایی یک نفر. گاهی افکار مزاحم در ذهن یکی از همسران مانند خوره شادمانی را از زندگی مشترک می گیرد. بهتر است به جای اعمال و رفتارهای دست و پاگیر و اندیشیدن به امور نامطلوب، انرژی خود را صرف توجه به همسر و خانواده کنید.<br />
<br />
مقایسه نکردن : <br />
این مشاور خانواده با بیان این که افراد هرگز نباید از ازدواج خود اظهار پشیمانی کنند، تصریح می کند: هرگز زندگی خود را با دیگران مقایسه نکنید و بدانید زندگی هرکس مطابق سلیقه و نگرش و درایت وی شکل می گیرد. بنابراین مسئولیت آنچه را در زندگی مشترک رخ می دهد به عهده بگیرید و آن را به گردن همسرتان نیندازید.<br />
<br />
مقابله به مثل نکردن : <br />
هرگز مقابله به مثل نکنید و به جای رفتارهای تلافی جویانه، رفتار مناسب با شرایط را در پیش بگیرید و در موقعیت مناسب، رفتار اشتباه همسرتان را به وی متذکر شوید.<br />
انگشت نگذاشتن روی نقاط ضعف؛همچنین به یاد داشته باشید که هرگز روی نقاط ضعف همسرتان انگشت نگذارید. هر فردی بدون شک نقاط ضعفی دارد. آشکار و برجسته کردن این نقاط ضعف باعث ایجاد کدورت در زندگی می شود. هرگز از نقاط ضعف همسرتان به عنوان ابزاری برای به سکوت کشاندن یا شکست دادن او در مراحل مختلف زندگی استفاده نکنید.<br />
<br />
فرد کامل<br />
به یاد داشته باشید که در زندگی مشترک هیچ فردی کامل نیست. به گفته روان شناسان در یک رابطه ۲ تا ۵ نمی تواند ارزش عددی ۱۰ را به وجود آورد. این عبارت به این معناست که در یک رابطه فقط ۲ تا ۱۰می تواند ارزش عددی ۱۰ را ایجاد کند. بنابراین اگر موارد بسیاری در همسرتان ملاحظه می کنید که با رفتار و خلقیات شما در تناقض است، بهتر است دست از تلاش برای تغییر دادن وی بردارید و سعی کنید که با اعمال اصل برابری در زندگی مشترک ارزش وجودی او را به عدد ۱۰ برسانید. روان شناسان می گویند شما تنها می توانید روابطی همسان با توانایی ها و شخصیت تان داشته باشید و قرار نیست پس از ازدواج فرد دیگری شوید. فراموش نکنید که همه انسان ها میل به کمال دارند و به گفته روان شناسان « همه ما از عشق به فردی کامل که در دل ما وجود دارد، رنج می بریم » همه ما به کسانی که گمان می کنیم کامل هستند، علاقه وافر داریم و می خواهیم در کنار آنها به کمال برسیم.<br />
<br />
<br />
<br />
گردآوری : گروه سبک زندگی سیمرغ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در این مطلب به ۱۰ مهارت اساسی که همسران باید به آن توجه ویژه داشته باشند اشاره شده است که مرور آن به همه خانم ها و آقایان توصیه می شود.<br />
<br />
حتما می دانید که در دوام یک زندگی مشترک، عوامل بسیاری نقش دارد. اما شاید بسیاری از افراد نپذیرند که در یک زندگی مشترک شاد و بادوام هم مثل یک زندگی مشترک بی دوام و بی ثبات، مشکلات، چالش ها و فراز و نشیب های فراوانی وجود دارد.هیچ انسانی را نمی توان یافت که در زندگی مشترک خطا نکرده باشد اما این خطا نیست که بنیان زندگی را سست می کند بلکه تکرار خطا و جبران نکردن آن است که باعث می شود زوج ها در طول زمان از یکدیگر دلسرد شوند.<br />
در واقع توانایی رویارویی با مشکلات و حل آن مرز بین این دو نوع زندگی است. نکته ای که نسل قدیم به آن «هنر زندگی کردن» و نسل جدید و امروزی به آن «مهارت های زندگی» می گویند. این مهارت ها و آن هنر هم از محیط و اطرافیان به فرد منتقل می شود و هم از طریق آموزش؛ ممکن است در ابتدا به نظر برسد که این مهارت ها بدیهی است و همه از آن برخوردار هستند اما باید به یاد داشت که لحاظ کردن این مهارت ها و پای بند بودن به آن به تمرین نیاز دارد. بنابراین تکرار و تمرین یک اصل مهم در کسب مهارت های زندگی است که باید آن را جدی گرفت.<br />
در این مطلب به ۱۰ مهارت اساسی که همسران باید به آن توجه ویژه داشته باشند اشاره شده است که مرور آن به همه خانم ها و آقایان توصیه می شود.<br />
<br />
مهارت های همسرداری<br />
اساسی ترین انتخاب در طول زندگی فرد، انتخاب همسر است. با شکل گیری نهاد خانواده همسران به دنبال تکمیل هویت، رشد و بالندگی شخصیت در سایه آرامش و همزیستی مسالمت آمیز در کنار یکدیگرند و می توانند مهر و محبت و صمیمیت و وفاداری را به خوبی تجربه کنند. حسین حسینی، کارشناس ارشد مشاوره خانواده  می گوید: مهارت همسرداری که در چارچوب  مهارت های زندگی جای می گیرد کمک می کند که زوج از کوتاه ترین لحظات با هم بودن، بیشترین بهره را ببرند.<br />
در این میان بهتر است این مهارت ها را برای درک بهتر به دو دسته بایدها و نبایدها تقسیم بندی کنیم.<br />
<br />
بایدها در زندگی مشترک<br />
رفتار منطقی :<br />
رفتار منطقی یکی از اساسی ترین مهارت ها در زندگی مشترک است. اگر نمی دانید رفتار منطقی چه نوع رفتاری است بهتر است این معیار را همواره در رفتارهایتان مدنظر قرار دهید. رفتار منطقی رفتاری است که منافع خانواده بر منفعت فردی ارجحیت داشته باشد. انصاف را در رفتارها اصل قرار دهید و بی طرفانه قضاوت کنید. این امر فقط به صبوری و حوصله و تامل نیاز دارد. اگر در مواردی از همسرتان رفتار غیرمنصفانه ای می بینید، بهتر است به دور از عجله در قضاوت با تامل و صبوری در موقعیت مناسب، وی را از چگونگی رفتارش آگاه کنید.<br />
<br />
خوش بینی:<br />
از همسرتان به قدری توقع داشته باشید که او از پس آن برآید. نسبت به وی خوش بین باشید زیرا داشتن نگاه خوش بینانه به زندگی مشترک و همسر باعث ایجاد آرامش و کاشتن بذر محبت و عاطفه در زندگی مشترک می شود.<br />
<br />
خوش قولی :<br />
یکی دیگر از بایدها در زندگی مشترک به ویژه زمانی که زوج ها در سال های اول زندگی مشترک هستند، خوش قولی است.<br />
<br />
درک متقابل :<br />
بهتر است برای وعده ها و قول هایتان ارزش قائل شوید و خود را برای تحقق آن مسئول بدانید. خو ش قولی نشانه تعهد و احساس مسئولیت طرفین به یکدیگر است. سعی کنید شنونده خوبی برای همسرتان باشید و وقتی او صحبت می کند، با وی ارتباط چشمی برقرار کنید، بیشتر مردان عادت دارند به هنگام صحبت کردن همسرشان به فکر راه حل باشند در صورتی که بیشتر خانم ها در اغلب موارد می خواهند احساساتشان را بیان کنند و از طرف مقابل حس همدردی و همدلی طلب می کنند.<br />
بنابراین سعی کنید منفعلانه به حرف های همسرتان گوش نکنید بلکه با او همدلی و احساسات او را تایید کنید. بهتر است گاهی خود را جای همسرتان بگذارید و سعی کنید مشکلات را از زاویه دید او بررسی کنید. این مسئله به شما کمک می کند که بهتر او را درک کنید. از خود بپرسید: «اگر من جای او بودم، چه می کردم.» اگر در مقطعی احساس کردید که همسرتان دلسرد و مایوس شده است با جملات مهرآمیز او را دلگرم کنید. برای این کار به جملات و کلمات خاصی نیاز ندارید. همین اندازه که با یک تشکر بتوانید لبخندی روی لب او بنشانید، کافی است.<br />
<br />
صداقت و راستگویی :<br />
حسینی با اشاره به این که صداقت و راستگویی از بزرگ ترین سرمایه همسران در زندگی مشترک است، تاکید می کند: فراموش نکنید که حتی اگر حقیقت به نفع شما نباشد برای جلوگیری از لطمه به زندگی مشترک، بهتر است صداقت و راستگویی را پیشه کنید، زیرا حقیقت تلخ یک مرحله از زندگی و دروغ تمام مراحل زندگی مشترک را تحت تاثیر قرار می دهد.<br />
شکی نیست که پای بندی به ارزش های دینی ازسوی زوج ها به استحکام و دوام زندگی مشترک می انجامد و نباید از آن غافل بود.<br />
<br />
نبایدها در زندگی مشترک<br />
تکرارنکردن خطا :<br />
اگرچه نمی توان هیچ انسانی را یافت که در زندگی مشترک خطا نکرده باشد اما این خطا نیست که بنیان زندگی را سست می کند بلکه تکرار خطا و جبران نکردن آن است که باعث می شود زوج ها در طول زمان از یکدیگر دلسرد شوند. بعضی از خطاهای تکرار شونده که به زندگی مشترک آسیب جدی می زند به صورت فهرست وار ذکر می شود. بعضی همسران در زندگی مشترک خود را عقل کل می دانند و به سخن و پیشنهاد همسرشان کوچک ترین اعتنایی نمی کنند. بهتر است با متانت و صداقت بپذیرید که همسرتان در برخی کارها شایسته تر است و شایستگی او را مورد ستایش قرار دهید. سعی کنید برای سخن و پیشنهاد او احترام قائل شوید و بدانید همه چیز را همگان نمی دانند.<br />
<br />
فرمان ندادن : <br />
فرمان ندهید و خانه را به پادگان تبدیل نکنید. متوجه باشید که خانه محل تبادل عشق و محبت است نه کانون یکه تازی و فرمانروایی یک نفر. گاهی افکار مزاحم در ذهن یکی از همسران مانند خوره شادمانی را از زندگی مشترک می گیرد. بهتر است به جای اعمال و رفتارهای دست و پاگیر و اندیشیدن به امور نامطلوب، انرژی خود را صرف توجه به همسر و خانواده کنید.<br />
<br />
مقایسه نکردن : <br />
این مشاور خانواده با بیان این که افراد هرگز نباید از ازدواج خود اظهار پشیمانی کنند، تصریح می کند: هرگز زندگی خود را با دیگران مقایسه نکنید و بدانید زندگی هرکس مطابق سلیقه و نگرش و درایت وی شکل می گیرد. بنابراین مسئولیت آنچه را در زندگی مشترک رخ می دهد به عهده بگیرید و آن را به گردن همسرتان نیندازید.<br />
<br />
مقابله به مثل نکردن : <br />
هرگز مقابله به مثل نکنید و به جای رفتارهای تلافی جویانه، رفتار مناسب با شرایط را در پیش بگیرید و در موقعیت مناسب، رفتار اشتباه همسرتان را به وی متذکر شوید.<br />
انگشت نگذاشتن روی نقاط ضعف؛همچنین به یاد داشته باشید که هرگز روی نقاط ضعف همسرتان انگشت نگذارید. هر فردی بدون شک نقاط ضعفی دارد. آشکار و برجسته کردن این نقاط ضعف باعث ایجاد کدورت در زندگی می شود. هرگز از نقاط ضعف همسرتان به عنوان ابزاری برای به سکوت کشاندن یا شکست دادن او در مراحل مختلف زندگی استفاده نکنید.<br />
<br />
فرد کامل<br />
به یاد داشته باشید که در زندگی مشترک هیچ فردی کامل نیست. به گفته روان شناسان در یک رابطه ۲ تا ۵ نمی تواند ارزش عددی ۱۰ را به وجود آورد. این عبارت به این معناست که در یک رابطه فقط ۲ تا ۱۰می تواند ارزش عددی ۱۰ را ایجاد کند. بنابراین اگر موارد بسیاری در همسرتان ملاحظه می کنید که با رفتار و خلقیات شما در تناقض است، بهتر است دست از تلاش برای تغییر دادن وی بردارید و سعی کنید که با اعمال اصل برابری در زندگی مشترک ارزش وجودی او را به عدد ۱۰ برسانید. روان شناسان می گویند شما تنها می توانید روابطی همسان با توانایی ها و شخصیت تان داشته باشید و قرار نیست پس از ازدواج فرد دیگری شوید. فراموش نکنید که همه انسان ها میل به کمال دارند و به گفته روان شناسان « همه ما از عشق به فردی کامل که در دل ما وجود دارد، رنج می بریم » همه ما به کسانی که گمان می کنیم کامل هستند، علاقه وافر داریم و می خواهیم در کنار آنها به کمال برسیم.<br />
<br />
<br />
<br />
گردآوری : گروه سبک زندگی سیمرغ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چرا مردان همیشه در رویای یک زن زیبا هستند ؟]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=346</link>
			<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 08:34:17 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=346</guid>
			<description><![CDATA[چرا مردان همیشه در رویای یک زن زیبا هستند ؟<br />
مردها حتی در روابط دوستانه قبل از ازدواج نیز به دنبال دخترهای زیبا هستند<br />
<br />
مردها همیشه در رویای یک زن زیبا هستند ، حتی اگر خودشان بسیار زشت باشند یا زیبا باشند. این حس در تمامی مردان وجود دارد و تنها مختص به یک یا دو نفر نیست و در نهان تمام مردها این حس وجود دارد فقط درصد آن کمی بیشتر یا کمتر است . <br />
مردها حتی در روابط دوستانه قبل از ازدواج نیز به دنبال دخترهای زیبا هستند ، در تحقیقی که بر روی درصد زیادی از مردها انجام شد مشخص شده است که این حس در تمامی مردان وجود دارد و تنها مختص به یک یا دو نفر نیست و در نهان تمام مردها این حس وجود دارد فقط درصد آن کمی بیشتر یا کمتر است . <br />
<br />
اما به چه دلیل ؟ <br />
هنگامی که یک مرد با یک زن مواجه می شود او را از هر لحاظ می پسندد جز مسئله زیبایی، معتقد است که اگر توانسته است او را پیدا کند پس می تواند شخص دیگری را نیز پیدا کند و به همین دلیل گزینه اول را رها می کند و به دنبال شخص دیگری می رود زیرا معتقد است که زن های بسیار زیبایی وجود دارند و مصرانه بر این مساله تاکید می کنند  که "  زن های زیبای بسیاری وجود دارند". <br />
جالب است بدانید که خانم ها همچین رویایی را در زمان نوجوانی خود دارند و زمانی که به دوره جوانی می رسند این رویا دیگر رنگ می بازد و جلای اولیه خود را ندارد معمولا دخترها در دوره نوجوانی در رویای این هستند که شخصی با یک اسب سفید به دنبال آنها می آید ، غول ستمگر را می کشد و او را به همسری خود برمی گزیند اما پسرها از همان ابتدا واقع گراتر هستند و به دنبال این وقایع نمی روند اما همیشه به دنبال یک زن زیبا هستند . <br />
یک پرنسس زیبا ، پرنسسی که تنها مالکش خود اوست، رویاهایی هستند که در ذهن پسران جوان می چرخد و در اکثر مواقع با شکست مواجه می شوند زیرا تنها معیار زیبایی برایشان مطرح می شود و چشمشان را در برابر سایر گزینه های کلیدی که مهم تر از زیبایی ظاهری هستند می بندند  در نهایت نیز به زندگی بدون عشق می رسند . نتایج  یک نظرسنجی که توسط یک روان شناس فرانسوی در فرانسه انجام شده است ، بیانگر موضوعات زیر می باشد .<br />
هنگامی که از مردها سوال می شود آیا دوست دارند  که یک همسر مثل سیندرلا داشته باشند : <br />
بسیاری از آنها این موضوع را نمی پذیرند و می گویند همسری مثل سیندرلا را نمی پذیرند در صورتی که نام یکی از  بازیگران یا خوانندگان هالیوودی را ذکر می کنند و عنوان می کنند که مایلند این شخص همسر او باشد .<br />
این موضوع بیانگر تغییر دید نسبت به زیبایی است . دیگر دختر ساده و در عین حال زیبایی مانند سفید برفی یا سیندرلا محبوبیتی را که باید در بین جوانان قرن حاضر داشته باشد را ندارد و در عوض مدل ها و هنرپیشه ها جایگزین آن می شوند<br />
یکی از دلایلی که ذکر می شود مبنی بر این موضوع است که سفید برفی یا سیندرلا دارای شخصیت هایی ساده بوده اند.<br />
برخلاف اینکه گفته می شود بسیاری از آقایان خانمهای ساده را بیشتر می پسندند اما این روان شناس فرانسوی در طی تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است که  مردها دوست دارند خانم هایشان همیشه آرایش داشته باشند.<br />
بسیاری از آقایان معتقد هستند که تنها مادرشان زیبا بوده و شخص دیگری نمی تواند زیبایی او را داشته باشد به همین دلیل به دنبال شخصی هستند که از مادرشان زیبا تر باشد .البته لازم به ذکر است زیبایی مادر تنها به دلیل زیبایی صورت مطرح نیست بلکه به دلیل زیبایی هایی معنوی که برای فرزندان دارد بخصوص در ذهن پسران ماندگار می شود ، به دلایلی مانند عقده های ادیپ.<br />
<br />
عقده ادیپ چیست :<br />
عقده ادیپ ، عقده ای که در آن فرزند پسر ،پدرش را از بین می برد تا بتواند به ازدواج با مادرش برسد و مانعی بر سر راه نباشد ، این موضوع یک داستان افسانه ای و در  کتب روان شناسی  فروید بسیار بحث شده است .  <br />
بخاطر داشته باشید که پرنسس نیز پیر ، بیمار و زشت می شود و در نهایت تمام انسان ها روزی به مرگ نزدیک می شوند . در تمام روزهایی که گقته شد با وجود یک پرنسس زشت چه خواهید کرد ؟ پس به دنبال زیبایی های دیگری در وجود همسرتان باشید.<br />
اما زیبایی های دیگری نیز در این نظرسنجی مورد توجه قرار گرفته اند : <br />
بسیاری از آقایان ذکر کردند که منظورشان از زیبایی ، زیبایی باطنی است نه زیبایی ظاهری و این زیبایی را این چنین توصیف می کنند : <br />
<br />
* آنها به دنبال دختر و همسری هستند که مهربان و سخت کوش باشد ، به صحبت های آنها گوش دهد و با هم  تفاهم داشته باشند . <br />
<br />
*زنی که قوی و مصمم باشد و  او را در کارهایش به دنبال خود بکشد. <br />
<br />
*بسیاری از مردها معتقد هستند که  تنها موردی که برایشان بسیار مهم است ، روابط زناشویی شان است حتی اگر زنشان کمی زشت باشد البته کمی نه خیلی ، در صورتی که روابط زناشویی خوبی با او داشته باشند این موضوع برایشان کمتر آزار دهنده است.<br />
<br />
*باید به خاطر داشته باشید که شما تنها برای داشتن رابطه های زناشویی یا اعمال خارق العاده ای که در فیلم های غیر اخلاقی نشان داده می شود ازدواج نمی کنید علاوه بر ارضاء نیازهای جنسی شما نیاز به ارضاء نیازهای روحی تان نیز دارید . اگر تنها برای ارضاء این حس ازدواج می کنید بسیار در اشتباه هستید. <br />
این روان شناس در ادامه به تمام آقایان توصیه می کند : افرادی که با این هدف وارد مسائل عاشقانه و احساسی  خطرناکی مانند روابط زناشویی می شوند با همان شدت و سرعت نیز خارج می شوند زیرا رابطه زناشویی رابطه ای نیست که تنها ملاک خود را بر اساس زیبایی زن قرار دهید . همان طور که همیشه گفته می شود زیبایی ظاهری ممکن است با یک اتقاق ساده از بین برود اما این زیبایی باطنی است که هیچ گاه از بین نمی رود و به تمام آقایانی که دارای این دید نسبت به زن هستند ، توصیه می کند که شیوه نگارش خود را تغییر دهند تا در زندگی های مشترکشان دچار مشکل نشوند .<br />
وی می افزاید : مکانی که شما با همسر آینده تان روبرو می شوید نیز نقش مهمی دارد با یک نگاه، عاشق می شوند و زندگی مشترکشان را تشکیل می دهند و به سرعت همان یک نگاه، از هم جدا می شوند. <br />
<br />
<br />
گردآوری : گروه سبک زندگی سیمرغ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[چرا مردان همیشه در رویای یک زن زیبا هستند ؟<br />
مردها حتی در روابط دوستانه قبل از ازدواج نیز به دنبال دخترهای زیبا هستند<br />
<br />
مردها همیشه در رویای یک زن زیبا هستند ، حتی اگر خودشان بسیار زشت باشند یا زیبا باشند. این حس در تمامی مردان وجود دارد و تنها مختص به یک یا دو نفر نیست و در نهان تمام مردها این حس وجود دارد فقط درصد آن کمی بیشتر یا کمتر است . <br />
مردها حتی در روابط دوستانه قبل از ازدواج نیز به دنبال دخترهای زیبا هستند ، در تحقیقی که بر روی درصد زیادی از مردها انجام شد مشخص شده است که این حس در تمامی مردان وجود دارد و تنها مختص به یک یا دو نفر نیست و در نهان تمام مردها این حس وجود دارد فقط درصد آن کمی بیشتر یا کمتر است . <br />
<br />
اما به چه دلیل ؟ <br />
هنگامی که یک مرد با یک زن مواجه می شود او را از هر لحاظ می پسندد جز مسئله زیبایی، معتقد است که اگر توانسته است او را پیدا کند پس می تواند شخص دیگری را نیز پیدا کند و به همین دلیل گزینه اول را رها می کند و به دنبال شخص دیگری می رود زیرا معتقد است که زن های بسیار زیبایی وجود دارند و مصرانه بر این مساله تاکید می کنند  که "  زن های زیبای بسیاری وجود دارند". <br />
جالب است بدانید که خانم ها همچین رویایی را در زمان نوجوانی خود دارند و زمانی که به دوره جوانی می رسند این رویا دیگر رنگ می بازد و جلای اولیه خود را ندارد معمولا دخترها در دوره نوجوانی در رویای این هستند که شخصی با یک اسب سفید به دنبال آنها می آید ، غول ستمگر را می کشد و او را به همسری خود برمی گزیند اما پسرها از همان ابتدا واقع گراتر هستند و به دنبال این وقایع نمی روند اما همیشه به دنبال یک زن زیبا هستند . <br />
یک پرنسس زیبا ، پرنسسی که تنها مالکش خود اوست، رویاهایی هستند که در ذهن پسران جوان می چرخد و در اکثر مواقع با شکست مواجه می شوند زیرا تنها معیار زیبایی برایشان مطرح می شود و چشمشان را در برابر سایر گزینه های کلیدی که مهم تر از زیبایی ظاهری هستند می بندند  در نهایت نیز به زندگی بدون عشق می رسند . نتایج  یک نظرسنجی که توسط یک روان شناس فرانسوی در فرانسه انجام شده است ، بیانگر موضوعات زیر می باشد .<br />
هنگامی که از مردها سوال می شود آیا دوست دارند  که یک همسر مثل سیندرلا داشته باشند : <br />
بسیاری از آنها این موضوع را نمی پذیرند و می گویند همسری مثل سیندرلا را نمی پذیرند در صورتی که نام یکی از  بازیگران یا خوانندگان هالیوودی را ذکر می کنند و عنوان می کنند که مایلند این شخص همسر او باشد .<br />
این موضوع بیانگر تغییر دید نسبت به زیبایی است . دیگر دختر ساده و در عین حال زیبایی مانند سفید برفی یا سیندرلا محبوبیتی را که باید در بین جوانان قرن حاضر داشته باشد را ندارد و در عوض مدل ها و هنرپیشه ها جایگزین آن می شوند<br />
یکی از دلایلی که ذکر می شود مبنی بر این موضوع است که سفید برفی یا سیندرلا دارای شخصیت هایی ساده بوده اند.<br />
برخلاف اینکه گفته می شود بسیاری از آقایان خانمهای ساده را بیشتر می پسندند اما این روان شناس فرانسوی در طی تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است که  مردها دوست دارند خانم هایشان همیشه آرایش داشته باشند.<br />
بسیاری از آقایان معتقد هستند که تنها مادرشان زیبا بوده و شخص دیگری نمی تواند زیبایی او را داشته باشد به همین دلیل به دنبال شخصی هستند که از مادرشان زیبا تر باشد .البته لازم به ذکر است زیبایی مادر تنها به دلیل زیبایی صورت مطرح نیست بلکه به دلیل زیبایی هایی معنوی که برای فرزندان دارد بخصوص در ذهن پسران ماندگار می شود ، به دلایلی مانند عقده های ادیپ.<br />
<br />
عقده ادیپ چیست :<br />
عقده ادیپ ، عقده ای که در آن فرزند پسر ،پدرش را از بین می برد تا بتواند به ازدواج با مادرش برسد و مانعی بر سر راه نباشد ، این موضوع یک داستان افسانه ای و در  کتب روان شناسی  فروید بسیار بحث شده است .  <br />
بخاطر داشته باشید که پرنسس نیز پیر ، بیمار و زشت می شود و در نهایت تمام انسان ها روزی به مرگ نزدیک می شوند . در تمام روزهایی که گقته شد با وجود یک پرنسس زشت چه خواهید کرد ؟ پس به دنبال زیبایی های دیگری در وجود همسرتان باشید.<br />
اما زیبایی های دیگری نیز در این نظرسنجی مورد توجه قرار گرفته اند : <br />
بسیاری از آقایان ذکر کردند که منظورشان از زیبایی ، زیبایی باطنی است نه زیبایی ظاهری و این زیبایی را این چنین توصیف می کنند : <br />
<br />
* آنها به دنبال دختر و همسری هستند که مهربان و سخت کوش باشد ، به صحبت های آنها گوش دهد و با هم  تفاهم داشته باشند . <br />
<br />
*زنی که قوی و مصمم باشد و  او را در کارهایش به دنبال خود بکشد. <br />
<br />
*بسیاری از مردها معتقد هستند که  تنها موردی که برایشان بسیار مهم است ، روابط زناشویی شان است حتی اگر زنشان کمی زشت باشد البته کمی نه خیلی ، در صورتی که روابط زناشویی خوبی با او داشته باشند این موضوع برایشان کمتر آزار دهنده است.<br />
<br />
*باید به خاطر داشته باشید که شما تنها برای داشتن رابطه های زناشویی یا اعمال خارق العاده ای که در فیلم های غیر اخلاقی نشان داده می شود ازدواج نمی کنید علاوه بر ارضاء نیازهای جنسی شما نیاز به ارضاء نیازهای روحی تان نیز دارید . اگر تنها برای ارضاء این حس ازدواج می کنید بسیار در اشتباه هستید. <br />
این روان شناس در ادامه به تمام آقایان توصیه می کند : افرادی که با این هدف وارد مسائل عاشقانه و احساسی  خطرناکی مانند روابط زناشویی می شوند با همان شدت و سرعت نیز خارج می شوند زیرا رابطه زناشویی رابطه ای نیست که تنها ملاک خود را بر اساس زیبایی زن قرار دهید . همان طور که همیشه گفته می شود زیبایی ظاهری ممکن است با یک اتقاق ساده از بین برود اما این زیبایی باطنی است که هیچ گاه از بین نمی رود و به تمام آقایانی که دارای این دید نسبت به زن هستند ، توصیه می کند که شیوه نگارش خود را تغییر دهند تا در زندگی های مشترکشان دچار مشکل نشوند .<br />
وی می افزاید : مکانی که شما با همسر آینده تان روبرو می شوید نیز نقش مهمی دارد با یک نگاه، عاشق می شوند و زندگی مشترکشان را تشکیل می دهند و به سرعت همان یک نگاه، از هم جدا می شوند. <br />
<br />
<br />
گردآوری : گروه سبک زندگی سیمرغ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آقایان! همسرتان به این جملات نیاز دارند]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=345</link>
			<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 08:33:19 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=345</guid>
			<description><![CDATA[اگر هم از اهمیت این جملات باخبرید اما نمی دانید چه بگویید و از کجا شروع کنید، بهتر است از این توصیه ها کمک بگیرید و با دنیای زنان آشنا تر شوید.<br />
<br />
آقایان محترم شاید ندانید که یک جمله ساده چقدر می تواند روی زندگی مشترک تان تاثیر بگذارد و اعتماد همسرتان به شما و زندگی مشترک تان را بیشتر کند. اگر از آن دسته مردهایی هستید که فکر می کنند، جملات اهمیتی ندارد و تنها چیزی که مهم است درون شماست، کاملا در اشتباهید. <br />
<br />
تا زمانی که با این احساسات درونی تان جمله ای نسازید و همسرتان را از آن ها با خبر نکنید، هیچ اتفاق خوبی در زندگی مشترک تان نخواهد افتاد. اگر هم از اهمیت این جملات باخبرید اما نمی دانید چه بگویید و از کجا شروع کنید، بهتر است از این توصیه ها کمک بگیرید و با دنیای زنان آشنا تر شوید. باید باور کنید که دنیای ذهنی زنان و مردان تفاوت زیادی دارد و اگر می خواهید همسرتان را خوشحال کنید باید به دنیایش وارد شوید و او را به شیوه خودش آرام و شاد کنید. <br />
<br />
1 -  چقدر زیبایی ... <br />
زن ها دوست دارند ظاهرشان را ستایش کنید و گاهی به آن ها بگویید که چه چهره زیبایی دارند. حتی اگر همسر شما واقعا به این زیبایی نباشد از این که گمان کند در نظر شما این طور به نظر می رسد، احساس غرور خواهد کرد.<br />
البته بی گدار به آب نزنید و بدون آن که برای حرف تان دلیلی داشته باشید او را ستایش نکنید. چون درست در زمانی که به همسرتان می گویید، چقدر زیبا هستی... او دلیل شما را خواهد پرسید و خواهد گفت از چه نظر؟ پس سعی کنید برای این ادعای تان جزئیاتی را هم مطرح کنید و به این فکر کنید، چه چیز در او زیباتر است و بعد سراغ تعریف کردن بروید. <br />
<br />
2 - تو خیلی خاصی ... <br />
این که همسر شما بشنود که او فردی بی همتاست و هیچ زن دیگری نمی توانسته شما را به این اندازه خوشبخت کند، یک حس فوق العاده به او می دهد. زن ها دوست دارند، بدانند که با تمامی گزینه های دیگری که شاید همسرشان به آن ها برای ازدواج درنظر داشته فرق می کنند و آن ها ویژگی هایی دارند که از نظر شوهرشان در هیچ کدام از زن های دور بر هم وجود ندارد. شما باید این خاص بودن را به او گوشزد کنید و بگویید که کدام یک از ویژگی های همسرتان بیش از دیگر ویژگی ها، شما را تحت تاثیر قرار داده. این موضوع نه تنها حس خوب مورد توجه قرار گرفتن و قدردانی شما را به او می دهد بلکه باعث می شود که او تمرکز بیشتری روی ویژگی های مثبتش داشته باشد و برای پررنگ کردن شان تلاش کند. زن ها دوست دارند از شوهرشان بشنوند که پر از صفات مثبت هستند و این که همسرشان به دلیل همین صفات به آن ها افتخار می کند. <br />
<br />
3 - با تو بودن بی نظیر است ... <br />
زن ها دوست دارند، همسرشان به رابطه ای که دارد افتخار کند و به دلیل آرامشی که در این رابطه دارد هم از آن ها قدردانی کند. این قدردانی ممکن است به شکل های مختلفی صورت بگیرد. مثلا وقتی مردی زودتر از سر کار می آید و به همسرش می گوید، دوست داشتم امروز بیشتر کنار تو باشم یا این که دوست دارم وقتم را بیشتر با تو بگذرانم و باقی مانده کارهایم را هم کنار تو انجام دهم می تواند یک حس فوق العاده را در زنان ایجاد کند. با شنیدن این قدردانی ها زن برای بیشتر درک کردن همسرش تلاش خواهد کرد و برای این که همسرش در ساعات بیشتری که در خانه است آرامش داشته باشد و این اتفاق را تکرار کند، مصمم تر خواهد شد. آن ها از این تصور که مردشان دوست دارد ساعتی از روز را تنها کنار او و تنها برای استفاده از وقت ۲ نفره شان مشخص می کند بیش از هر چیزی خوشحال می شوند. <br />
<br />
4 - دوستت دارم ... <br />
اگر می خواهید همسرتان از این که دوستش دارید مطمئن شود چاره ای جز گفتن این حرف ندارید اما مهم تر از گفتن این حرف ها عملکرد شماست. زن ها دوست دارند عشق تان را با کارهای تان نشان دهید. دادن یک شاخه گل، یک هدیه بی مناسبت، پیامک های احوالپرسی طول روز و خیلی کارهای ساده دیگر می تواند تاثیر خاصی روی رابطه شما بگذارد و این زندگی را در چشم همسرتان افتخار آمیزتر کند اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود، شما باید مراقب تمام حرف هایی که میان تان رد و بدل می شود باشید و فکر نکنید کلمات تاثیر چندانی ندارند. مهم تر از همه این که باید مراقب قول هایی که به همسرتان می دهید باشید. گر چه پاسخ مثبت شما به خواسته های همسرتان می تواند او را خوشحال کند اما عمل نکردن به وعده های کوچک و بزرگ تان مشکل را چند برابر خواهد کرد و تاثیری منفی روی نگاه همسرتان به شما و رابطه خواهد گذاشت. <br />
<br />
5 - متاسفم ... <br />
برای زن ها مهم ترین اتفاقی که می تواند بعد از یک دعوا یا دلخوری پیش بیاید، شنیدن عذرخواهی مردشان است. آن ها دوست دارند تاسف واقعی شما را ببینند و بعد از این دلخوری ها مورد دلجویی قرار گیرند. غرورتان را کنار بگذارید و اگر اشتباه کرده اید قبل از توضیح دادن دلایل تان از او عذر خواهی کنید.<br />
این که شما بدون گفتن این که پشیمانید شروع به توضیح دادن و دلیل تراشی کنید می تواند ناراحت کننده ترین واکنش بعد از دعوا برای یک زن باشد. پس اگر نمی خواهید اوضاع را از این که هست خراب تر کنید با یک جمله ای که از ته دل می گویید همه چیز را رو به راه کنید؛ بگویید: ببخشید و متاسفم! <br />
<br />
6 - همه چیز را درست می کنم ... <br />
حتی اگر یک سوپرمن نباشید باید بتوانید به همسرتان اطمینان دهید که همه چیز تحت کنترل است و تا زمانی که در کنارش هستید نمی گذارید زندگی تان را چیزی تهدید کند.<br />
گرچه شما با رفتارهای تان باید این اطمینان را در او ایجاد کنید اما در لحظاتی که او از ته دل غمگین است و احساس اضطراب می کند باید این جمله جادویی را به کار ببرید و به او آرامش دهید. اگر فکر می کنید فراهم کردن امکانات زندگی برای شاد کردن همسرتان کافی است اشتباه می کنید.<br />
 ایجاد احساس آرامش و اطمینان و گاهی بیان کردن این جملات او را بسیار آرام تر و اعتمادش به زندگی مشترک تان را هم بیشتر خواهد کرد. <br />
<br />
7 - بیا صحبت کنیم ... <br />
اگر همسرتان مدتی است که ناراحت یا پریشان است اما توضیحی در این مورد به شما نمی دهد، باید خودتان پیش قدم شوید. شاید او مشکل بزرگی دارد که گفتنش برایش آسان نیست و شاید هم منتظر جرقه ای از طرف شماست.<br />
 یادتان نرود که هیچ ناراحتی بی دلیل نیست و این که شما از کنار این پریشانی ها بگذرید و آن ها را جدی نگیرید، می تواند همسرتان را ناراحت تر از آنچه هست کند و حتی گاهی زندگی مشترک تان را هم زیر سوال ببرد. پس بعد از هر دلخوری که بین تان پیش می آید یا حتی زمانی که می بینید رفتار همسرتان تغییر کرده اما دلیلش را نمی دانید، به او پیشنهاد گفت و گو دهید و حتی اگر از این گفت وگو طفره رفت برایش توضیح دهید که شنیدن حرف ها و احساساتش چقدر برای شما اهمیت دارد و چقدر برای بهتر کردن زندگی مشترک تان اشتیاق دارید.<br />
<br />
<br />
<br />
گردآوری : گروه سبک زندگی سیمرغ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اگر هم از اهمیت این جملات باخبرید اما نمی دانید چه بگویید و از کجا شروع کنید، بهتر است از این توصیه ها کمک بگیرید و با دنیای زنان آشنا تر شوید.<br />
<br />
آقایان محترم شاید ندانید که یک جمله ساده چقدر می تواند روی زندگی مشترک تان تاثیر بگذارد و اعتماد همسرتان به شما و زندگی مشترک تان را بیشتر کند. اگر از آن دسته مردهایی هستید که فکر می کنند، جملات اهمیتی ندارد و تنها چیزی که مهم است درون شماست، کاملا در اشتباهید. <br />
<br />
تا زمانی که با این احساسات درونی تان جمله ای نسازید و همسرتان را از آن ها با خبر نکنید، هیچ اتفاق خوبی در زندگی مشترک تان نخواهد افتاد. اگر هم از اهمیت این جملات باخبرید اما نمی دانید چه بگویید و از کجا شروع کنید، بهتر است از این توصیه ها کمک بگیرید و با دنیای زنان آشنا تر شوید. باید باور کنید که دنیای ذهنی زنان و مردان تفاوت زیادی دارد و اگر می خواهید همسرتان را خوشحال کنید باید به دنیایش وارد شوید و او را به شیوه خودش آرام و شاد کنید. <br />
<br />
1 -  چقدر زیبایی ... <br />
زن ها دوست دارند ظاهرشان را ستایش کنید و گاهی به آن ها بگویید که چه چهره زیبایی دارند. حتی اگر همسر شما واقعا به این زیبایی نباشد از این که گمان کند در نظر شما این طور به نظر می رسد، احساس غرور خواهد کرد.<br />
البته بی گدار به آب نزنید و بدون آن که برای حرف تان دلیلی داشته باشید او را ستایش نکنید. چون درست در زمانی که به همسرتان می گویید، چقدر زیبا هستی... او دلیل شما را خواهد پرسید و خواهد گفت از چه نظر؟ پس سعی کنید برای این ادعای تان جزئیاتی را هم مطرح کنید و به این فکر کنید، چه چیز در او زیباتر است و بعد سراغ تعریف کردن بروید. <br />
<br />
2 - تو خیلی خاصی ... <br />
این که همسر شما بشنود که او فردی بی همتاست و هیچ زن دیگری نمی توانسته شما را به این اندازه خوشبخت کند، یک حس فوق العاده به او می دهد. زن ها دوست دارند، بدانند که با تمامی گزینه های دیگری که شاید همسرشان به آن ها برای ازدواج درنظر داشته فرق می کنند و آن ها ویژگی هایی دارند که از نظر شوهرشان در هیچ کدام از زن های دور بر هم وجود ندارد. شما باید این خاص بودن را به او گوشزد کنید و بگویید که کدام یک از ویژگی های همسرتان بیش از دیگر ویژگی ها، شما را تحت تاثیر قرار داده. این موضوع نه تنها حس خوب مورد توجه قرار گرفتن و قدردانی شما را به او می دهد بلکه باعث می شود که او تمرکز بیشتری روی ویژگی های مثبتش داشته باشد و برای پررنگ کردن شان تلاش کند. زن ها دوست دارند از شوهرشان بشنوند که پر از صفات مثبت هستند و این که همسرشان به دلیل همین صفات به آن ها افتخار می کند. <br />
<br />
3 - با تو بودن بی نظیر است ... <br />
زن ها دوست دارند، همسرشان به رابطه ای که دارد افتخار کند و به دلیل آرامشی که در این رابطه دارد هم از آن ها قدردانی کند. این قدردانی ممکن است به شکل های مختلفی صورت بگیرد. مثلا وقتی مردی زودتر از سر کار می آید و به همسرش می گوید، دوست داشتم امروز بیشتر کنار تو باشم یا این که دوست دارم وقتم را بیشتر با تو بگذرانم و باقی مانده کارهایم را هم کنار تو انجام دهم می تواند یک حس فوق العاده را در زنان ایجاد کند. با شنیدن این قدردانی ها زن برای بیشتر درک کردن همسرش تلاش خواهد کرد و برای این که همسرش در ساعات بیشتری که در خانه است آرامش داشته باشد و این اتفاق را تکرار کند، مصمم تر خواهد شد. آن ها از این تصور که مردشان دوست دارد ساعتی از روز را تنها کنار او و تنها برای استفاده از وقت ۲ نفره شان مشخص می کند بیش از هر چیزی خوشحال می شوند. <br />
<br />
4 - دوستت دارم ... <br />
اگر می خواهید همسرتان از این که دوستش دارید مطمئن شود چاره ای جز گفتن این حرف ندارید اما مهم تر از گفتن این حرف ها عملکرد شماست. زن ها دوست دارند عشق تان را با کارهای تان نشان دهید. دادن یک شاخه گل، یک هدیه بی مناسبت، پیامک های احوالپرسی طول روز و خیلی کارهای ساده دیگر می تواند تاثیر خاصی روی رابطه شما بگذارد و این زندگی را در چشم همسرتان افتخار آمیزتر کند اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود، شما باید مراقب تمام حرف هایی که میان تان رد و بدل می شود باشید و فکر نکنید کلمات تاثیر چندانی ندارند. مهم تر از همه این که باید مراقب قول هایی که به همسرتان می دهید باشید. گر چه پاسخ مثبت شما به خواسته های همسرتان می تواند او را خوشحال کند اما عمل نکردن به وعده های کوچک و بزرگ تان مشکل را چند برابر خواهد کرد و تاثیری منفی روی نگاه همسرتان به شما و رابطه خواهد گذاشت. <br />
<br />
5 - متاسفم ... <br />
برای زن ها مهم ترین اتفاقی که می تواند بعد از یک دعوا یا دلخوری پیش بیاید، شنیدن عذرخواهی مردشان است. آن ها دوست دارند تاسف واقعی شما را ببینند و بعد از این دلخوری ها مورد دلجویی قرار گیرند. غرورتان را کنار بگذارید و اگر اشتباه کرده اید قبل از توضیح دادن دلایل تان از او عذر خواهی کنید.<br />
این که شما بدون گفتن این که پشیمانید شروع به توضیح دادن و دلیل تراشی کنید می تواند ناراحت کننده ترین واکنش بعد از دعوا برای یک زن باشد. پس اگر نمی خواهید اوضاع را از این که هست خراب تر کنید با یک جمله ای که از ته دل می گویید همه چیز را رو به راه کنید؛ بگویید: ببخشید و متاسفم! <br />
<br />
6 - همه چیز را درست می کنم ... <br />
حتی اگر یک سوپرمن نباشید باید بتوانید به همسرتان اطمینان دهید که همه چیز تحت کنترل است و تا زمانی که در کنارش هستید نمی گذارید زندگی تان را چیزی تهدید کند.<br />
گرچه شما با رفتارهای تان باید این اطمینان را در او ایجاد کنید اما در لحظاتی که او از ته دل غمگین است و احساس اضطراب می کند باید این جمله جادویی را به کار ببرید و به او آرامش دهید. اگر فکر می کنید فراهم کردن امکانات زندگی برای شاد کردن همسرتان کافی است اشتباه می کنید.<br />
 ایجاد احساس آرامش و اطمینان و گاهی بیان کردن این جملات او را بسیار آرام تر و اعتمادش به زندگی مشترک تان را هم بیشتر خواهد کرد. <br />
<br />
7 - بیا صحبت کنیم ... <br />
اگر همسرتان مدتی است که ناراحت یا پریشان است اما توضیحی در این مورد به شما نمی دهد، باید خودتان پیش قدم شوید. شاید او مشکل بزرگی دارد که گفتنش برایش آسان نیست و شاید هم منتظر جرقه ای از طرف شماست.<br />
 یادتان نرود که هیچ ناراحتی بی دلیل نیست و این که شما از کنار این پریشانی ها بگذرید و آن ها را جدی نگیرید، می تواند همسرتان را ناراحت تر از آنچه هست کند و حتی گاهی زندگی مشترک تان را هم زیر سوال ببرد. پس بعد از هر دلخوری که بین تان پیش می آید یا حتی زمانی که می بینید رفتار همسرتان تغییر کرده اما دلیلش را نمی دانید، به او پیشنهاد گفت و گو دهید و حتی اگر از این گفت وگو طفره رفت برایش توضیح دهید که شنیدن حرف ها و احساساتش چقدر برای شما اهمیت دارد و چقدر برای بهتر کردن زندگی مشترک تان اشتیاق دارید.<br />
<br />
<br />
<br />
گردآوری : گروه سبک زندگی سیمرغ]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[انرژی منفی را از خود دور کنید !!!!!]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=344</link>
			<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 08:32:27 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=344</guid>
			<description><![CDATA[خوشبختانه، راه‌هایی وجود دارد که به آزاد کردن این انرژی از خودمان و کوتاهتر کردن مدت زمانی که موجبات ناراحتی ما را فراهم می‌کند، کمک می‌کند.<br />
<br />
تابحال شده گفتگویی با کسی داشته باشید که یک تا دو روز ناراحت تان کرده باشد؟ شاید کسی در زندگیتان باشد، مثل رئیستان یا یکی از اعضای خانواده که این اتفاق با او مدام تکرار می‌شود؟ در مکالمات و اتفاقات انرژی رد و بدل می‌شود و اگر این اتفاق برای تان افتاده باشد احتمالاً انرژی منفی دریافت کرده‌اید. اگر این اتفاق در دفعات مختلف با بعضی آدمها برایتان تکرار شود، این احتمال وجود دارد که آن افراد عادت به صادر کردن انرژی منفی دارند و شما هم نمی‌دانید چطور باید از شر آن انرژی منفی خلاص شوید. مخصوصاً برای آن دسته از ما که حساس‌تر هستند رها کردن این انرژی منفی می‌تواند خیلی دشوار باشد.<br />
<br />
اینکه صبر کنید این انرژی به خودی خود پراکنده شود ممکن است یک تا دو روز طول بکشد اما خیلی بد است اگر مدت زمان طولانی بعد از این که کسی به خاطر یک گفتگوی ضعیف یا ناآگاهی کسی چه کلاماً و چه غیره تاثیر منفی بگذارد، اذیت شود. خوشبختانه، راه‌هایی وجود دارد که به آزاد کردن این انرژی از خودمان و کوتاهتر کردن مدت زمانی که موجبات ناراحتی ما را فراهم می‌کند، کمک می‌کند.<br />
<br />
1 - یک راه ساده آن این است که خیلی راحت خودتان را تمیز کنید. وقتی معمولاً دیگران این توصیه را به ما می‌کنند بیشتر منظورشان از نظر فکری است اما اینکار را می‌توانید فیزیکی هم انجام دهید. دست‌ها، پاها، سر و پشتتان را با یک برس یا دستمال تمیز کنید انگار که می‌خواهید یک لایه گرد و خاک از روی بدنتان تمیز کنید. بلافاصله بعد از این که ابرهای تیره انرژی منفی از روی بدنتان بلند شد، احساس خوبی پیدا خواهید کرد. بهتر است این عمل را در فضای باز و در طبیعت انجام دهید. این روش، روش اولیه است و سایر روش‌ها باید به دنبال این انجام شوند.<br />
<br />
2 - یک تکنیک دیگر این است که با عقب دادن شانه‌ها، آن را از شانه‌هایمان بیندازیم. انرژی، مخصوصاً انرژی منفی مثل خشم که وقتی کسی کار بدی در حق تان انجام می‌دهد ایجاد می‌شود، معمولاً روی شانه‌های شما می‌نشیند. با چندین بار عقب دادن شانه‌ها به تکان خوردن آن انرژی کمک می‌کنید و وقتی آن انرژی به حرکت درآید می‌توانید آن را دور بیندازید به جای اینکه در جای خود بماند.<br />
<br />
3 - فوت کردن آن هم یک راه فیزیکی دیگری است که کمکتان می‌کند. پس یک نفس عمیق بکشید و هوا را به سرعت و با قدرت از دهانتان بیرون کنید. این کمک می‌کند انرژی منفی از محیط درونیتان بیرون بیاید.<br />
<br />
4 - نمک دریایی هم می‌تواند انرژی منفی را تغییر دهد. یک محلول ساده که از چند قاشق غذاخوری نمک‌ دریایی خوب با چند قاشق روغن نارگیل یا زیتون درست شده است می‌تواند کمک تان کند. این محلول را با یک فنجان آب داغ مخلوط کنید تا نمک دریایی در آن حل شود و آن را به آرامی زیر دوش روی سر و بدنتان بریزید. آن را چند دقیقه خوب روی پوست سرتان و بدنتان ماساژ دهید و به این روش محلول پاک‌کننده خانگی خودتان را ساخته‌اید. بعد پوستتان احساس فوق‌العاده‌ای پیدا می‌کند و انرژی منفی قبل به انرژی مثبت تبدیل می‌شود. خوابیدن در وان با آبی که یک فنجان نمک دریایی در آن ریخته شده است هم به ریلکس شدن شما و از بین بردن انرژی منفی کمک می‌کند.<br />
<br />
در این مورد هم مثل مشکلات دیگر بدن، پاکسازی عمیق بدن هم می‌تواند مفید باشد. این کار مخصوصاً اگر منتشر کننده این انرژی منفی خودتان باشید خیلی موثر است زیرا این احتمال وجود دارد که مقدار زیادی انرژی منفی را در درونتان نگه می‌دارید. پاکسازی روده و کبد خیلی کمک می‌کند زیرا احساسات ساکن معمولاً در روده جای می‌گیرند و یک کبد سمی معمولاً زودتر خشم را احساس می‌کند. در واقع، اگر کبدتان تمیز باشد، احساس کردن خشم سخت‌تر خواهد شد. اما احساسات ساکن می‌توانند در هر جای بدن رخنه کنند و برای بیرون آوردن آنها نیاز به پاکسازی عمیق بدن است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[خوشبختانه، راه‌هایی وجود دارد که به آزاد کردن این انرژی از خودمان و کوتاهتر کردن مدت زمانی که موجبات ناراحتی ما را فراهم می‌کند، کمک می‌کند.<br />
<br />
تابحال شده گفتگویی با کسی داشته باشید که یک تا دو روز ناراحت تان کرده باشد؟ شاید کسی در زندگیتان باشد، مثل رئیستان یا یکی از اعضای خانواده که این اتفاق با او مدام تکرار می‌شود؟ در مکالمات و اتفاقات انرژی رد و بدل می‌شود و اگر این اتفاق برای تان افتاده باشد احتمالاً انرژی منفی دریافت کرده‌اید. اگر این اتفاق در دفعات مختلف با بعضی آدمها برایتان تکرار شود، این احتمال وجود دارد که آن افراد عادت به صادر کردن انرژی منفی دارند و شما هم نمی‌دانید چطور باید از شر آن انرژی منفی خلاص شوید. مخصوصاً برای آن دسته از ما که حساس‌تر هستند رها کردن این انرژی منفی می‌تواند خیلی دشوار باشد.<br />
<br />
اینکه صبر کنید این انرژی به خودی خود پراکنده شود ممکن است یک تا دو روز طول بکشد اما خیلی بد است اگر مدت زمان طولانی بعد از این که کسی به خاطر یک گفتگوی ضعیف یا ناآگاهی کسی چه کلاماً و چه غیره تاثیر منفی بگذارد، اذیت شود. خوشبختانه، راه‌هایی وجود دارد که به آزاد کردن این انرژی از خودمان و کوتاهتر کردن مدت زمانی که موجبات ناراحتی ما را فراهم می‌کند، کمک می‌کند.<br />
<br />
1 - یک راه ساده آن این است که خیلی راحت خودتان را تمیز کنید. وقتی معمولاً دیگران این توصیه را به ما می‌کنند بیشتر منظورشان از نظر فکری است اما اینکار را می‌توانید فیزیکی هم انجام دهید. دست‌ها، پاها، سر و پشتتان را با یک برس یا دستمال تمیز کنید انگار که می‌خواهید یک لایه گرد و خاک از روی بدنتان تمیز کنید. بلافاصله بعد از این که ابرهای تیره انرژی منفی از روی بدنتان بلند شد، احساس خوبی پیدا خواهید کرد. بهتر است این عمل را در فضای باز و در طبیعت انجام دهید. این روش، روش اولیه است و سایر روش‌ها باید به دنبال این انجام شوند.<br />
<br />
2 - یک تکنیک دیگر این است که با عقب دادن شانه‌ها، آن را از شانه‌هایمان بیندازیم. انرژی، مخصوصاً انرژی منفی مثل خشم که وقتی کسی کار بدی در حق تان انجام می‌دهد ایجاد می‌شود، معمولاً روی شانه‌های شما می‌نشیند. با چندین بار عقب دادن شانه‌ها به تکان خوردن آن انرژی کمک می‌کنید و وقتی آن انرژی به حرکت درآید می‌توانید آن را دور بیندازید به جای اینکه در جای خود بماند.<br />
<br />
3 - فوت کردن آن هم یک راه فیزیکی دیگری است که کمکتان می‌کند. پس یک نفس عمیق بکشید و هوا را به سرعت و با قدرت از دهانتان بیرون کنید. این کمک می‌کند انرژی منفی از محیط درونیتان بیرون بیاید.<br />
<br />
4 - نمک دریایی هم می‌تواند انرژی منفی را تغییر دهد. یک محلول ساده که از چند قاشق غذاخوری نمک‌ دریایی خوب با چند قاشق روغن نارگیل یا زیتون درست شده است می‌تواند کمک تان کند. این محلول را با یک فنجان آب داغ مخلوط کنید تا نمک دریایی در آن حل شود و آن را به آرامی زیر دوش روی سر و بدنتان بریزید. آن را چند دقیقه خوب روی پوست سرتان و بدنتان ماساژ دهید و به این روش محلول پاک‌کننده خانگی خودتان را ساخته‌اید. بعد پوستتان احساس فوق‌العاده‌ای پیدا می‌کند و انرژی منفی قبل به انرژی مثبت تبدیل می‌شود. خوابیدن در وان با آبی که یک فنجان نمک دریایی در آن ریخته شده است هم به ریلکس شدن شما و از بین بردن انرژی منفی کمک می‌کند.<br />
<br />
در این مورد هم مثل مشکلات دیگر بدن، پاکسازی عمیق بدن هم می‌تواند مفید باشد. این کار مخصوصاً اگر منتشر کننده این انرژی منفی خودتان باشید خیلی موثر است زیرا این احتمال وجود دارد که مقدار زیادی انرژی منفی را در درونتان نگه می‌دارید. پاکسازی روده و کبد خیلی کمک می‌کند زیرا احساسات ساکن معمولاً در روده جای می‌گیرند و یک کبد سمی معمولاً زودتر خشم را احساس می‌کند. در واقع، اگر کبدتان تمیز باشد، احساس کردن خشم سخت‌تر خواهد شد. اما احساسات ساکن می‌توانند در هر جای بدن رخنه کنند و برای بیرون آوردن آنها نیاز به پاکسازی عمیق بدن است.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[توقعات امام زمان از شیعیان]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=343</link>
			<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 08:10:07 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=343</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">پرهيز از افراط و تفريط:</span><br />
امام زمام (عج) در توقيعي مي فرمايند:<br />
«تقوا پيشه کنيد، تسليم ما باشيد و کار را به ما واگذاريد که بر ماست شما را از سرچشمه سيراب بيرون آوريم چنانکه بردن شما به سرچشمه از سوي ما بود ... به سمت راست ميل نکنيد و به سوي چپ نيز منحرف نشويد.» (1)<br />
 <br />
توجه به آن حضرت همراه با محبت<br />
امام زمان (ع) در توقيع شريفي خطاب به شيعيان مي فرمايند: «توجه خود را همراه با محبت و دوستي به سوي ما قرار دهيد و در مسير دستورات روشن و قطعي دين حرکت کنيد که همانا من براي شما خيرخواهي مي کنم و خداوند گواه است بر من و شما و اگر نبود علاقه ما به نيکو بودن شما و رحمت و مهربانيمان بر شما، به سخن گفتن با شما نمي پرداختيم.»(2)<br />
 <br />
ولايت حضرت علي (ع)<br />
در تشرف مرحوم علي بغدادي (ره) در مسير کاظمين، ايشان پرسش هايي را از محضر امام زمان (ع) مي پرسد از جمله مي گويد:<br />
پرسيدم: «روزي نزد مرحوم شيخ عبدالرزاق که مدرس حوزه بود، رفتم. شنيدم که بر روي منبر مي گفت: کسي که در طول عمر خود روزها روزه باشد و شب ها را به عبادت به سر برد و چهل حج عمره بجاي بجاي آورد و در ميان صفا و مروه بميرد ولي از دوستداران و محبان و مواليان اميرالمؤمنين (ع) نباشد براي او چيزي محسوب نمي شود.» امام زمان (ع) فرمودند: «آري والله براي او چيزي نيست.»<br />
 <br />
توسل به حضرت زينب (ع) جهت تعجيل در فرج<br />
در تشرف آقا شيخ حسن سامرايي (ره) در سرداب مقدس، حضرت فرمودند: «به شيعيان و دوستان ما بگوييد که خدا را قسم دهند به حق عمه ام حضرت زينب (ع) که فرج مرا نزديک گرداند.» (3)<br />
 <br />
عرضه اعمال به محضر مقدس امام زمان (عج)<br />
در تشرف مرحوم شيخ محمد طاهر نجفي (ره) خادم مسجد کوفه، حضرت مي فرمايند: «آيا ما شما را هر روز رعايت نمي کنيم؟ آيا اعمال شما بر ما عرضه نمي شود؟»<br />
 <br />
شيعيان چرا ما را نمي خواهند؟!<br />
مرحوم حاج محمد علي فشندي تهراني (ره) مي گويد که در مسجد جمکران سيدي نوراني را ديدم، با خود گفتم اين سيد در اين هواي گرم تابستاني از راه رسيده و تشنه است ظرف آبي به دست او دادم تا بنوشد و گفتم: آقا! شما از خدا بخواهيد تا فرج امام زمان (ع) نزديک گردد. حضرت فرمودند: «شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند. اگر بخواهند و دعا کنند فرج ما مي رسد.»<br />
 <br />
اخلاص در عمل<br />
يکي از علماي بزرگ اصفهاني مي گويد: «شبي در عالم رؤيا امام زمان (ع) را ديدم. به ايشان عرض کردم چه کنم که به شما نزديک شوم؟» فرمودند: «عملت را عمل امام زمان (ع) قرار بده.» من به ذهنم رسيد که يعني در مورد هر کاري ببين اگر امام زمان (ع) اين کار را مي کند تو هم انجام بده. پرسيدم: «چه کنم که در اين امر موفق باشم؟!» فرمود: «الاخلاص في العمل؛ يعني، در کارهاي خود اخلاص داشته باش.»(4)<br />
 <br />
بردباري و شکيبايي<br />
در تشرف مرحوم سيد کريم پينه دوز (ره) از اخيار تهران که در خانه اجاره اي زندگي مي کرده است و با پايان يافتن مدت اجاره دچار رنج و زحمت مي گردد ضمن اينکه به او بشارت مي دهند، نگران نباشيد منزل درست مي شود مي فرمايند: «دوستان ما بايد در فراز و نشيب ها شکيبا و بردبار باشند.»(5)<br />
 <br />
تحصيل معارف اهل بيت (ع)<br />
مرحوم آيت الله ميرزا مهدي اصفهاني (ره) که سال ها در نجف اشرف نزد علماي بزرگ دانش آموخته بود و اجازه اجتهاد از مرحوم آيت الله ناييني (ره) داشت و به دنبال درک حقايق، مباحث فلسفه را نزد استادان فن تا بالاترين رتبه خوانده بود؛ مي گويد: «ديدم دلم آرام نگرفته و به درک حقايق عالم توفيق نيافته ام. رو به عرفان آوردن و مدتي از محضر استاد عارفان و سالکان آقا سيد احمد کربلايي (ره) استفاده مي کردم تا از نظر ايشان به حد کمال قطبيت و فناء في الله رسيدم. اما ديدم اين مطالب و اين رفتارها با ظواهر قرآن و سخنان اهل بيت عليهم السلام موافق نيست و به آرامش و اطمينان قلب نرسيده بودم.» مرحوم ميرزا مهدي اصفهاني (ره) تنها راه نجات را در توسل به پيشگاه حضرت مهدي (ع) مي بيند، به همين جهت مي گويد: «خود را از بافته هاي فلاسفه و افکار عرفان خالي کردم و با کمال اخلاص و توبه به آن حضرت توسل پيدا کردم. روزي در وادي السلام نزد قبر حضرت هود و صالح عليهماالسلام در حال تضرع و توسل بودن که حضرت صاحب الزمان (عج) را مشاهده کردم.» ايشان فرمودند: «طَلَبُ المَعارِفِ مِن غَيرِ طَريقِنا اَهل البيت مُساوِقَّ لِلأنکارنا و قَد اَقامني الله و انا الحُجّه بنُ الحسن؛ يعني، جست و جوي معارف و شناخت طريق از غير مسير ما اهل بيت طهارت مساوي است با انکار ما و همانا خداوند مرا براي هدايت بشر برپا داشته است و من حجه بن الحسن هستم.» مرحوم اصفهاني (ره) مي گويد: «پس از آن از فلسفه و عرفان بيزاري جستم و تمامي نوشته هاي خود را در اين موارد به رودخانه ريختم و به سوي قرآن و احاديث پيامبر (ص) روي آوردم.»<br />
 <br />
کمک به مردم<br />
در توقيعي شريف، به مرحوم آيت الله العظمي حاج سيد ابوالحسن اصفهاني (ره) دستور دادند: «اُرخِص نَفسَک وَ اَقبِل مجلِسَک فِي الدِّهليز واقضِ النّاس نحن نَنصُرکُ؛ يعني، خودت را براي مردم ارزان کن! و در دسترس همه قرار بده و محل نشستن خود را در دهليز خانه ات قرار بده تا مردم سريع و آسان با تو ارتباط داشته باشند و حاجت هاي مردم را برآورد، ما ياريت مي کنيم.»(6)<br />
 <br />
توجه به پدر و مادر<br />
در احوالات يکي از محبان و شيعيان آمده که پدر پيري داشت و بسيار به او خدمت مي کرد. ايشان شب هاي چهارشنبه به مسجد سهله مي رفت اما پس از مدتي اين کار را ترک نمود. دليل آن را پرسيدند، گفت چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله رفتم در شب آخر نزديک مغرب تنها به مسجد سهله مي رفتم عرب بياباني را ديدم سوار بر اسب که سه بار به من فرمود: «از پدرت مراقبت کن.» من فهمديم که امام زمان (ع) راضي نيستند من پدرم را بگذرام و به مسجد سهله بروم.(7)<br />
 <br />
توسل به قمر بني هاشم (ع)<br />
از مرحوم آيت الله مرعشي نجفي (ره) نقل شده است که يکي از علماي نجف اشرف که به قم آمده بود مي گفت: «مدتي براي رفع مشکلي به مسجد جمکران مي رفتم و نتيجه نمي گرفتم روزي هنگام نماز دلم شکست و عرض کردم مولا جان! آيا بد نيست با وجود امام معصوم (ع) به علمدار کربلا قمر بني هاشم (ع) متوسل شوم و او را در نزد خدا شفيع قرار دهم؟!» در حالتي ميان خواب و بيداري امام زمان (ع) فرمودند: «نه تنها بد نيست و ناراحت نمي شوم بلکه شما را راهنمايي مي کنم که چون خواستي از حضرت ابوالفضل العباس (ع) حاجت بخواهي اين چنين بگو: يا أبالغوث ادرکني.»(8)<br />
 <br />
احترام به قرآن<br />
در تشرفي که براي مرحوم حاج شيخ محمدحسن مولوي قندهاري در حرم مطهر ابوالفضل العباس (ع) روي داده است ايشان مي گويد ديدم قرآني روي زمين بر سر راه افتاده است به من فرمودند: «هوشيار باش و به قرآن احترام کن. من خم شم و قرآن را برداشتم و بوسيدم و در قفسه گذاشتم.»(9)<br />
 <br />
خدمت به محرومان<br />
آقاي محمد علي برهاني مي گويد در خرداد 1358 هـ.ق براي رسيدگي به مردم محروم منطقه فريدن رفته بودم. هنگام بازگشت ماشين خراب شد و در بيابان تنها ماندم. ديدم چاره حز توسل به مولايم حضرت صاحب الزمان (ع) نيست، به آن حضرت متوسل شدن و گفتم: «يا اباصالح المهدي! ادرکني.» ناگهان وجود مبارک امام زمان (ع) تشريف آوردند و ضمن بشارت به آمدن وسيله نقليه فرمود: «ما هم اينجا رفت و آمد مي کنيم. شما هم خيلي مأجوريد چون خدمت به محرومين مي کنيد. و اين روش جدّم حضرت علي (ع) است. تا مي توانيد در حدّ تمکّن به اين طبقه خدمت کنيد و دست از اين کار بر نداريد که کار خوبي است.»(10)<br />
 <br />
روضه حضرت ابوالفضل (ع)<br />
در تشرّف آقاي محمد علي فشندي تهراني (ره) پس از اينکه نماز امام حسين (ع) در شب هشتم ذيحجه را به او ياد مي دهند حاج محمد علي مي پرسد: «فردا شب امام زمان (ع) در چادرهاي حجاج مي آيد و به آنان نظر دارد؟» فرمود: «در چادر شما مي آيند چون فردا شب مصيبت عموريم حضرت ابوالفضل (ع) در آن خوانده مي شود.»(11)<br />
 <br />
ايران شيعه، خانه ماست<br />
مرحوم آيت الله ميرزا محمد حسن نائيني (ره) در دوران جنگ جهاني اول و اشغال ايران توسط قواي انگليس و روس خيلي نگران بودند از اين که کشور دوستداران امام زمان (ع) از بين برود و سقوط کند. شبي به امام عصر (ع) متوسل مي شود و در خواب مي بيند ديواري است به شکل نقشه ايران که شکست برداشته و خم شده است و در زير اين ديوار تعدادي زن و بچه نشسته اند و ديوار دارد روي سر آنها خراب مي شود. مرحوم نائيني چون اين صحنه را مي بيند بسيار نگران مي شود و فرياد مي زند: «خدايا، اين وضع به کجا خواهد انجاميد؟» در همين حال مي بيند حضرت ولي عصر (ع) تشريف آوردند و با دست مبارکشان ديوار را که در حال افتادن بود گرفتند و بلند کردند و دوباره سر جايش قرار دادند و فرمودند: «اينجا (ايران شيعه)، خانه ما است. مي شکند، خم مي شود، خطر است ولي ما نمي گذاريم سقوط کند ما نگهش مي داريم.»(12)<br />
 <br />
مواظبت بر قرائت و خواندن قرآن<br />
در تشرّف شيخ محمد حسن مازندراني که به بيماري سل مبتلا بوده است او را شفا مي دهند و به او مي فرمايند: «بر ت باد به مواظبت بر قرائت قرآن.» (13)<br />
 <br />
 <br />
پی نوشتها :<br />
(1)    بحارالانوار ، ج 52 ، ص179<br />
(2)    بحارالانوار ، ج53، ص179<br />
(3)    شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 1 ، ص 251-184<br />
(4)    شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 1 ، ص 261<br />
(5)    کرامات العالمین ،ص118<br />
(6)    شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 6، ص198<br />
(7)    نجم الثاقب ، ص 284<br />
(8)    توجهات حضرت ولی عصر ، ص 160<br />
(9)    ملاقات با امام زمان (عج) ، 330<br />
(10)شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 1 ، ص 113<br />
(11)شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 1 ، ص 149<br />
(12)ملاقات با امام عصر (عج) ، ص 137<br />
(13)برکات حضرت ولی عصر (عج) ، 306]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">پرهيز از افراط و تفريط:</span><br />
امام زمام (عج) در توقيعي مي فرمايند:<br />
«تقوا پيشه کنيد، تسليم ما باشيد و کار را به ما واگذاريد که بر ماست شما را از سرچشمه سيراب بيرون آوريم چنانکه بردن شما به سرچشمه از سوي ما بود ... به سمت راست ميل نکنيد و به سوي چپ نيز منحرف نشويد.» (1)<br />
 <br />
توجه به آن حضرت همراه با محبت<br />
امام زمان (ع) در توقيع شريفي خطاب به شيعيان مي فرمايند: «توجه خود را همراه با محبت و دوستي به سوي ما قرار دهيد و در مسير دستورات روشن و قطعي دين حرکت کنيد که همانا من براي شما خيرخواهي مي کنم و خداوند گواه است بر من و شما و اگر نبود علاقه ما به نيکو بودن شما و رحمت و مهربانيمان بر شما، به سخن گفتن با شما نمي پرداختيم.»(2)<br />
 <br />
ولايت حضرت علي (ع)<br />
در تشرف مرحوم علي بغدادي (ره) در مسير کاظمين، ايشان پرسش هايي را از محضر امام زمان (ع) مي پرسد از جمله مي گويد:<br />
پرسيدم: «روزي نزد مرحوم شيخ عبدالرزاق که مدرس حوزه بود، رفتم. شنيدم که بر روي منبر مي گفت: کسي که در طول عمر خود روزها روزه باشد و شب ها را به عبادت به سر برد و چهل حج عمره بجاي بجاي آورد و در ميان صفا و مروه بميرد ولي از دوستداران و محبان و مواليان اميرالمؤمنين (ع) نباشد براي او چيزي محسوب نمي شود.» امام زمان (ع) فرمودند: «آري والله براي او چيزي نيست.»<br />
 <br />
توسل به حضرت زينب (ع) جهت تعجيل در فرج<br />
در تشرف آقا شيخ حسن سامرايي (ره) در سرداب مقدس، حضرت فرمودند: «به شيعيان و دوستان ما بگوييد که خدا را قسم دهند به حق عمه ام حضرت زينب (ع) که فرج مرا نزديک گرداند.» (3)<br />
 <br />
عرضه اعمال به محضر مقدس امام زمان (عج)<br />
در تشرف مرحوم شيخ محمد طاهر نجفي (ره) خادم مسجد کوفه، حضرت مي فرمايند: «آيا ما شما را هر روز رعايت نمي کنيم؟ آيا اعمال شما بر ما عرضه نمي شود؟»<br />
 <br />
شيعيان چرا ما را نمي خواهند؟!<br />
مرحوم حاج محمد علي فشندي تهراني (ره) مي گويد که در مسجد جمکران سيدي نوراني را ديدم، با خود گفتم اين سيد در اين هواي گرم تابستاني از راه رسيده و تشنه است ظرف آبي به دست او دادم تا بنوشد و گفتم: آقا! شما از خدا بخواهيد تا فرج امام زمان (ع) نزديک گردد. حضرت فرمودند: «شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند. اگر بخواهند و دعا کنند فرج ما مي رسد.»<br />
 <br />
اخلاص در عمل<br />
يکي از علماي بزرگ اصفهاني مي گويد: «شبي در عالم رؤيا امام زمان (ع) را ديدم. به ايشان عرض کردم چه کنم که به شما نزديک شوم؟» فرمودند: «عملت را عمل امام زمان (ع) قرار بده.» من به ذهنم رسيد که يعني در مورد هر کاري ببين اگر امام زمان (ع) اين کار را مي کند تو هم انجام بده. پرسيدم: «چه کنم که در اين امر موفق باشم؟!» فرمود: «الاخلاص في العمل؛ يعني، در کارهاي خود اخلاص داشته باش.»(4)<br />
 <br />
بردباري و شکيبايي<br />
در تشرف مرحوم سيد کريم پينه دوز (ره) از اخيار تهران که در خانه اجاره اي زندگي مي کرده است و با پايان يافتن مدت اجاره دچار رنج و زحمت مي گردد ضمن اينکه به او بشارت مي دهند، نگران نباشيد منزل درست مي شود مي فرمايند: «دوستان ما بايد در فراز و نشيب ها شکيبا و بردبار باشند.»(5)<br />
 <br />
تحصيل معارف اهل بيت (ع)<br />
مرحوم آيت الله ميرزا مهدي اصفهاني (ره) که سال ها در نجف اشرف نزد علماي بزرگ دانش آموخته بود و اجازه اجتهاد از مرحوم آيت الله ناييني (ره) داشت و به دنبال درک حقايق، مباحث فلسفه را نزد استادان فن تا بالاترين رتبه خوانده بود؛ مي گويد: «ديدم دلم آرام نگرفته و به درک حقايق عالم توفيق نيافته ام. رو به عرفان آوردن و مدتي از محضر استاد عارفان و سالکان آقا سيد احمد کربلايي (ره) استفاده مي کردم تا از نظر ايشان به حد کمال قطبيت و فناء في الله رسيدم. اما ديدم اين مطالب و اين رفتارها با ظواهر قرآن و سخنان اهل بيت عليهم السلام موافق نيست و به آرامش و اطمينان قلب نرسيده بودم.» مرحوم ميرزا مهدي اصفهاني (ره) تنها راه نجات را در توسل به پيشگاه حضرت مهدي (ع) مي بيند، به همين جهت مي گويد: «خود را از بافته هاي فلاسفه و افکار عرفان خالي کردم و با کمال اخلاص و توبه به آن حضرت توسل پيدا کردم. روزي در وادي السلام نزد قبر حضرت هود و صالح عليهماالسلام در حال تضرع و توسل بودن که حضرت صاحب الزمان (عج) را مشاهده کردم.» ايشان فرمودند: «طَلَبُ المَعارِفِ مِن غَيرِ طَريقِنا اَهل البيت مُساوِقَّ لِلأنکارنا و قَد اَقامني الله و انا الحُجّه بنُ الحسن؛ يعني، جست و جوي معارف و شناخت طريق از غير مسير ما اهل بيت طهارت مساوي است با انکار ما و همانا خداوند مرا براي هدايت بشر برپا داشته است و من حجه بن الحسن هستم.» مرحوم اصفهاني (ره) مي گويد: «پس از آن از فلسفه و عرفان بيزاري جستم و تمامي نوشته هاي خود را در اين موارد به رودخانه ريختم و به سوي قرآن و احاديث پيامبر (ص) روي آوردم.»<br />
 <br />
کمک به مردم<br />
در توقيعي شريف، به مرحوم آيت الله العظمي حاج سيد ابوالحسن اصفهاني (ره) دستور دادند: «اُرخِص نَفسَک وَ اَقبِل مجلِسَک فِي الدِّهليز واقضِ النّاس نحن نَنصُرکُ؛ يعني، خودت را براي مردم ارزان کن! و در دسترس همه قرار بده و محل نشستن خود را در دهليز خانه ات قرار بده تا مردم سريع و آسان با تو ارتباط داشته باشند و حاجت هاي مردم را برآورد، ما ياريت مي کنيم.»(6)<br />
 <br />
توجه به پدر و مادر<br />
در احوالات يکي از محبان و شيعيان آمده که پدر پيري داشت و بسيار به او خدمت مي کرد. ايشان شب هاي چهارشنبه به مسجد سهله مي رفت اما پس از مدتي اين کار را ترک نمود. دليل آن را پرسيدند، گفت چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله رفتم در شب آخر نزديک مغرب تنها به مسجد سهله مي رفتم عرب بياباني را ديدم سوار بر اسب که سه بار به من فرمود: «از پدرت مراقبت کن.» من فهمديم که امام زمان (ع) راضي نيستند من پدرم را بگذرام و به مسجد سهله بروم.(7)<br />
 <br />
توسل به قمر بني هاشم (ع)<br />
از مرحوم آيت الله مرعشي نجفي (ره) نقل شده است که يکي از علماي نجف اشرف که به قم آمده بود مي گفت: «مدتي براي رفع مشکلي به مسجد جمکران مي رفتم و نتيجه نمي گرفتم روزي هنگام نماز دلم شکست و عرض کردم مولا جان! آيا بد نيست با وجود امام معصوم (ع) به علمدار کربلا قمر بني هاشم (ع) متوسل شوم و او را در نزد خدا شفيع قرار دهم؟!» در حالتي ميان خواب و بيداري امام زمان (ع) فرمودند: «نه تنها بد نيست و ناراحت نمي شوم بلکه شما را راهنمايي مي کنم که چون خواستي از حضرت ابوالفضل العباس (ع) حاجت بخواهي اين چنين بگو: يا أبالغوث ادرکني.»(8)<br />
 <br />
احترام به قرآن<br />
در تشرفي که براي مرحوم حاج شيخ محمدحسن مولوي قندهاري در حرم مطهر ابوالفضل العباس (ع) روي داده است ايشان مي گويد ديدم قرآني روي زمين بر سر راه افتاده است به من فرمودند: «هوشيار باش و به قرآن احترام کن. من خم شم و قرآن را برداشتم و بوسيدم و در قفسه گذاشتم.»(9)<br />
 <br />
خدمت به محرومان<br />
آقاي محمد علي برهاني مي گويد در خرداد 1358 هـ.ق براي رسيدگي به مردم محروم منطقه فريدن رفته بودم. هنگام بازگشت ماشين خراب شد و در بيابان تنها ماندم. ديدم چاره حز توسل به مولايم حضرت صاحب الزمان (ع) نيست، به آن حضرت متوسل شدن و گفتم: «يا اباصالح المهدي! ادرکني.» ناگهان وجود مبارک امام زمان (ع) تشريف آوردند و ضمن بشارت به آمدن وسيله نقليه فرمود: «ما هم اينجا رفت و آمد مي کنيم. شما هم خيلي مأجوريد چون خدمت به محرومين مي کنيد. و اين روش جدّم حضرت علي (ع) است. تا مي توانيد در حدّ تمکّن به اين طبقه خدمت کنيد و دست از اين کار بر نداريد که کار خوبي است.»(10)<br />
 <br />
روضه حضرت ابوالفضل (ع)<br />
در تشرّف آقاي محمد علي فشندي تهراني (ره) پس از اينکه نماز امام حسين (ع) در شب هشتم ذيحجه را به او ياد مي دهند حاج محمد علي مي پرسد: «فردا شب امام زمان (ع) در چادرهاي حجاج مي آيد و به آنان نظر دارد؟» فرمود: «در چادر شما مي آيند چون فردا شب مصيبت عموريم حضرت ابوالفضل (ع) در آن خوانده مي شود.»(11)<br />
 <br />
ايران شيعه، خانه ماست<br />
مرحوم آيت الله ميرزا محمد حسن نائيني (ره) در دوران جنگ جهاني اول و اشغال ايران توسط قواي انگليس و روس خيلي نگران بودند از اين که کشور دوستداران امام زمان (ع) از بين برود و سقوط کند. شبي به امام عصر (ع) متوسل مي شود و در خواب مي بيند ديواري است به شکل نقشه ايران که شکست برداشته و خم شده است و در زير اين ديوار تعدادي زن و بچه نشسته اند و ديوار دارد روي سر آنها خراب مي شود. مرحوم نائيني چون اين صحنه را مي بيند بسيار نگران مي شود و فرياد مي زند: «خدايا، اين وضع به کجا خواهد انجاميد؟» در همين حال مي بيند حضرت ولي عصر (ع) تشريف آوردند و با دست مبارکشان ديوار را که در حال افتادن بود گرفتند و بلند کردند و دوباره سر جايش قرار دادند و فرمودند: «اينجا (ايران شيعه)، خانه ما است. مي شکند، خم مي شود، خطر است ولي ما نمي گذاريم سقوط کند ما نگهش مي داريم.»(12)<br />
 <br />
مواظبت بر قرائت و خواندن قرآن<br />
در تشرّف شيخ محمد حسن مازندراني که به بيماري سل مبتلا بوده است او را شفا مي دهند و به او مي فرمايند: «بر ت باد به مواظبت بر قرائت قرآن.» (13)<br />
 <br />
 <br />
پی نوشتها :<br />
(1)    بحارالانوار ، ج 52 ، ص179<br />
(2)    بحارالانوار ، ج53، ص179<br />
(3)    شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 1 ، ص 251-184<br />
(4)    شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 1 ، ص 261<br />
(5)    کرامات العالمین ،ص118<br />
(6)    شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 6، ص198<br />
(7)    نجم الثاقب ، ص 284<br />
(8)    توجهات حضرت ولی عصر ، ص 160<br />
(9)    ملاقات با امام زمان (عج) ، 330<br />
(10)شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 1 ، ص 113<br />
(11)شیفتگان حضرت مهدی (عج) ، ج 1 ، ص 149<br />
(12)ملاقات با امام عصر (عج) ، ص 137<br />
(13)برکات حضرت ولی عصر (عج) ، 306]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آیا ما منتظریم؟]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=342</link>
			<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 08:08:51 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=342</guid>
			<description><![CDATA[انتظار، سرفصل امید به آینده‌ای روشن و مایه عشق و شور و امید و تلاش برای آماده‌سازی خود و جامعه برای آمدن و ظهور امام منتظر است. انتظار، هرگز یك روحیه بازدارنده، فلج‌كننده و یأس‌آور نیست، بلكه موجب دوركردن عنصر بدبینی به آینده، از نهاد انسان در جامعه بشری است. انتظار، معیار ارزش انسان‌ها است. آرزوها و آمال انسان‌ها معیار خوبی برای سنجش میزان رشد و تعالی آن‌ها است. آرزوهای متعالی، حكایت از كمال روح و رشد شخصیت انسان‌ها می‌كند؛ برعكس آرزوهای حقیر و بی‌ارزش، نشان از بی‌اهمیتی و رشدنیافتگی افراد دارد. آرزوها، انسان را به حركت وا می‌دارد.<br />
انتظار، اعتراض دائمی برضد بی‌عدالتی‌ها است؛ نجات از سكون و ركود است، ‌در صحنه‌بودن است. انتظار، نقش مهمی در سازندگی، پویایی و اصلاح فرد و جامعه در زمان غیبت دارد. اگر انسان منتظر، به وظایفی كه برای او شمرده شده است عمل كند، به الگوی مطلوب انسان دیندار دست می‌یابد.<br />
انتظار مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اقتدای به او، ‌بیعت با او و سرسپاری به فرمان او است؛ سنگربانی عقیده، مرزبانی اندیشه و مبارزه در راه پاسداری از حریم دین و ولایت است. انتظار فرج، كار است، حركت است، تلاشی هدفمند است و با بی‌هدفی، سكون و تن‌آسایی سازگاری ندارد. مگر می‌شود در انتظار سرسبزی روزگاران بود و در فصل برگ‌ریزان، از پا نشست؟<br />
منتظر، تلاشگری نستوه است كه برابر هر انحرافی می‌ایستد و با الهام از شیوه و آیین امام و مقتدای مورد انتظار خویش، در راه اصلاح خود و جامعه‌اش به جهاد و مقاومت می‌پردازد. از آن زمان كه فرشتگان الهی به امر خدا، برابر حضرت آدم علیه السلام سر به سجده فرود آوردند، بحث از انتظار موعودی از سلاله آخرین پیامبر الهی به میان آمد. دیگر این، وظیفه تمام فرستادگان آسمانی شد كه منتظر باشند و دیگران را هم به انتظار دعوت كنند. آن زمان كه لوط، برابر فاسدان قوم خود قرار گرفت و گفت: «كاش برای مقابله با شما قدرتی داشتم یا به تكیه‌گاهی استوار پناه می‌جستم»(1) اندیشه انتظار قائم، در روح و جانش جاری بود. امام صادق علیه السلام فرمود: <br />
حضرت لوط  علیه السلام این سخن را نگفت، مگر برای تمنای دسترسی به قدرت قائم ما. و آن تكیه‌گاه استوار، چیزی نبود، جز استواری و توانایی یاران او ... (2).<br />
انتظار، در زمان غیبت و عدم حضور ظاهری امام در جامعه، به نوعی، اعلام پذیرش ولایت و امامت آخرین وصی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم است و همین انتظار موجب می‌شود ارتباط شیعیان با امامشان ـ اگرچه به صورت ارتباط قلبی و معنوی ـ حفظ شود.<br />
 <br />
 <br />
 <br />
اما به‌راستی منتظر واقعی كیست؟...<br />
منتظر واقعی، كسی است كه به امامش معرفت داشته باشد؛ یعنی اعتقاد به ولایت و معرفت به شخصیت او. اعتقاد به ولایت، تعهد و پیمانی است كه جز با اطاعت كامل نمی‌شود. كسی منتظر واقعی است كه علاوه بر خودسازی به دیگرسازی نیز بپردازد، تا از این طریق، زمینه‌های ظهور آن حضرت را فراهم سازد.<br />
پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم پیش از این‌كه ستاره پرفروغ امامت امامان علیهم السلام طلوع كند، برترین جهاد امتش را انتظار فرج دانسته است؛ زیرا انتظار فرج، انتظار جهاد و انقلابی عظیم بر ضد تمام ظلم‌ها و جنایت‌ها و اجرای عدالت به تمام معنا در سراسر جهان است. حضرت علی  علیه السلام در حدیثی فرموده است:<br />
كسی كه در انتظار اقامه نماز به سر برد، در طی زمان انتظارش، در حال نماز به شمار می‌رود.(3)<br />
پس كسی كه در انتظار اقامه دین حق و برپایی دستورهای الهی در سراسر جهان است، چه پایگاه و منزلتی دارد؟ در زندگی ظاهری دنیا، هر امام، در عصر خود به حمایت و یاری پیروان و شیعیان خود نیاز دارد. امام، اگر علی علیه السلام هم باشد، اگر حمایتگری نیابد و شاهد خیانت دوستان باشد، مجبور به خانه نشینی است، تا چه رسد به امامی كه در غیبت به‌سر می‌برد و انقلاب بسیار عظیمی در پیش دارد كه فقط با حمایت پیروان و شیعیانش تحقق خواهد پذیرفت.<br />
 <br />
اگر منتظر بازگشت یوسف زهراییم، آیا آماده استقبالیم؟...<br />
عاشق و دلباخته گل نرگس، منتظر نشانه و علامت نیست؛ بلكه منتظر خود حضرت است و می‌داند این آمادگی، جز با اطاعت از فرامین آن امام بزرگوار، به‌دست نمی‌آید.<br />
حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف  فرمود:<br />
پس هر یك از شما باید به آنچه به وسیله آن به دوستی ما نزدیك می‌شود عمل كند و آنچه از جانب او، ما را به خشم و ناراحتی نزدیك نماید دوری كند؛ زیرا فرج ما آنی و ناگهانی فرا می‌رسد.<br />
این حدیث، وظیفه ما را به خوبی مشخص می‌كند و ما را متوجه این امر می‌كند كه در هر حال باید آماده ظهور حضرت باشیم. امام صادق علیه السلام فرموده است:<br />
برای ظهور و قیام حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف خود را مهیا سازید؛ گرچه این آمادگی در حد فراهم كردن یك تیر باشد.(4)<br />
حضرت، برای برپایی عدالت، قیام مسلحانه می‌كند. در حقیقت، این حدیث می‌خواهد بگوید كسی كه طالب ظهور آن حضرت است، باید در جهت زمینه‌سازی نهایت جهاد و كوشش را بنماید.<br />
 <br />
 <br />
 <br />
امام هادی علیه السلام فرمود:<br />
قائم آل محمد، مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است كه واجب است در زمان غیبتش منتظر او باشند و زمان ظهورش، مطیع باشند.<br />
بنابراین امام معصوم در این حدیث، انتظار امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را واجب دانسته است.<br />
با توجه به جایگاه بلندی كه انتظار در مكتب شیعه دارد و تأكیدها و سفارش‌های فراوان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام بر موضوع انتظار فرج، شیعیان باید به این موضوع اهتمام بیشتر و توجهی درخور داشته باشند. باید مراقب بود اعتیاد به غیبت امام، گریبانگیر ما نشود.<br />
هم‌اكنون هزار و اندی سال از غیبت آن امام معصوم می‌گذرد و هنوز اذن ظهور از ناحیه ذات اقدس اله صادر نشده است.<br />
 <br />
چرا تأخیر؟...<br />
یقیناً تأخیر از ما است؛ زیرا طبق فرمایش مولایمان، این ما هستیم كه یكدل نشده‌ایم و در راه او به‌طور شایسته، قدم بر نداشته‌ایم:<br />
اگر شیعیان ما كه خداوند آنان را در بندگی‌اش یاری كند، در عهد و وفای به ولایت ما یكدل و یك‌صدا بودند، میمنت دیدار و ظهور ما این‌قدر به تأخیر نمی‌افتاد.(5)<br />
عدم وفای به عهد پیروانش، موجب محرومیت جهان بشریت از این فیض بزرگ خدایی شد. آیا جز این است كه زندان غیبت، دستان یداللهی او را بسته است و از تزلزل و تحیر بشریت در غم و اندوه به سر می‌برد و با دلی غمگین، همگان را به دعا برای تعجیل در فرج خویش فرا می‌خواند.<br />
همیشه دردهایمان را برای حضرت سوغات نبریم؛ بلكه به وظایفمان مقابل حضرت كه یكی از آن‌ها دعای بسیار برای تعجیل در ظهور او است اهمیت دهیم. به راستی آیا برای ما عذری در كوتاهی از این دعای مهم باقی می‌ماند؟ چرا كه بهترین و مؤثرترین عملی كه بتوان با آن پدر مهربان ارتباط برقرار كرد و بسیار در تعجیل ظهورش مؤثر می‌باشد، دعا است.<br />
مولای ما! شب سیاه غیبت تو بس طولانی شده است. بسیاری در این سیاهی شب به سوی دنیا می‌گریزند؛ اما سپیده دم كه آن‌ها دورش می‌پندارند، به زودی آشكار خواهد شد.<br />
همیشه دردهایمان را برای حضرت سوغات نبریم.<br />
  <br />
پی نوشتها:<br />
(1) سوره هود، آیه 80.<br />
(2) بحار الانوار، ج12، ص 158.<br />
(3) بحارالانوار، ج7، ص255.<br />
(4) همان، ج52، ص366.<br />
(5) همان، ج53، ص177.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[انتظار، سرفصل امید به آینده‌ای روشن و مایه عشق و شور و امید و تلاش برای آماده‌سازی خود و جامعه برای آمدن و ظهور امام منتظر است. انتظار، هرگز یك روحیه بازدارنده، فلج‌كننده و یأس‌آور نیست، بلكه موجب دوركردن عنصر بدبینی به آینده، از نهاد انسان در جامعه بشری است. انتظار، معیار ارزش انسان‌ها است. آرزوها و آمال انسان‌ها معیار خوبی برای سنجش میزان رشد و تعالی آن‌ها است. آرزوهای متعالی، حكایت از كمال روح و رشد شخصیت انسان‌ها می‌كند؛ برعكس آرزوهای حقیر و بی‌ارزش، نشان از بی‌اهمیتی و رشدنیافتگی افراد دارد. آرزوها، انسان را به حركت وا می‌دارد.<br />
انتظار، اعتراض دائمی برضد بی‌عدالتی‌ها است؛ نجات از سكون و ركود است، ‌در صحنه‌بودن است. انتظار، نقش مهمی در سازندگی، پویایی و اصلاح فرد و جامعه در زمان غیبت دارد. اگر انسان منتظر، به وظایفی كه برای او شمرده شده است عمل كند، به الگوی مطلوب انسان دیندار دست می‌یابد.<br />
انتظار مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اقتدای به او، ‌بیعت با او و سرسپاری به فرمان او است؛ سنگربانی عقیده، مرزبانی اندیشه و مبارزه در راه پاسداری از حریم دین و ولایت است. انتظار فرج، كار است، حركت است، تلاشی هدفمند است و با بی‌هدفی، سكون و تن‌آسایی سازگاری ندارد. مگر می‌شود در انتظار سرسبزی روزگاران بود و در فصل برگ‌ریزان، از پا نشست؟<br />
منتظر، تلاشگری نستوه است كه برابر هر انحرافی می‌ایستد و با الهام از شیوه و آیین امام و مقتدای مورد انتظار خویش، در راه اصلاح خود و جامعه‌اش به جهاد و مقاومت می‌پردازد. از آن زمان كه فرشتگان الهی به امر خدا، برابر حضرت آدم علیه السلام سر به سجده فرود آوردند، بحث از انتظار موعودی از سلاله آخرین پیامبر الهی به میان آمد. دیگر این، وظیفه تمام فرستادگان آسمانی شد كه منتظر باشند و دیگران را هم به انتظار دعوت كنند. آن زمان كه لوط، برابر فاسدان قوم خود قرار گرفت و گفت: «كاش برای مقابله با شما قدرتی داشتم یا به تكیه‌گاهی استوار پناه می‌جستم»(1) اندیشه انتظار قائم، در روح و جانش جاری بود. امام صادق علیه السلام فرمود: <br />
حضرت لوط  علیه السلام این سخن را نگفت، مگر برای تمنای دسترسی به قدرت قائم ما. و آن تكیه‌گاه استوار، چیزی نبود، جز استواری و توانایی یاران او ... (2).<br />
انتظار، در زمان غیبت و عدم حضور ظاهری امام در جامعه، به نوعی، اعلام پذیرش ولایت و امامت آخرین وصی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم است و همین انتظار موجب می‌شود ارتباط شیعیان با امامشان ـ اگرچه به صورت ارتباط قلبی و معنوی ـ حفظ شود.<br />
 <br />
 <br />
 <br />
اما به‌راستی منتظر واقعی كیست؟...<br />
منتظر واقعی، كسی است كه به امامش معرفت داشته باشد؛ یعنی اعتقاد به ولایت و معرفت به شخصیت او. اعتقاد به ولایت، تعهد و پیمانی است كه جز با اطاعت كامل نمی‌شود. كسی منتظر واقعی است كه علاوه بر خودسازی به دیگرسازی نیز بپردازد، تا از این طریق، زمینه‌های ظهور آن حضرت را فراهم سازد.<br />
پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم پیش از این‌كه ستاره پرفروغ امامت امامان علیهم السلام طلوع كند، برترین جهاد امتش را انتظار فرج دانسته است؛ زیرا انتظار فرج، انتظار جهاد و انقلابی عظیم بر ضد تمام ظلم‌ها و جنایت‌ها و اجرای عدالت به تمام معنا در سراسر جهان است. حضرت علی  علیه السلام در حدیثی فرموده است:<br />
كسی كه در انتظار اقامه نماز به سر برد، در طی زمان انتظارش، در حال نماز به شمار می‌رود.(3)<br />
پس كسی كه در انتظار اقامه دین حق و برپایی دستورهای الهی در سراسر جهان است، چه پایگاه و منزلتی دارد؟ در زندگی ظاهری دنیا، هر امام، در عصر خود به حمایت و یاری پیروان و شیعیان خود نیاز دارد. امام، اگر علی علیه السلام هم باشد، اگر حمایتگری نیابد و شاهد خیانت دوستان باشد، مجبور به خانه نشینی است، تا چه رسد به امامی كه در غیبت به‌سر می‌برد و انقلاب بسیار عظیمی در پیش دارد كه فقط با حمایت پیروان و شیعیانش تحقق خواهد پذیرفت.<br />
 <br />
اگر منتظر بازگشت یوسف زهراییم، آیا آماده استقبالیم؟...<br />
عاشق و دلباخته گل نرگس، منتظر نشانه و علامت نیست؛ بلكه منتظر خود حضرت است و می‌داند این آمادگی، جز با اطاعت از فرامین آن امام بزرگوار، به‌دست نمی‌آید.<br />
حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف  فرمود:<br />
پس هر یك از شما باید به آنچه به وسیله آن به دوستی ما نزدیك می‌شود عمل كند و آنچه از جانب او، ما را به خشم و ناراحتی نزدیك نماید دوری كند؛ زیرا فرج ما آنی و ناگهانی فرا می‌رسد.<br />
این حدیث، وظیفه ما را به خوبی مشخص می‌كند و ما را متوجه این امر می‌كند كه در هر حال باید آماده ظهور حضرت باشیم. امام صادق علیه السلام فرموده است:<br />
برای ظهور و قیام حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف خود را مهیا سازید؛ گرچه این آمادگی در حد فراهم كردن یك تیر باشد.(4)<br />
حضرت، برای برپایی عدالت، قیام مسلحانه می‌كند. در حقیقت، این حدیث می‌خواهد بگوید كسی كه طالب ظهور آن حضرت است، باید در جهت زمینه‌سازی نهایت جهاد و كوشش را بنماید.<br />
 <br />
 <br />
 <br />
امام هادی علیه السلام فرمود:<br />
قائم آل محمد، مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است كه واجب است در زمان غیبتش منتظر او باشند و زمان ظهورش، مطیع باشند.<br />
بنابراین امام معصوم در این حدیث، انتظار امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را واجب دانسته است.<br />
با توجه به جایگاه بلندی كه انتظار در مكتب شیعه دارد و تأكیدها و سفارش‌های فراوان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام بر موضوع انتظار فرج، شیعیان باید به این موضوع اهتمام بیشتر و توجهی درخور داشته باشند. باید مراقب بود اعتیاد به غیبت امام، گریبانگیر ما نشود.<br />
هم‌اكنون هزار و اندی سال از غیبت آن امام معصوم می‌گذرد و هنوز اذن ظهور از ناحیه ذات اقدس اله صادر نشده است.<br />
 <br />
چرا تأخیر؟...<br />
یقیناً تأخیر از ما است؛ زیرا طبق فرمایش مولایمان، این ما هستیم كه یكدل نشده‌ایم و در راه او به‌طور شایسته، قدم بر نداشته‌ایم:<br />
اگر شیعیان ما كه خداوند آنان را در بندگی‌اش یاری كند، در عهد و وفای به ولایت ما یكدل و یك‌صدا بودند، میمنت دیدار و ظهور ما این‌قدر به تأخیر نمی‌افتاد.(5)<br />
عدم وفای به عهد پیروانش، موجب محرومیت جهان بشریت از این فیض بزرگ خدایی شد. آیا جز این است كه زندان غیبت، دستان یداللهی او را بسته است و از تزلزل و تحیر بشریت در غم و اندوه به سر می‌برد و با دلی غمگین، همگان را به دعا برای تعجیل در فرج خویش فرا می‌خواند.<br />
همیشه دردهایمان را برای حضرت سوغات نبریم؛ بلكه به وظایفمان مقابل حضرت كه یكی از آن‌ها دعای بسیار برای تعجیل در ظهور او است اهمیت دهیم. به راستی آیا برای ما عذری در كوتاهی از این دعای مهم باقی می‌ماند؟ چرا كه بهترین و مؤثرترین عملی كه بتوان با آن پدر مهربان ارتباط برقرار كرد و بسیار در تعجیل ظهورش مؤثر می‌باشد، دعا است.<br />
مولای ما! شب سیاه غیبت تو بس طولانی شده است. بسیاری در این سیاهی شب به سوی دنیا می‌گریزند؛ اما سپیده دم كه آن‌ها دورش می‌پندارند، به زودی آشكار خواهد شد.<br />
همیشه دردهایمان را برای حضرت سوغات نبریم.<br />
  <br />
پی نوشتها:<br />
(1) سوره هود، آیه 80.<br />
(2) بحار الانوار، ج12، ص 158.<br />
(3) بحارالانوار، ج7، ص255.<br />
(4) همان، ج52، ص366.<br />
(5) همان، ج53، ص177.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مهدي (ع) و نداي مظلوميت حسين (ع)]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=341</link>
			<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 08:07:55 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=341</guid>
			<description><![CDATA[اجع به اينکه امام زمان (ارواحنا له الفداء) به هنگام ظهور چه مطالبي را مي گويند و با چه سخناني آغاز خواهند نمود، رواياتي است، از جمله ي آنها روايتي است که محدّث بزرگوار مرحوم شيخ علي يزدي حائري متوفاي سال 1333 هـ.ق نقل کرده است. او مي گويد: زماني که قائم آل محمد عليهم السلام ظهور کند، ما بين رکن و مقام مي ايستد و پنج ندا مي دهد:<br />
1. اَلا يا اَهلَ العالَم اَنَا الاِمام القائِم.<br />
2. اَلا يا اَهلَ العالَم اَنَا الصَّمصامُ المُنتَقِم.<br />
3. اَلا يا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِي الحُسَين قَتَلُوهُ عَطشاناً.<br />
4. الا يا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِي الحُسَين طَرَحُوهُ عُرياناً.<br />
5. اَلا يا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِي الحُسَين سَحَقُوهُ عُدواناً. (الزام الناصب ، ج 2 ، ص 282)<br />
آگاه باشيد اي جهانيان که منم امام قائم، آگاه باشيد اي اهل عالم که منم شمشير انتقام گيرنده، بيدار باشيد اي اهل جهان که جدّ من حسين را تشنه کام کشتند، بيدار باشيد اي اهل عالم که جد من حسين را روي خاک افکندند، آگاه باشيد اي جهانيان که حق جد من حسين را از روي کينه توزي پايمال کردند.<br />
طبق اين نقل، سه نداي اخير، مخصوص و ويژه ي جد بزرگوارش امام حسين (ع) است و مصائب جگرخراش آن سيد ابرار را بازگو مي کند و اذيت و آزارهاي جانکاهي که بر آن حضرت در صحنه ي خونين کربلا رفت، را يادآوري مي فرمايد.<br />
  <br />
نخست از قتل جدّ خود سخن مي گويد که خود اعظم المصائب و بزرگترين فاجعه، در جهان اسلام به شمار مي آيد. و در کنار همين مطلب و همراه آن مصيبت تأثرانگيز و رقّت بار، عطش امام حسين (ع) را ياد مي کنند، مصيبتي که هيچکس آن را توجيه نمي کند و حتّي درباره دشمن خود نپسنديده و روا نمي دارد و به حقيقت، لکه ننگين و عاري بر دامن بني اميه و آل زياد- عليهم اللعنه- و سپاه ديو و دد صفت کوفه و شام گرديد که براي ابد قابل رفع و زوال و شستشو نخواهد بود. آنگاه مصيبت رقت انگيز ديگري را از جدّ خود حسين (ع) ذکر مي کنند و آن روي خاک افکندن بدن مبارک آن حجت بالغه ي الهي است که در هيچ منطق و مکتبي روا نبوده و نيست. و همراه تذکر اين مصيبت، نکته ي ديگري را ذکر مي کنند که دلها را مي شکافد و اشک غم و اندوه را بر گونه، روان مي سازد و آن مصيبت عريان کردن بدن نازنين آن امام معصوم و آن انسان آزاده ي خداجو و با عظمت است که خود پناه مستضعفان و محرومان و نقطه ي بارز اميد اهل ايمان بلکه مطلق انسان ها بود.<br />
راستي چه کسي مي تواند تحمل اين فاجعه ي بزرگ را بکند که بدن مقدس ولي اعظم پروردگار را برهنه روي خاک بيندازند؟<br />
در آخر، از بزرگترين فاجعه اي که در کربلا صورت گرفت و به دست آن وحشي صفتان دور از انسانيت بر بدن مبارک حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) واقع شد، سخن مي گويند و آن موضوع کوبيده شدن نازنين پيکر تقوا و طهارت، بدن مقدس حسين (ع) است. موضوعي که هيچ کسي که کمترين مراتب انسانيت را دارا باشد آن را نمي پذيرد و صحّه بر آن نمي گذارد و با هيچ منطقي قابل توجيه نيست. موضوعي که هر چند انسان به کشتن دشمن سرسخت خود رضا دهد، بدان رضا نخواهد داد. مصيبتي که انسان متعارف و خالي از کينه و پستي، تاب شنيدن آن را ندارد و به حقيقت، انسان از وقوع آن در کربلا آن هم نسبت به بدن پسر ريحانه ي پيامبر اکرم (ص)، شرمسار و سربزير گرديد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[اجع به اينکه امام زمان (ارواحنا له الفداء) به هنگام ظهور چه مطالبي را مي گويند و با چه سخناني آغاز خواهند نمود، رواياتي است، از جمله ي آنها روايتي است که محدّث بزرگوار مرحوم شيخ علي يزدي حائري متوفاي سال 1333 هـ.ق نقل کرده است. او مي گويد: زماني که قائم آل محمد عليهم السلام ظهور کند، ما بين رکن و مقام مي ايستد و پنج ندا مي دهد:<br />
1. اَلا يا اَهلَ العالَم اَنَا الاِمام القائِم.<br />
2. اَلا يا اَهلَ العالَم اَنَا الصَّمصامُ المُنتَقِم.<br />
3. اَلا يا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِي الحُسَين قَتَلُوهُ عَطشاناً.<br />
4. الا يا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِي الحُسَين طَرَحُوهُ عُرياناً.<br />
5. اَلا يا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِي الحُسَين سَحَقُوهُ عُدواناً. (الزام الناصب ، ج 2 ، ص 282)<br />
آگاه باشيد اي جهانيان که منم امام قائم، آگاه باشيد اي اهل عالم که منم شمشير انتقام گيرنده، بيدار باشيد اي اهل جهان که جدّ من حسين را تشنه کام کشتند، بيدار باشيد اي اهل عالم که جد من حسين را روي خاک افکندند، آگاه باشيد اي جهانيان که حق جد من حسين را از روي کينه توزي پايمال کردند.<br />
طبق اين نقل، سه نداي اخير، مخصوص و ويژه ي جد بزرگوارش امام حسين (ع) است و مصائب جگرخراش آن سيد ابرار را بازگو مي کند و اذيت و آزارهاي جانکاهي که بر آن حضرت در صحنه ي خونين کربلا رفت، را يادآوري مي فرمايد.<br />
  <br />
نخست از قتل جدّ خود سخن مي گويد که خود اعظم المصائب و بزرگترين فاجعه، در جهان اسلام به شمار مي آيد. و در کنار همين مطلب و همراه آن مصيبت تأثرانگيز و رقّت بار، عطش امام حسين (ع) را ياد مي کنند، مصيبتي که هيچکس آن را توجيه نمي کند و حتّي درباره دشمن خود نپسنديده و روا نمي دارد و به حقيقت، لکه ننگين و عاري بر دامن بني اميه و آل زياد- عليهم اللعنه- و سپاه ديو و دد صفت کوفه و شام گرديد که براي ابد قابل رفع و زوال و شستشو نخواهد بود. آنگاه مصيبت رقت انگيز ديگري را از جدّ خود حسين (ع) ذکر مي کنند و آن روي خاک افکندن بدن مبارک آن حجت بالغه ي الهي است که در هيچ منطق و مکتبي روا نبوده و نيست. و همراه تذکر اين مصيبت، نکته ي ديگري را ذکر مي کنند که دلها را مي شکافد و اشک غم و اندوه را بر گونه، روان مي سازد و آن مصيبت عريان کردن بدن نازنين آن امام معصوم و آن انسان آزاده ي خداجو و با عظمت است که خود پناه مستضعفان و محرومان و نقطه ي بارز اميد اهل ايمان بلکه مطلق انسان ها بود.<br />
راستي چه کسي مي تواند تحمل اين فاجعه ي بزرگ را بکند که بدن مقدس ولي اعظم پروردگار را برهنه روي خاک بيندازند؟<br />
در آخر، از بزرگترين فاجعه اي که در کربلا صورت گرفت و به دست آن وحشي صفتان دور از انسانيت بر بدن مبارک حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) واقع شد، سخن مي گويند و آن موضوع کوبيده شدن نازنين پيکر تقوا و طهارت، بدن مقدس حسين (ع) است. موضوعي که هيچ کسي که کمترين مراتب انسانيت را دارا باشد آن را نمي پذيرد و صحّه بر آن نمي گذارد و با هيچ منطقي قابل توجيه نيست. موضوعي که هر چند انسان به کشتن دشمن سرسخت خود رضا دهد، بدان رضا نخواهد داد. مصيبتي که انسان متعارف و خالي از کينه و پستي، تاب شنيدن آن را ندارد و به حقيقت، انسان از وقوع آن در کربلا آن هم نسبت به بدن پسر ريحانه ي پيامبر اکرم (ص)، شرمسار و سربزير گرديد.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بهار طرح  تازه زیستن]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=340</link>
			<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 08:10:01 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=340</guid>
			<description><![CDATA[« مدیریت زمان »، همان « مدیریت بر خویشتن » است. ما نمی‌شود « ندانیم »، امّا قدر فرصت‌ها را « بدانیم »!<br />
<br />
هیچ طرحی، به پای بهار نمی‌رسد.<br />
حال و هوای هستی، اگر بهاری نبود - <br />
 هیچ گُلی به هم نمی‌رسید!<br />
در نبود بهاران و شکوفه‌باران، نمی‌شود زنده بود و، زندگی کرد.<br />
خانه‌تکانیِ بهار، خانه‌تکانیِ دل‌ها و دیده‌هاست. بهار، طرحِ تازه‌ای، برایِ تازه شدن‌هاست.<br />
بود و نبود زمان، همان بود و نبود خودمان‌ست؛<br />
هر که، « زمان » را، همان‌گونه‌ای فهم می‌کند که خویشتن خویش را!<br />
« مدیریت زمان »، همان « مدیریت بر خویشتن » است. ما نمی‌شود « ندانیم »، امّا قدر فرصت‌ها را « بدانیم »!<br />
ما نمی‌شود « ندانیم »، امّا قدر خویشتن را « بدانیم »! ما نمی‌شود « ندانیم »، امّا قدر زمان را « بدانیم » !...<br />
و ما، نمی‌شود « ندانیم »؛ امّا -<br />
قدرِ بهار را « بدانیم »!<br />
تنها با مدیریت آگاهانه و صادقانه و قاطعانه‌ی زمین و زمان‌ست که می‌توان رویاروی این دنیای درندشت « زندگی » ایستاد و، بارِ سنگین و سنگلاخی آن را تاب آورد!<br />
بهار، آمدنی‌ست. بهار، نمی‌شود که نیاید. بهار، نمی‌شود که نپاید. این بهار، همیشه بهار است!...<br />
این بهار که می‌گویند، منم. این بهار که می‌گویند، تویی. این بهار، بهارِ من و توست. این بهار، قرارِ من و توست؛ و تو: اگر « مریم » هم که باشی، فقط بکوش « گل مریم » باشی؛<br />
و « یخ » هم، حتی اگر بودی؛ بر آن باش، که: « گل یخ »!...<br />
«زمان» که گذشت، تازه حس می‌کنی که گذشته است. پس چه بهتر که تو هم بگذری.<br />
« گذشتن »، چیز خوبی‌ست.<br />
- اصلاً - « گذشتن »، تنها راه خوبی‌هاست.<br />
به آبی که می‌ماند و می‌میرد، می‌گویند « مرداب ». مرداب، اگر نمانده بود، که مرداب نبود؛ مرداب، اگر نمرده بود، که مرداب نمی‌شد!<br />
« مانداب » ماندن و، « مرداب » شدن -<br />
نتیجه‌ی نرفتن و عبورنکردن و نرسیدن‌هاست.<br />
مُعجزه بهار، حرف کمی نیست: بهار، طرح تراوایی‌ست؛ بهار، شرح شکوفایی‌ست.<br />
در رگارگ تردید، البتّه که خبری از خونگرمی و سرسبزی « تصمیم » نمی‌تواند بود.<br />
« تصمیم‌گرفتن »، همان بهاری شدن‌ست؛<br />
« تصمیم‌گرفتن »، از « معجزه‌ی بهار » سردرآوردن؛ و با حال و هوای آن، همراه شدن‌ست...<br />
درست است که هر رفتنی، رسیدن نیست؛ امّا برای «رسیدن »، هیچ چاره‌ای –هم- به‌جز «رفتن» نیست!<br />
نمی‌شود نرفت و، رسید.<br />
اما، برای رفتن – به‌ ناگزیر - تصمیم تازه‌ای می‌باید گرفت؛ و طرح تازه‌ای، می‌باید درمیان آورد:<br />
<br />
« آب، در یک قدمی‌ست<br />
 لب دریا برویم<br />
 تور در آب بیندازیم<br />
 و بگیریم<br />
 « طراوت » را،<br />
 از آب! »<br />
«سهراب سپهری»<br />
<br />
بهار، کارگاه سرسبزی‌ست.<br />
جنگل، دست‌های بی‌کرانه‌ی خویش را، به‌سوی تو، دراز کرده است.<br />
سقوط، سرنوشت تو نیست. بهار، بیانیه‌ی بیداری‌ست.<br />
جان بهار، در همه‌جا، جاری‌ست: در گل‌ها، در سنگ‌ها، در علفزاران...<br />
اگر روح و روحیّه‌ی بهاری نبود، نمی‌شد هیچ طرحی از زندگی و سرزندگی را درانداخت و، عملیاتی ساخت:<br />
<br />
بیا که از همه‌ی دشت‌ها، سؤال کنیم:<br />
- « کدام قله، چُنین سرفراز و پابرجاست؟ »<br />
اگرچه باغچه‌ها را، کسی لگد کرده است؛<br />
ولی، بهار -<br />
فقط در تصرف گل‌هاست! »<br />
« سهیل محمودی »<br />
<br />
گل‌ها، نجابت بهارانه‌ی این طبیعت خاکی‌اند. هرجا که گُل هست، جایگاهی بهاری‌ست.<br />
اگر بهار نبود، هیچ گلی نمی‌شکفت؛ و اگر گل‌ها نبودند، بهار زبانی برای بیان نداشت.<br />
گل‌ها، واژگانی بهاری‌اند<br />
و بهاران، تلاوت تازه‌ به‌ تازه‌ی این گل‌های واژگان:<br />
تازه‌ترین طرح، برای تازه‌شدن<br />
و خراش‌های خار را، از جان نوگلان خاک، پاک‌کردن...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[« مدیریت زمان »، همان « مدیریت بر خویشتن » است. ما نمی‌شود « ندانیم »، امّا قدر فرصت‌ها را « بدانیم »!<br />
<br />
هیچ طرحی، به پای بهار نمی‌رسد.<br />
حال و هوای هستی، اگر بهاری نبود - <br />
 هیچ گُلی به هم نمی‌رسید!<br />
در نبود بهاران و شکوفه‌باران، نمی‌شود زنده بود و، زندگی کرد.<br />
خانه‌تکانیِ بهار، خانه‌تکانیِ دل‌ها و دیده‌هاست. بهار، طرحِ تازه‌ای، برایِ تازه شدن‌هاست.<br />
بود و نبود زمان، همان بود و نبود خودمان‌ست؛<br />
هر که، « زمان » را، همان‌گونه‌ای فهم می‌کند که خویشتن خویش را!<br />
« مدیریت زمان »، همان « مدیریت بر خویشتن » است. ما نمی‌شود « ندانیم »، امّا قدر فرصت‌ها را « بدانیم »!<br />
ما نمی‌شود « ندانیم »، امّا قدر خویشتن را « بدانیم »! ما نمی‌شود « ندانیم »، امّا قدر زمان را « بدانیم » !...<br />
و ما، نمی‌شود « ندانیم »؛ امّا -<br />
قدرِ بهار را « بدانیم »!<br />
تنها با مدیریت آگاهانه و صادقانه و قاطعانه‌ی زمین و زمان‌ست که می‌توان رویاروی این دنیای درندشت « زندگی » ایستاد و، بارِ سنگین و سنگلاخی آن را تاب آورد!<br />
بهار، آمدنی‌ست. بهار، نمی‌شود که نیاید. بهار، نمی‌شود که نپاید. این بهار، همیشه بهار است!...<br />
این بهار که می‌گویند، منم. این بهار که می‌گویند، تویی. این بهار، بهارِ من و توست. این بهار، قرارِ من و توست؛ و تو: اگر « مریم » هم که باشی، فقط بکوش « گل مریم » باشی؛<br />
و « یخ » هم، حتی اگر بودی؛ بر آن باش، که: « گل یخ »!...<br />
«زمان» که گذشت، تازه حس می‌کنی که گذشته است. پس چه بهتر که تو هم بگذری.<br />
« گذشتن »، چیز خوبی‌ست.<br />
- اصلاً - « گذشتن »، تنها راه خوبی‌هاست.<br />
به آبی که می‌ماند و می‌میرد، می‌گویند « مرداب ». مرداب، اگر نمانده بود، که مرداب نبود؛ مرداب، اگر نمرده بود، که مرداب نمی‌شد!<br />
« مانداب » ماندن و، « مرداب » شدن -<br />
نتیجه‌ی نرفتن و عبورنکردن و نرسیدن‌هاست.<br />
مُعجزه بهار، حرف کمی نیست: بهار، طرح تراوایی‌ست؛ بهار، شرح شکوفایی‌ست.<br />
در رگارگ تردید، البتّه که خبری از خونگرمی و سرسبزی « تصمیم » نمی‌تواند بود.<br />
« تصمیم‌گرفتن »، همان بهاری شدن‌ست؛<br />
« تصمیم‌گرفتن »، از « معجزه‌ی بهار » سردرآوردن؛ و با حال و هوای آن، همراه شدن‌ست...<br />
درست است که هر رفتنی، رسیدن نیست؛ امّا برای «رسیدن »، هیچ چاره‌ای –هم- به‌جز «رفتن» نیست!<br />
نمی‌شود نرفت و، رسید.<br />
اما، برای رفتن – به‌ ناگزیر - تصمیم تازه‌ای می‌باید گرفت؛ و طرح تازه‌ای، می‌باید درمیان آورد:<br />
<br />
« آب، در یک قدمی‌ست<br />
 لب دریا برویم<br />
 تور در آب بیندازیم<br />
 و بگیریم<br />
 « طراوت » را،<br />
 از آب! »<br />
«سهراب سپهری»<br />
<br />
بهار، کارگاه سرسبزی‌ست.<br />
جنگل، دست‌های بی‌کرانه‌ی خویش را، به‌سوی تو، دراز کرده است.<br />
سقوط، سرنوشت تو نیست. بهار، بیانیه‌ی بیداری‌ست.<br />
جان بهار، در همه‌جا، جاری‌ست: در گل‌ها، در سنگ‌ها، در علفزاران...<br />
اگر روح و روحیّه‌ی بهاری نبود، نمی‌شد هیچ طرحی از زندگی و سرزندگی را درانداخت و، عملیاتی ساخت:<br />
<br />
بیا که از همه‌ی دشت‌ها، سؤال کنیم:<br />
- « کدام قله، چُنین سرفراز و پابرجاست؟ »<br />
اگرچه باغچه‌ها را، کسی لگد کرده است؛<br />
ولی، بهار -<br />
فقط در تصرف گل‌هاست! »<br />
« سهیل محمودی »<br />
<br />
گل‌ها، نجابت بهارانه‌ی این طبیعت خاکی‌اند. هرجا که گُل هست، جایگاهی بهاری‌ست.<br />
اگر بهار نبود، هیچ گلی نمی‌شکفت؛ و اگر گل‌ها نبودند، بهار زبانی برای بیان نداشت.<br />
گل‌ها، واژگانی بهاری‌اند<br />
و بهاران، تلاوت تازه‌ به‌ تازه‌ی این گل‌های واژگان:<br />
تازه‌ترین طرح، برای تازه‌شدن<br />
و خراش‌های خار را، از جان نوگلان خاک، پاک‌کردن...]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[در شکست ها به جای ناراحتی درس بگیرید]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=339</link>
			<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 08:05:58 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=339</guid>
			<description><![CDATA[در این مقاله به 10 درسی که می توانید از شکست های خود بگیرید اشاره کرده ایم.<br />
 <br />
وقتی جوان‌تر بودم، وقتی اوضاع خوب و آنطور که دوست داشتم پیش نمی‌رفت واقعاً نمی‌توانستم درسی از آن بگیرم. نمی‌توانستم به تصویر بزرگ نگاه کنم و بتوانم از پیشامدهای بدی که برایم اتفاق افتاده درس بگیرم.<br />
<br />
اما، هر بار که اوضاع زندگی آنطور که می‌خواهید پیش نمی‌رود، می‌توانید چیزهایی زیادی از آن یاد بگیرید.<br />
<br />
یکی از بهترین کارهایی که می‌توانیم بکنیم این است که وقتی اوضاع طبق برنامه‌های ما پیش نمی‌رود، به همه ماجراهایی که اتفاق افتاده خوب فکر کنیم و تا جاییکه می‌تونیم از همه تجربیاتمان درس بگیریم و خودمان را برای موفقیت در آینده آماده کنیم.<br />
<br />
10 درسی که باید از شکست بگیریم :<br />
<br />
1 -  واقعاً چیزی به اسم شکست وجود ندارد.<br />
بله، ممکن است اوضاع بد پیش برود یا مطابق برنامه ما پیش نرود اما واقعاً چیزی به اسم شکست وجود ندارد زیرا همیشه یک دلیل خوب برای خوب پیش نرفتن اوضاع و درسی برای آموختن از آن وجود دارد. در طولانی مدت، هر اتفاقی که می‌افتد به صلاح شما خواهد بود.<br />
<br />
2 - اگر به دلایلی اشتباه چیزی را می‌خواهید، هیچوقت آنطور که شما دوست دارید انجام نخواهد شد.<br />
<br />
3 - می‌توانید از این واقعیت بعنوان یکی از قوی‌ترین انگیزه‌ها برای موفقیت در آینده استفاده کنید که اول کار، اوضاع آنطور که شما دوست دارید پیش نرفته است. اگر تصمیم بگیرید که به همه چیز درست نگاه کنید، اشتیاقتان برخواهد گشت.<br />
<br />
4 - همیشه و در همه جا پشتکار، تعهد و تلاش نتیجه می‌دهد.<br />
<br />
5 - بعد از اینکه چیزی برخلاف میل شما پیش رفت، اگر تصمیم بگیرید که از آن درس بگیرید و توجهتان را به ارتقاء کاری که می‌خواستید انجام دهید معطوف کنید (به جای اینکه خسته و ناامید شوید)، خواهید دید که عملکردتان به طرز قابل‌ملاحظه‌ای بهتر می‌شود و در کارتان پیشرفت می‌کنید.<br />
<br />
6 - بعد از شکست، سه کار خوبی که می‌توانید انجام دهید اینها هستند: (1) دلایل شکستتان را بررسی کنید (2) درس بگیرید (3) اگر چیزی است که واقعا می‌خواهید و فکر می‌کنید باید آن کار را انجام دهید، بلافاصله دوباره تلاش کنید.<br />
<br />
7 - امتحان کردن، ریسک کردن و موفق نشدن خیلی بهتر از این است که فقط عقب بنشینید و به این فکر کنید که اگر شکست بخورید چه خواهد شد.<br />
<br />
8 - تنها نتیجه بدی که شکست می‌تواند داشته باشد این است که انگیزه دوباره امتحان کردن را از دست بدهید.<br />
<br />
9 - هیچ نیازی به خجالت کشیدن نیست زیرا همه آدمها در جایی از زندگی خود شکست می‌خورند. فقط شما نیستید که شکست خورده‌اید.<br />
<br />
10 - خیلی از پیشرفت‌ها در نتیجه یک شکست ایجاد شده‌اند. چیزهایی که دوست دارید را دنبال کنید. چیزی برای از دست دادن ندارید و تازه خیلی چیزهای عالی به دست خواهید آورد.<br />
<br />
امروز بهتر از دیروز زندگی کنید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در این مقاله به 10 درسی که می توانید از شکست های خود بگیرید اشاره کرده ایم.<br />
 <br />
وقتی جوان‌تر بودم، وقتی اوضاع خوب و آنطور که دوست داشتم پیش نمی‌رفت واقعاً نمی‌توانستم درسی از آن بگیرم. نمی‌توانستم به تصویر بزرگ نگاه کنم و بتوانم از پیشامدهای بدی که برایم اتفاق افتاده درس بگیرم.<br />
<br />
اما، هر بار که اوضاع زندگی آنطور که می‌خواهید پیش نمی‌رود، می‌توانید چیزهایی زیادی از آن یاد بگیرید.<br />
<br />
یکی از بهترین کارهایی که می‌توانیم بکنیم این است که وقتی اوضاع طبق برنامه‌های ما پیش نمی‌رود، به همه ماجراهایی که اتفاق افتاده خوب فکر کنیم و تا جاییکه می‌تونیم از همه تجربیاتمان درس بگیریم و خودمان را برای موفقیت در آینده آماده کنیم.<br />
<br />
10 درسی که باید از شکست بگیریم :<br />
<br />
1 -  واقعاً چیزی به اسم شکست وجود ندارد.<br />
بله، ممکن است اوضاع بد پیش برود یا مطابق برنامه ما پیش نرود اما واقعاً چیزی به اسم شکست وجود ندارد زیرا همیشه یک دلیل خوب برای خوب پیش نرفتن اوضاع و درسی برای آموختن از آن وجود دارد. در طولانی مدت، هر اتفاقی که می‌افتد به صلاح شما خواهد بود.<br />
<br />
2 - اگر به دلایلی اشتباه چیزی را می‌خواهید، هیچوقت آنطور که شما دوست دارید انجام نخواهد شد.<br />
<br />
3 - می‌توانید از این واقعیت بعنوان یکی از قوی‌ترین انگیزه‌ها برای موفقیت در آینده استفاده کنید که اول کار، اوضاع آنطور که شما دوست دارید پیش نرفته است. اگر تصمیم بگیرید که به همه چیز درست نگاه کنید، اشتیاقتان برخواهد گشت.<br />
<br />
4 - همیشه و در همه جا پشتکار، تعهد و تلاش نتیجه می‌دهد.<br />
<br />
5 - بعد از اینکه چیزی برخلاف میل شما پیش رفت، اگر تصمیم بگیرید که از آن درس بگیرید و توجهتان را به ارتقاء کاری که می‌خواستید انجام دهید معطوف کنید (به جای اینکه خسته و ناامید شوید)، خواهید دید که عملکردتان به طرز قابل‌ملاحظه‌ای بهتر می‌شود و در کارتان پیشرفت می‌کنید.<br />
<br />
6 - بعد از شکست، سه کار خوبی که می‌توانید انجام دهید اینها هستند: (1) دلایل شکستتان را بررسی کنید (2) درس بگیرید (3) اگر چیزی است که واقعا می‌خواهید و فکر می‌کنید باید آن کار را انجام دهید، بلافاصله دوباره تلاش کنید.<br />
<br />
7 - امتحان کردن، ریسک کردن و موفق نشدن خیلی بهتر از این است که فقط عقب بنشینید و به این فکر کنید که اگر شکست بخورید چه خواهد شد.<br />
<br />
8 - تنها نتیجه بدی که شکست می‌تواند داشته باشد این است که انگیزه دوباره امتحان کردن را از دست بدهید.<br />
<br />
9 - هیچ نیازی به خجالت کشیدن نیست زیرا همه آدمها در جایی از زندگی خود شکست می‌خورند. فقط شما نیستید که شکست خورده‌اید.<br />
<br />
10 - خیلی از پیشرفت‌ها در نتیجه یک شکست ایجاد شده‌اند. چیزهایی که دوست دارید را دنبال کنید. چیزی برای از دست دادن ندارید و تازه خیلی چیزهای عالی به دست خواهید آورد.<br />
<br />
امروز بهتر از دیروز زندگی کنید.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[با 7 تکنیک اعتماد به نفس خود را افزایش دهید]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=338</link>
			<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 07:56:16 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=338</guid>
			<description><![CDATA[این ۷روشی که برای تان شرح داده ایم، می تواند در زندگی شما تفاوت بزرگی را به وجود بیاورد. امتحانش ضرری ندارد!<br />
<br />
بیشتر اوقات عادت کرده ایم که خودمان را از دریچه نگاه دیگران بشناسیم و اگر در این راه افراد نگاه خوبی به ما نداشته باشند اعتماد به نفس مان تا اندازه زیادی پایین می آید و اگر شانس با ما باشد و کسی از ما خوشش بیاید، تقریبا در آسمان ها سیر می کنیم اما یادتان باشد که درک ما از خودمان تاثیر زیادی روی نوع نگرش دیگران دارد زیرا آدم ها همان طوری راجع به ما فکر می کنند که ما در مورد خودمان فکر می کنیم. در این بین عوامل زیادی وجود دارند که تحت کنترل ما هستند و می توانیم با رعایت آن اعتماد به نفس مان را بالا ببریم. این ۷روشی که برای تان شرح داده ایم، می تواند در زندگی شما تفاوت بزرگی را به وجود بیاورد. امتحانش ضرری ندارد!<br />
<br />
1 - لباس مناسب به تن کنید<br />
وقتی که شما خوب به نظر برسید دیگران دید متفاوتی نسبت به شما پیدا می کنند. با حمام و مرتب کردن سر و صورت و پوشیدن لباس تمیز می توانید اعتماد به نفس لازم را کسب کنید اما آراستگی به این معنا نیست که پول زیادی خرج کنید.می توانید به جای تهیه انبوهی لباس ارزان قیمت، چند تکه لباس با کیفیت مناسب خریداری کنید و با این کار ظاهر خود را آراسته تر کنید.<br />
<br />
2 - به نحوه ایستادن خود توجه کنید<br />
اگر با سستی و بی حالی و شانه های افتاده صحبت می کنید، وقتی نسبت به آنچه انجام می دهید علاقه نشان نمی دهید و به خودتان عشق نمی ورزید این به این معناست که شما اعتماد به نفس کافی ندارید. در هنگام صحبت کردن صاف بایستید، سرتان را بالا بگیرید و تماس چشمی داشته باشید. با تمرین این موارد نه تنها احساس مثبتی در دیگران نسبت به خود ایجاد می کنید بلکه احساس قدرت بیشتری نیز می کنید.<br />
<br />
3 - در ردیف و صف جلو قرار گیرید<br />
اکثر مردم در مدرسه، اداره و جلسات ترجیح می دهند در ردیف عقب قرار گیرند چون از مورد توجه قرار گرفتن وحشت دارند و در واقع اعتماد به نفس ندارند. تصمیم بگیرید برای رفع آن در ردیف جلو بنشینید و بر ترس خود غلبه کنید. نکته دیگر آنکه افراد با اعتماد به نفس بالا سریع راه می روند، آن ها همیشه جایی برای رفتن و دیدن دارند. حتی اگر عجله ندارید با انرژی حرکت کنیداین باعث می شود مهم به نظر برسید.<br />
<br />
4 - با صدای بلند صحبت کنید<br />
اگر جزو گروهی هستید که از صحبت کردن با صدای بلند در جمع وحشت دارید از همین حالا شروع کنید. سعی کنید حداقل یک بار در گروه با صدای رسا صحبت کنید؛ از این روش نه تنها اعتماد به نفس خود را بالا می برید بلکه در جمع دوستان تان محبوب تر نیز می شوید.<br />
<br />
5 - سخنران خود باشید<br />
۳۰ تا ۶۰ ثانیه از سخنرانی هایی که اهداف و آرزوهای شما را در بردارد بر روی کاغذ بنویسید و آن را در جلوی آینه با صدای بلند مانند یک سخنران بازگو کنید حتی می توانید در ذهن خود نیز آن را مرور کنید. شاید این کار برای تان قدری خنده دار به نظر برسد اما باور کنید که می تواند معجزه ای را در بالا بردن اعتماد به نفس تان ایجاد کند.<br />
<br />
6 - سپاسگزار باشید<br />
به جای آن که به نداشته ها و نقاط ضعف خود تاکید کنید لیستی از چیزهایی که دارید تهیه کنید و هر روز زمانی را به قدردانی و سپاسگزاری اختصاص دهید. موفقیت های گذشته، مهارت های منحصر به فرد و حرکت های مثبت خود را مرور کنید.<br />
<br />
7 - از دیگران تعریف کنید<br />
وقتی ما نسبت به خود احساس مثبت نداریم به توهین و غیبت دیگران می پردازیم. برای تغییر آن باید یاد بگیرید از دیگران تعریف و از شایعه پراکنی در مورد دیگران خودداری کنید. با یافتن بهترین ها در دیگران بهترین ها را در خود می یابید.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[این ۷روشی که برای تان شرح داده ایم، می تواند در زندگی شما تفاوت بزرگی را به وجود بیاورد. امتحانش ضرری ندارد!<br />
<br />
بیشتر اوقات عادت کرده ایم که خودمان را از دریچه نگاه دیگران بشناسیم و اگر در این راه افراد نگاه خوبی به ما نداشته باشند اعتماد به نفس مان تا اندازه زیادی پایین می آید و اگر شانس با ما باشد و کسی از ما خوشش بیاید، تقریبا در آسمان ها سیر می کنیم اما یادتان باشد که درک ما از خودمان تاثیر زیادی روی نوع نگرش دیگران دارد زیرا آدم ها همان طوری راجع به ما فکر می کنند که ما در مورد خودمان فکر می کنیم. در این بین عوامل زیادی وجود دارند که تحت کنترل ما هستند و می توانیم با رعایت آن اعتماد به نفس مان را بالا ببریم. این ۷روشی که برای تان شرح داده ایم، می تواند در زندگی شما تفاوت بزرگی را به وجود بیاورد. امتحانش ضرری ندارد!<br />
<br />
1 - لباس مناسب به تن کنید<br />
وقتی که شما خوب به نظر برسید دیگران دید متفاوتی نسبت به شما پیدا می کنند. با حمام و مرتب کردن سر و صورت و پوشیدن لباس تمیز می توانید اعتماد به نفس لازم را کسب کنید اما آراستگی به این معنا نیست که پول زیادی خرج کنید.می توانید به جای تهیه انبوهی لباس ارزان قیمت، چند تکه لباس با کیفیت مناسب خریداری کنید و با این کار ظاهر خود را آراسته تر کنید.<br />
<br />
2 - به نحوه ایستادن خود توجه کنید<br />
اگر با سستی و بی حالی و شانه های افتاده صحبت می کنید، وقتی نسبت به آنچه انجام می دهید علاقه نشان نمی دهید و به خودتان عشق نمی ورزید این به این معناست که شما اعتماد به نفس کافی ندارید. در هنگام صحبت کردن صاف بایستید، سرتان را بالا بگیرید و تماس چشمی داشته باشید. با تمرین این موارد نه تنها احساس مثبتی در دیگران نسبت به خود ایجاد می کنید بلکه احساس قدرت بیشتری نیز می کنید.<br />
<br />
3 - در ردیف و صف جلو قرار گیرید<br />
اکثر مردم در مدرسه، اداره و جلسات ترجیح می دهند در ردیف عقب قرار گیرند چون از مورد توجه قرار گرفتن وحشت دارند و در واقع اعتماد به نفس ندارند. تصمیم بگیرید برای رفع آن در ردیف جلو بنشینید و بر ترس خود غلبه کنید. نکته دیگر آنکه افراد با اعتماد به نفس بالا سریع راه می روند، آن ها همیشه جایی برای رفتن و دیدن دارند. حتی اگر عجله ندارید با انرژی حرکت کنیداین باعث می شود مهم به نظر برسید.<br />
<br />
4 - با صدای بلند صحبت کنید<br />
اگر جزو گروهی هستید که از صحبت کردن با صدای بلند در جمع وحشت دارید از همین حالا شروع کنید. سعی کنید حداقل یک بار در گروه با صدای رسا صحبت کنید؛ از این روش نه تنها اعتماد به نفس خود را بالا می برید بلکه در جمع دوستان تان محبوب تر نیز می شوید.<br />
<br />
5 - سخنران خود باشید<br />
۳۰ تا ۶۰ ثانیه از سخنرانی هایی که اهداف و آرزوهای شما را در بردارد بر روی کاغذ بنویسید و آن را در جلوی آینه با صدای بلند مانند یک سخنران بازگو کنید حتی می توانید در ذهن خود نیز آن را مرور کنید. شاید این کار برای تان قدری خنده دار به نظر برسد اما باور کنید که می تواند معجزه ای را در بالا بردن اعتماد به نفس تان ایجاد کند.<br />
<br />
6 - سپاسگزار باشید<br />
به جای آن که به نداشته ها و نقاط ضعف خود تاکید کنید لیستی از چیزهایی که دارید تهیه کنید و هر روز زمانی را به قدردانی و سپاسگزاری اختصاص دهید. موفقیت های گذشته، مهارت های منحصر به فرد و حرکت های مثبت خود را مرور کنید.<br />
<br />
7 - از دیگران تعریف کنید<br />
وقتی ما نسبت به خود احساس مثبت نداریم به توهین و غیبت دیگران می پردازیم. برای تغییر آن باید یاد بگیرید از دیگران تعریف و از شایعه پراکنی در مورد دیگران خودداری کنید. با یافتن بهترین ها در دیگران بهترین ها را در خود می یابید.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[با 15 روش تاثیرگذار بی حوصلگی را از خود دور کنیم]]></title>
			<link>http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=337</link>
			<pubDate>Tue, 17 Apr 2012 07:52:51 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.bpd.ir/showthread.php?tid=337</guid>
			<description><![CDATA[برای مبارزه با این روحیه و کاهش یا از بین بردن آن باید با توجه به هر یک از عوامل تاثیرگذار، راه و روش مناسب و راه کار عملی خاصی را اتخاذ کرد<br />
<br />
عوامل مختلفی همچون، نداشتن هدف، نداشتن برنامه صحیح، ضعف و سستی اراده، داشتن افکار منفی و عدم توجه به توانایی‌ها و استعدادهای خویش، خودکم بینی و غیره در ایجاد کم حوصلگی نقش دارند. بنابراین برای مبارزه با این روحیه و کاهش یا از بین بردن آن باید با توجه به هر یک از عوامل تاثیرگذار، راه و روش مناسب و راه کار عملی خاصی را اتخاذ کرد، بدین منظور به نکات و مطالب زیر توجه کنید: <br />
<br />
1 -  قبل از هر چیز با توجه به توانایی‌ها و استعدادهای خویش هدفی معقول و قابل دسترسی و مطابق با شرایط و امکانات موجود برای خود ترسیم کنید.<br />
 <br />
2 -  به منظور رسیدن به هدف مورد نظر از یک برنامه مدون و جدول زمان بندی شده‌ای استفاده کنید و خود را مقید به انجام آن کنید.<br />
<br />
3 - اگر افکار منفی و احساس ضعف و خودکم بینی باعث کم حوصلگی شما شده است، با به خاطر آوردن توانایی‌ها و استعدادها و موفقیت‌های گذشته خویش و توجه به نقاط قوت زندگی، یاس و نا امیدی نسبت به آینده را به امیدواری و خوشبینی نسبت به آینده تبدیل کنید. <br />
<br />
4 - یاد خدا و توجه و توکل به ذات مقدس لایزال الهی و طلب کمک و یاری از او نقش موثری در ایجاد آرامش و امید به آینده دارد، بنابراین یاد و توجه و توکل به خداوند را در انجام کارها فراموش نکنید. <br />
<br />
5 - باید علل و عوامل ضعف اراده خویش را بشناسید. توجّه کنید ضعف اراده غالبا در عدم اعتماد به بینش و تفکر، عدم شناخت خویش، با ارزش تلقى نکردن خود، عدم امنیت روانى، عدم تدبیر عقلانى در تشخیص امور و تمیز دادن امور از هم، شکست‏هاى گذشته و عوامل باز دارنده رشد و قوت نفس مانند محرومیت، سرزنش و رنج‏هاى مستمر ریشه دارد. زدودن هر یک از این عوامل در پرتو سرمایه گزارى و برنامه ریزى ممکن است. <br />
<br />
6 - باید باور کنید مانند دیگر انسان‏ها از توانمندى‏هاى بسیار برخوردارید. فراموش نکنید نقاط قوت انسان از نقاط ضعفش بیش‏تر است. تصمیم خوب در پرتو تکیه بر قوت‏ها، جبران ضعف‏ها و احساس توانمندى شکل مى‏گیرد. <br />
<br />
7 - بکوشید براى هر رفتارى انگیزه‏اى قوى داشته باشید و به ویژه از آثار مثبت تصمیم‏گیرى‏ها و رفتارهاى خاص خویش به طور کامل آگاه شوید. <br />
<br />
8 - در موقعیتى که به سرزنش و متهم شدن به ناتوانى و ناپختگى مى‏انجامد، قرار نگیرید. براى تصمیم‏گیرى‏ها و اقدامات خویش امنیت روانى فراهم آورید تا بتوانید به آرامى در برابر دیگران یا همراه آنان ابراز وجود کنید و برجستگى فکرى و فعالیت به جا را از طریق تصمیم آشکار سازید. <br />
<br />
9 - در برابر اراده پولادین انسان همه سختى‏ها آسان مى‏شود. به استقبال کارهاى به ظاهر دشوار بروید و به خود تلقین کنید مى‏توانید در این امور درست تصمیم بگیرید و افتخار موفقیت در انجام آن‏ها را به دست آورید. <br />
<br />
10 - از خواب زیاد، پرخورى و دیگر اسباب تنبلى و سستى اراده بپرهیزید. <br />
<br />
11 - تردید در تصمیم‏گیرى و تاخیر در عمل سبب از دست رفتن منافع معنوى و مادى فراوان مى‏شود و زیان‏هاى بسیار را به ارمغان مى‌آورد. <br />
<br />
12 - تصمیمات به جا و پر ارزش گذشته‏ خود را به یاد ‌آورید و توجه کنید که چون گذشته براى انجام دادن کارهاى مهم آمادگى دارید. <br />
<br />
13 - در تصمیم‏ها و فعالیت‏هاى اسوه‏ها دقت کنید، در همسان‌سازى و الگوپذیرى جدى باشید تا جرات انجام کار یابید و توان تصمیم‏گیرى و اجرا در شما تقویت شود. <br />
<br />
14 - ورزش مستمر و منظم را که در تقویت اراده بسیار موثر است، فراموش نکنید. <br />
<br />
15 - با تصمیم‏هاى آسان در کارهاى ساده، به تدریج خود باورى و توانمندى را در خویش پدید آورید و راه را براى تصمیم‏گیرى در امور مشکل و پیچیده هموار سازید. <img src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[برای مبارزه با این روحیه و کاهش یا از بین بردن آن باید با توجه به هر یک از عوامل تاثیرگذار، راه و روش مناسب و راه کار عملی خاصی را اتخاذ کرد<br />
<br />
عوامل مختلفی همچون، نداشتن هدف، نداشتن برنامه صحیح، ضعف و سستی اراده، داشتن افکار منفی و عدم توجه به توانایی‌ها و استعدادهای خویش، خودکم بینی و غیره در ایجاد کم حوصلگی نقش دارند. بنابراین برای مبارزه با این روحیه و کاهش یا از بین بردن آن باید با توجه به هر یک از عوامل تاثیرگذار، راه و روش مناسب و راه کار عملی خاصی را اتخاذ کرد، بدین منظور به نکات و مطالب زیر توجه کنید: <br />
<br />
1 -  قبل از هر چیز با توجه به توانایی‌ها و استعدادهای خویش هدفی معقول و قابل دسترسی و مطابق با شرایط و امکانات موجود برای خود ترسیم کنید.<br />
 <br />
2 -  به منظور رسیدن به هدف مورد نظر از یک برنامه مدون و جدول زمان بندی شده‌ای استفاده کنید و خود را مقید به انجام آن کنید.<br />
<br />
3 - اگر افکار منفی و احساس ضعف و خودکم بینی باعث کم حوصلگی شما شده است، با به خاطر آوردن توانایی‌ها و استعدادها و موفقیت‌های گذشته خویش و توجه به نقاط قوت زندگی، یاس و نا امیدی نسبت به آینده را به امیدواری و خوشبینی نسبت به آینده تبدیل کنید. <br />
<br />
4 - یاد خدا و توجه و توکل به ذات مقدس لایزال الهی و طلب کمک و یاری از او نقش موثری در ایجاد آرامش و امید به آینده دارد، بنابراین یاد و توجه و توکل به خداوند را در انجام کارها فراموش نکنید. <br />
<br />
5 - باید علل و عوامل ضعف اراده خویش را بشناسید. توجّه کنید ضعف اراده غالبا در عدم اعتماد به بینش و تفکر، عدم شناخت خویش، با ارزش تلقى نکردن خود، عدم امنیت روانى، عدم تدبیر عقلانى در تشخیص امور و تمیز دادن امور از هم، شکست‏هاى گذشته و عوامل باز دارنده رشد و قوت نفس مانند محرومیت، سرزنش و رنج‏هاى مستمر ریشه دارد. زدودن هر یک از این عوامل در پرتو سرمایه گزارى و برنامه ریزى ممکن است. <br />
<br />
6 - باید باور کنید مانند دیگر انسان‏ها از توانمندى‏هاى بسیار برخوردارید. فراموش نکنید نقاط قوت انسان از نقاط ضعفش بیش‏تر است. تصمیم خوب در پرتو تکیه بر قوت‏ها، جبران ضعف‏ها و احساس توانمندى شکل مى‏گیرد. <br />
<br />
7 - بکوشید براى هر رفتارى انگیزه‏اى قوى داشته باشید و به ویژه از آثار مثبت تصمیم‏گیرى‏ها و رفتارهاى خاص خویش به طور کامل آگاه شوید. <br />
<br />
8 - در موقعیتى که به سرزنش و متهم شدن به ناتوانى و ناپختگى مى‏انجامد، قرار نگیرید. براى تصمیم‏گیرى‏ها و اقدامات خویش امنیت روانى فراهم آورید تا بتوانید به آرامى در برابر دیگران یا همراه آنان ابراز وجود کنید و برجستگى فکرى و فعالیت به جا را از طریق تصمیم آشکار سازید. <br />
<br />
9 - در برابر اراده پولادین انسان همه سختى‏ها آسان مى‏شود. به استقبال کارهاى به ظاهر دشوار بروید و به خود تلقین کنید مى‏توانید در این امور درست تصمیم بگیرید و افتخار موفقیت در انجام آن‏ها را به دست آورید. <br />
<br />
10 - از خواب زیاد، پرخورى و دیگر اسباب تنبلى و سستى اراده بپرهیزید. <br />
<br />
11 - تردید در تصمیم‏گیرى و تاخیر در عمل سبب از دست رفتن منافع معنوى و مادى فراوان مى‏شود و زیان‏هاى بسیار را به ارمغان مى‌آورد. <br />
<br />
12 - تصمیمات به جا و پر ارزش گذشته‏ خود را به یاد ‌آورید و توجه کنید که چون گذشته براى انجام دادن کارهاى مهم آمادگى دارید. <br />
<br />
13 - در تصمیم‏ها و فعالیت‏هاى اسوه‏ها دقت کنید، در همسان‌سازى و الگوپذیرى جدى باشید تا جرات انجام کار یابید و توان تصمیم‏گیرى و اجرا در شما تقویت شود. <br />
<br />
14 - ورزش مستمر و منظم را که در تقویت اراده بسیار موثر است، فراموش نکنید. <br />
<br />
15 - با تصمیم‏هاى آسان در کارهاى ساده، به تدریج خود باورى و توانمندى را در خویش پدید آورید و راه را براى تصمیم‏گیرى در امور مشکل و پیچیده هموار سازید. <img src="images/smilies/biggrin.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Big Grin" title="Big Grin" />]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>
